RSS

چرا لخت شدم؟ چرا نوشتم؟ َArash Daklan

چرا لخت شدم؟ چرا نوشتم؟

Posted by Arash Daklan on Saturday, November 19, 2011

http://www.daklan.com

 
Leave a comment

نوشته‌شده به دست در ژانویه 28, 2012 در fotos

 

چرا رضا شادپی برهنه شد؟

من، محمدرضا شادپی، Reza shadpay عکاس، شاعر و مسئول سایت my365news ،برای حمایت از علیا ماجده المهدی، زیبا ناوک، آرش دکلان و فیروزه بذرافکن، عریان شدم. ترجیح دادم بجای صرفا نشر این خبرها و یا تائید حرکت اینان فقط در ذهن و خلوت خودم و یا لایک زدن در صفحات فیسبوک، من نیز به آنان بپیوندم …

به عنوان یک عکاس هنری، همانگونه که علیا نوشت، بدن عریان زن و مرد درس و مشق هنر بوده، هست و خواهد بود. با شکستن مجسمه های عریان، با پاره کردن تصاویر و نقاشی های عریان، با سوزاندن عکسهای بدنهای عریان، یک ذهن بیمار جنسی را نمیتوان درمان کرد. بعنوان یک انسان بی دین، آنچه که تاریخ به من نشان داده، در خاورمیانه مسلمان و در واتیکان متعصب، حجاب و پوشش زن و مرد نتوانسته این مرض را درمان کند. آمار فحشا و تن فروشی در این مناطق باخدا و با ایمان، بسیار بیشتر از کشورهایی است که در آن دین یک مساله شخصی و خصوصی پذیرفته شده است. در این کشورها، نه مجسمه عریان زنی در یک میدان، محرک مردی میشود، و نه زنی در ذهن خود با نقاشی های مرد عریانی هم آغوش میشود.

محمدرضا شادپی
24 نوامبر 2011

 
Leave a comment

نوشته‌شده به دست در ژانویه 28, 2012 در fotos, متفرقه

 

اعتراض گروهی هنرمندان چینی با بدن های برهنه

اعتراض گروهی هنرمندان چینی با بدن های برهنه
برهنگی نمادی از راستی و فاش بودن است
*بدلیل قوانین فیسبوک، قسمت هایی از تصویر پوشانده شده است*
 
Leave a comment

نوشته‌شده به دست در ژانویه 27, 2012 در fotos

 

شهره، یک زن ایرانی دیگر، نیز در حمایت از آزادی برهنه شد

 
Leave a comment

نوشته‌شده به دست در ژانویه 27, 2012 در fotos

 

Soodabe Sarkheil is naked too سودابه سرخیل نیز برهنه شد

سودابه سرخیل نیز برهنه شد در راستای حمایت از علیا ماجده و فرهنگ آزادی بدن و جنبش برهنگی

Soodabe Sarkheil

http://www.facebook.com/pages/Soodabe-Sarkheil/329233880449706?sk=wall

 
10 Comments

نوشته‌شده به دست در ژانویه 26, 2012 در fotos

 

Bruno Ribeiro, Ziba Nawak ‘s friend is naked too

Bruno Ribeir from Portugal 

http://www.facebook.com/profile.php?id=1523096625

http://moescor.blogspot.com/

  برنو دوست زیبا ناوک از کشور پرتغال نیز برهنه شد در راستای حمایت از علیا ماجده المهدی و فرهنگ و  آزادی بدن و جنبش برهنگی …

ما می خواهیم نشان دهیم که همه ما انسانها در تعیین چگونگی پوشش و عدم پوشش مان آزادیم  و از برهنگی خودمان شرمی نداریم

 Solidarity with Aliaa Magda Elmhady

 Bruno Ribeiro, Ziba Nawak’s friend from Portugal is naked too.  

We want to show that we are free and we can decide what we can wear or not wear. We have both right of wearing and not wearing because we are not ashamed of our nudity.

 
10 Comments

نوشته‌شده به دست در ژانویه 26, 2012 در fotos

 

روز 2 بهمن ، 22 ژانويه ؛ روز جهانی من است

روز جهانی من را به همه انسان ها تبريک می گويم.

روز جهانی من يا خود  self

روزی است که به ما يادآوری می کند که به خود توجه کنيم.

به ما يادآوری می کند که به ذهن و جسم خود بيشتر بپردازيم

و از اين اولين و مهم ترين وسيله ی ( تن و روان ) که در اختيار ماست بهتر مراقبت کنيم

مراقب ”من” باشيد

با تشکر از نازی پیروز برای این متن زیبا، البته با چند روز تاخیر

 
Leave a comment

نوشته‌شده به دست در ژانویه 24, 2012 در متفرقه

 

من همسرانم را دوست دارم


 من همسرانم را دوست دارم ! و عاشقانه همۀ آنها را مي پرستم .

من از آنها مي خواهم که آنها هم با همديگر رابطۀ عاشقانه داشته باشند .

من رقابت را از خصايص حيوانات و انسانهای بدوی مي دانم  و برآنم که همه بايد از جرگه  رقابت  خارج شويم .

من همسران و شوهرانم را دوست دارم !

و برای پيوند و خوابيدن با آنها به اجازۀ والدين و علمای ديني نياز ندارم

من رسميت عشق خود را به آنها با زندگي و اعمال خود  اثبات خواهم کرد ،  نه با کاغذ پاره های (1) Standesamt و ادارۀ  ثبت احوال و خواندن خطبۀ ملاّها .

نه ، نه ! من لباس عروسي سفيد ، آينه ، شمعدان ، حلقه و جواهرات و جشن عروسي هم نمي خواهم و ” بلۀ” خود را هم با اجازۀ بزرگان نخواهم داد .

من همسرانم را دوست دارم !

و برای پيوند با آنها مهريه ، جهيزيه و مال و منال و ثروت و حق ارث و حتّا حقوق برابر  اروپايي  و غربي  را  هم  نمي خواهم و از آن  شاخۀ نبات و مهريۀ نمک هم  مي گذرم

من اساساً شرط و شروطي نمي گذارم و نمي پذيرم  و تعهد و وظيفه ای را هم نمي خواهم و نمي پذيرم ،

چرا که هر گونه شرط وشروطي مرا به پای معامله برای عشقم خواهد کشاند

و من برآنم که در رابطۀ عاشقانه پای معامله گران چوبين بُوَد .

آری ! در دنيای ِ عشق من جايی برای حتّا اخلاقيان ، متّقيان و فقيهان هم نخواهد بود .

من همسرانم را دوست دارم و بيشتر از آنها خود را . از اينرو برای پيوند با آنها در انتظار آنها نخواهم نشست .

من حوصلۀ رنج و درد انتظار و دوری را ندارم .

من نمي خواهم  مانند عُشاقِ دل سوخته، روزها  و ماهها،

در تنهايي های خود  برای معشوقه ام اشعار جانسوز و ترانه های غم انگيز بسرايم  و در رؤيا ها و توّهم های خود با آنها باشم .

نه ! من نمي خواهم در شعرها و نقاشي هايم  و در لفافه ها با معشوقه هايم سخن بگويم و سالها در حسرت بسوزم

من مي خواهم از آن آسمان رؤياها و از آن بالای ابرها  به پائين واقعيتها قدم بگذارم و با عُشاقِ خود در روی زمين ، رو در رو و چشم در چشم و هم آغوش با هم سخن بگويم .

بس است ديگر نرسيدن های  ليلي و مجنون ها و خسرو و شيرين ها  به هم !

بس است ديگر مرثيه های  دوری ها  را  شنيدن  !

من  با  نام  عشق  و  احترام  به احساس خود  قدم  اول را  برای  خواستگاری  همسرانم  بر مي دارم .

فاجعه  نيست ! فاجعه      فاجعه  نيست ! فاجعه   برای  من ،  ” نه “  شنيدن ها

بگذار که معشوقه های من نيز  بدان سان آزاد و رها گردند و جاری و روان ،

که گر مرا نمي خواهند ، ” نۀ”  خود را بدون لکنت  و مِن  و مِن  بر زبان آورند .

و چه تلخ ِ  شيريني است “نۀ”  محکم  و  روان  و  به  از آن  “آری ِ”  پر  دروغ  و با  واهمه !

چرا  که  باور  دارم  که  اصالت  عشق  من  و جاودانگي آن، با  نه ای  درهم نخواهد ريخت .

ياشاسين (2) معشوق ِ  “نه” گوی  من،   ياشاسين !

من همسرانم را در ملا ء  عام  دوست  دارم و  عشقِ  خود  را  به آنها  علناً ابراز  مي نمايم

من معشوقه های  خود را با هم آشنا می کنم ،

تا بدین سان همه  خود را از بيراهه رفتن های در خفا  رها سازيم .

من  بر آنم که (3) Fremdgehen ها را با (4) Bekanntkommen ها جايگزين نمايم .

آری، من همسران  و معشوقه هايم را با هم آشنا  می کنم !

درد  کوچکی  دارد  اما ،  باشد !     درد  کوچکی  دارد , اما  باشد !

من  اين درد تيز عمل جراحی آشنائی  را  به  جان  می خرم ،  تا خود و همسرانم را از درد مزمن و متعفن چرکهای سوءظن و تشويش و ناآرامی  هميشگی  برهانم که مانند سرفه ها  و بوی دهان سيگاريان معتاد عذاب دائمی خود را دارد.

بگذارکه با چندی تحمل درد تيزِ صداقت، خود را برای هميشه از اعتياد سؤظن ها رها سازيم.  باشد که اين هم  تکان  ديگری شود  برای همسران من که آنها هم در عشق خود حد و مرزی را  نداشته باشند .

و چه شيرين لحظه ای است آنگاه که دوستی یا همسری از من ،

برايم از عشق و حلقه جديد خود به زن ديگری  سخن مي گويد و نو رسيده ای را با من آشنا مي سازد .

من از تماشای  عشقبازی  آنها با هم مشعوف خواهم شد و نوازش و سخن های  عاشقانۀ آنها  مرا هم به شوق خواهد آورد .

چه  زيباست گسترش  دايرۀ  اين  خانوادۀ   بی رشک  و  حسد  !

من  همسرانم را دوست دارم

و هرگز برای بودن با يکي  ديگری را  فدا  نخواهم کرد و کهنه ای را  به نو نخواهم فروخت .

در قاموس من،  ” نو که اومد به بازار” ، کهنه نميشه دل آزار !

همسران من همگي  مانند قاليان کرمانند که هر آنچه کهنه تر شوند گرانتر،

مانند شراباني در کوزه اند که  با گذشت زمان مست آوری شان فزونتر،

و مانند سير ترشي های مانده اند که هر چه عمر شان زيادتر لذيذتر.

آری بگذار که من کتب قوانين ازدواج را در سراسر جهان که با قوانين کهن خود ، ما را مجاب به انتخاب برای يکي مي نمايند، به (5) Altpapiertonne ها بيندازم تا در سير بازیافت و  (6) Recycling خود کتاب زندۀ جديدی از آن بر آيد که همۀ ما انسانها را از منحصر کردن  و تصميم گرفتن پوچ و واهي برای يکي معاف نمايد .

من همسرانم را دوست دارم !

و هر يک از آنها به مانند گل زيبائي است که عطر و رايحۀ خويش را دارد و اثر آرام بخش خود را .

من جاهل نيستم که گلستان زيبای ملوّن خود را

با باغچۀ گل رُز در تۀ حياط خانۀ پُر از ديوارهای بلند عوض کنم .

من آن گل رُز سرخ  قشنگم را به گلستان  بي ديوارم  قلمه خواهم زد

و با پيوند او  به بوستان ملٌونم، او را هم هزار چند  شاداب تر خواهم کرد .

من همۀ  گلهايم را دوست دارم ! هر چند که يکي از آنها گل گزنه باشد و عطر و بويي هم نداشته باشد .

من او را هم  خواهم  بوسيد  و خواهم  پرستيد

برای گزش های  سلامت بخش اش ، که داروی بسياری از درد هايم خواهد بود .

من همسرانم را دوست دارم  !  من گلهايم را دوست دارم !

تشکّرر محمدن                     تشکّرر علي دَن             تشکّرَر حسن نن

که اين پيشوايان ديني سر مشق هايي برای من در تعدٌد زوجات بودند  و چه نيکو  گفت  علي :

“  هزار دوست کم است  ،  يک دشمن بسيار ً

4 . 7 . 2005       Hamburg    Ziba

از کتاب عادتی؟! عادتی؟! عادتی؟! زیبا ناوک

دفتر اسناد رسمی :  Standesamt -1

زنده باد : یاشاسین – 2

در عین زوج داشتن با غریبه ای ارتباط برقرار کردن :  Fremdgehen  -3

کلمه ای ابداعی از نویسنده در مقابل کلمۀ قبلی (3) : Bekanntkommen  -4

ظروف مخصوص کاغذهای باطله :  Altpapiertonne  -5

باز تولید، دوباره باز سازی کردن : Recycling  -6

 
Leave a comment

نوشته‌شده به دست در ژانویه 24, 2012 در اشعار زیبا ناوک

 

اشک های زیبا ناوک

اشک های زیبا ناوک، تهیه کلیپ از حمید صادقی 2011 تابستان

 
3 Comments

نوشته‌شده به دست در ژانویه 24, 2012 در کلیپ های زیبا ناوک

 

عروسی و شب زفاف زیبا ناوک

علی 23 سال داشت و من 21. من سال اول رشته پزشکی دانشگاه مشهد بودم و او سال سوم مهندسی برق دانشگاه صنعتی تهران.

مجموع آشنایی من با علی 8 ماه كشید كه 2 ماه آخر آن رسمأ زن و شوهر شده بودیم. ازدواج ما در 19 شهریور 1360 بود و این ازدواج صرفأ به علت مسائل فرهنگی و اجتماعی سیاسی حاكم در آن زمان بود. هیچ كدام پای بند مراسم و آداب و رسوم ازدواج نبودیم هر چند علی آن چنان بی میل به آنها نیز نبود.

در تمام امورات ازدواج خط دهنده من بودم. مراسم عروسی، خرید حلقه و جواهرات را بدان سبب قبول كردم كه هدایای بدست آورده را پشتوانه فعالیت سیاسی خودمان نمائیم.

در روز خرید حلقه و جواهرات، علی به پیشنهاد من تن می دهد كه نقشه دزدی یك حلقه انگشتری الماس را پیش ببریم و چنین هم شد.

در یكی از اشعارم به نام ” آیا تو هم مثل من دزدی كرده ای؟ ” در کتاب عادتی؟! عادتی؟! عادتی؟! به آن ماجرا اشاره كرده ام.

در همان روز خرید برای عروس و داماد علاوه بر آن انگشتر دزدیده شده می خواستیم به دزدی های انقلابی!! دیگری نیز دست بزنیم اما مادرم متوجه شد و آنچنان با ناراحتی و تشر جلودار من شد كه ما دیگر ادامه ندادیم.

تمام مراسم از طرف من برنامه ریزی شده بود. پدر و مادرم مردد و مشكوك ولی معذالک  خوشحال برای ازدواجم از همه برنامه های من استقبال می كردند.

آذر خواهر شوهرم به دلایل شخصی از سادگی و بی آلایشی من در این مراسم خوشحال بود و خارج از تصورش که دختری جوان هیچ انتظار و توقعی نداشته باشد.

برای عروسی بدنبال لباس سفید ساده ای بودم كه در آن شب  جشن عروسی بپوشم. آذر از همسایه بالایی شان یك بلوز سفید قشنگی گرفت كه فردای آن روز به صاحبش پس بدهیم. یك دامن سفید ساده پلیسه خیلی ارزان به قیمت 1000 تومان خریدم و یك كفش سفید صندل پاشنه کوتاه. در مجموع مخارج آنقدر كم شده بود كه تعجب همه را برانگیخته بود.

برای آنكه پدرم در این رابطه راضی شده باشد به علی پیشنهاد كردم كه به صورت ظاهری یك میلیون تومان مهریه را قبول كند. علی بی چون و چرا پذیرفت، ولی آذر تلاش می كرد حسابگرانه مسائل را به نفع برادرش تمام کند.

برای آنكه خیال آذر راحت شود و به او نشان دهم كه اینها هیچكدام برایم اهمیتی ندارد، بدون اطلاع پدر و مادرم نوشته ای را امضاء كردم و به دست آذر دادم که تمام مبلغ عنوان شده در سند ازدواج مان را بخشیدم و به هیچ عنوان مهریه ای را طلب نخواهم كرد او خوشحال این نوشته را در بین اسناد خود قرار داد.

روز عروسی ام پنج قرار تشكیلاتی داشتم. بعد از انجام آنها حدود ساعت 3.5 به سراغ قنادی می روم كه به آن سفارش كیك عروسی را داده بودیم.

چه كیك قشنگی شده بود! به شكل یك پروانه با خامه صورتی روی آن. در تمام مدت رانندگی ام مواظب بودم كه به این كیك آسیبی نرسد.

حدود ساعت 4 بعد از ظهر به خانه رسیدم. همه سراغ عروس را می گرفتند. مادرم كه همیشه كارهای غیرنرمال و عجیب را از من شاهد بوده برایش این بار هم غیرمنتظره نبود كه سیبا یك عروس عادی نباشد.

با صدای بوق ماشین یكی به دم در حیاط آمد و من كیك را به او دادم.

یك لباس ژرسه ساده خال خالی تنم بود. توی راهرو چند نفر منتظر بودند كه از عروس خانم استقبال كنند. تقریبا همه مهمانان آمده بودند. با عجله بالا رفتم.

در حین سلام و روبوسی از هولم یكی از مردهای فامیل را هم که در راهرو ایستاده بود، بوسیدم. او از خجالت سرش را پائین انداخت. در حالی كه همه می خندیدند، زود به اتاق بالا برای آماده شدن رفتم.

در اتاق بالا علی منتظر من بود. تمیز و آراسته با كت و شلوار سرمه ای و بلوز سفید. راستی چه قشنگ بود علی! با آن صورت شاد و خندانش!

به سرعت بلوز و دامن را به تن می كنم. موهایم را كه آن روز استثنائأ سشوار كشیده بودم مرتب می كنم. آرایش هم اهلش نبودم. با ریملی به مژه هایم و رژی ساده به لبم به اتمام می رسد. در كمتر از 5 دقیقه آماده شده بودم كه در جمع مهمانان حاضر شوم.

یك نوار آهنگ آمریكای لاتینی را تهیه كرده بودم، بسیار قشنگ. خواننده در اواسط آن خیلی دلنواز می خواند سیبااااااا لا لا لا لا لا……. من و علی با این آهنگ خیلی قشنگ رقصیدیم،  بخصوص علی که در رقص هنرمند بود.

عروسی با خوشی و خوبی بسر رسید، و خوشتر اینکه نزدیک های آخر جشن، برادر علی، دكترحسین كه مخالف ازدواج ما بود به خانه ما آمد. او من و علی را بوسید  و یك پاكت با 10هزار تومان پول در آن به ما هدیه كرد.

بعد از جشن من و علی در آن خانه ای كه آن شب به ما اختصاص داده بودند، خسته و كوفته بر روی بستر افتاده و در آغوش هم به خواب عمیقی فرو رفتیم.

روز بعد، آنگاه متوجه زمان شده بودیم كه ساعتها از شب زفاف گذشته بود. بعدها چه می خندیدیم به این شب زفاف خود!!

در آن دو ماه بعد از ازدواج و قبل از دستگیری ام به فكر اجاره یك خانه و تهیه لوازم منزل بودیم. در تمام این مدت فكر و ذكر ما، بخصوص من همواره این بود كه این خانه و این لوازم چه موقعیت و شرایطی را داشته باشند كه برای گروه و فعالیتهای سیاسی مان و جاسازی اسناد و مدارك مناسب باشند.

خواهرشوهر دیگرم سیاره كه شوهر خلبانش در اوایل جنگ شهید شده بود جزو خانواده شهدا محسوب می شد و به او امكاناتی تعلق می گرفت. او در پی گرفتن چنین امكاناتی برای اجاره خانه از بنیاد شهید برای ما بود.

من و علی به اتفاق مادرم و آذر در پی تهیه لوازم زندگی بودیم تا مقدمات خانه تیمی ما  در بطن خانه های متعلق به خانواده های شهدا آماده شود، اما غافل از آنكه تقدیر و شعور آگاهمند در جهان برنامه ریزی دیگری را برای ما دارد. سرنوشتی كه ورق زندگی من و علی و تمام انسانهایی كه وابسته به ما بودند را تغییر می داد.

و آن، روز دستگیری من در 27 آبان 1360  بود.

   صفحاتی از کتاب سیبا دوران کودکی ، نوجوانی و قبل از زندان زیبا ناوک

 
1 Comment

نوشته‌شده به دست در ژانویه 22, 2012 در قسمت هائی از کتابهای زیبا ناوک

 
 
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 30 مشترک دیگر بپیوندید