برهنگان آزاد و رها open,free and naked

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

دهها تصویر زیبا و بی نظیر از عکاس معروف  Spencer Tunick که هنر عکاسی او متمرکز در سوژه برهنگی است.                                                                                                                
 در راستای اندیشه ها و اهداف این عکاس، هزاران مرد و زن و کودک… پیر و جوان، چاق و لاغر و… همه داوطلبانه در این اکسیون ها شرکت کرده اند تا با تن و بدن طبیعی شان سمبلی از رهائی و آزادی و نشاط و شادی باشند بدون آنکه از وجود و کالبد خودشان شرم و حیائی داشته باشند و برهنگی را نمادی از زندگی و عشق بسازند نه مرگ.

پذیرائی اسکیموها

آیا می دانید؟…..

اسکیموها در پذیرائی از میهمان خود، شبانگاه همسر خود را برای رفع نیازهای جنسی میهمان تعارف میکنند و با مشاهده عدم تمایل او نگران و ناراحت می شوند که مبادا همسرشان باب میل میهمان نبوده باشد!

خانم بخشی از «محله زن بیوه ها»

بارها به محله «زن بیوه ها» در مشهد رفته بودم. اسم دقیق و رسمی این محله یادم نیست. در بین عامه این محل به «محله زن بیوه ها» معروف بود.

من این محله را از طریق خانم بخشی که خودش نیز ساکن آنجا بود شناخته بودم. تمام ساکنین این محله که در حدود 80-70 خانواده می شدند، زنان بیوه ای بودند که از طریق انجمن خیریه ای این خانه ها به آنها داده شده بودند. خانه هائی بسیار فقیرانه و محقر ولی بلاخره سرپناهی بودند برای این افراد و » کاچی بود به از هیچی»

بعد از چندین بار رفت و آمد من به آنجا دیگر تقریبا همه مرا می شناختند. با هر تازه واردی که آشنا می شدم پای او را به این محله باز می کردم که چنانچه کمکی از دستش برمی آمد به این افراد بکند و بیشتر از کمک های مالی نیز بر ایجاد روابط دوستانه و صمیمانه با آنها تاکید می کردم که آنها خود را پائین‌تر و حقیرتر از دیگران ندانند و خود را در یک رابطه برابر با دیگران احساس کنند.  جا دارد اینجا به داستان زندگی بسیار حیرت انگیز خانم بخشی اشاره کنم.

خانم بخشی سالها پیش در ده خودشان به عنوان یک دختر زیبا و هیکل دار مورد توجه مردان بسیاری بود. باری او با یکی از اهالی ده ازدواج می کند و بزودی هم صاحب چند فرزند می شود.

در مسیر مزرعه آنها به خانه پسری جوان به سمت او می آید و ابراز عشق و علاقه به او می کند. برخورد خانم بخشی با او بسیار تند بود ولی آن پسر دست بردار نبود و باز هم در پی خانم بخشی به ابراز احساسات و تمایل به او ادامه می داد. تا اینکه خانم بخشی نقشه وحشتناکی به سرش می زند. او با وعده و وعید به آن پسر قرار ملاقات با او در خانه خودش می گذارد ولی شب هنگام با تعریف واقعه با شوهر و برادرش متفقا آماده اجرای نقشه شوم شان برای آن پسر می گردند.

فردای آن روز وقتی آن پسر نگون بخت وارد خانه می شود، شوهر و برادرش دستان او را می گیرند و خانم بخشی با یک چاقوی تیز آلت تناسلی آن جوان را می برد. بعد آنها او را در یک پتوئی پیچیده و در گوشه ای از ده شان می اندازند.

خوشبختانه او علیرغم خونریزی شدید زنده می ماند و الان نیز شاطر یکی از نانواهای مشهد است.( نقل قول از خانم بخشی در زمان تعریف این ماجرا در 16-15 سال پیش)  و اما بعد از این واقعه وحشیانه چه بر سر خانم بخشی می آید.

کوتاه زمانی بعد از این جریان، شوهر خانم بخشی در اثر بیماری سرطان بسیار بدخیمی فوت می کند و خانم بخشی حامله با 3 کودک یتیم بیوه می شود. در روز سوم فوت شوهرش بود که گرگی ناغافل و شگفت آور به آغل گوسفندان آنها راه می یابد و تمامی گوسفندان، به عبارتی تنها سرمایه های خانم بخشی را می درد.

صبح زود وقتی خانم بخشی در آغل را باز می کند همه گوسفندان را به جز یک بره سفیدی که در سبدی قائم شده بود مرده می یابد. آه از نهاد خانم بخشی بلند می شود. او دیگر نه یک زن بیوه، بلکه یک زن بیوه فقیر و نادار شده بود. روز هفت بعد از مرگ شوهرش، خانم بخشی بچه های کوچکش را در خانه می گذارد تا سر قبر شوهرش برود.

 بعد از کوتاه زمانی به او خبر می‌رسد که خانه‌اش آتش گرفته است. وقتی او هراسان به خانه می رسد دیگر جز تلی از خاکستر از آن باقی نمانده بود و ساکنین ده تنها توانسته بودند که بچه های کوچک او را از آن حریق نجات دهند.

خانم بخشی با شکم برآمده و 3 بچه آواره، بی سرمایه و بی خانمان منتظر راه چاره ای برای ادامه زندگی‌اش بود که همان برادرش نیز در اثر حادثه هولناکی جان می سپارد و تنها دختر او نیز به جمع بچه های نگون بخت خانم بخشی می پیوندد.

خانم بخشی بدون آهی در بساط دست بچه های قد و نیم قدش را می گیرد و راهی مشهد می شود تا در اطراف شهر و چادری پناه بگیرد. او آنقدر درمانده و بیچاره شده بود که در آن چادرها و خانه های حلبی برای بدست آوردن لقمه نانی برای خودش و بچه‌هایش با شکم برآمده اش حاضر به هر کار جانفرسائی نیز بود.

خانم بخشی در تعریف از آن روزها می گفت که یک روز امام زمان را دیده بود که با کیسه ای پر از آذوقه و مایحتاج زندگی به کنار چادرش می آید و بعد از نهادن آن کیسه آرام از آنجا دور می شود. تا خانم بخشی متوجه او شده بود و می دود تا او را بشناسد ولی او زود از آنجا محو شده بود.  (البته آن زمان اعتقادات امروزم را نداشتم که به او بگویم شاید بقال سرکوچه تان یا راننده اتوبوسی ویا هرکس دیگری، آن امام زمان تو بود.)

خانم بخشی در آن چادرها زایمان می کند و از بخت بد دوقلو می زاید. آخ! آخ! 4 بچه قد و نیم قد کافی نبودند 2 تای دیگر نیز اضافه شدند. بلاخره بدبختی پشت بدبختی و اوج درد و بلاها برای خانم بخشی در آنجایی تقریبا تعدیل می گردد که او در ارتباط با یک انجمن خیریه مستحق یک خانه در محله معروف «زن بیوه ها» می شود.

 من هم از طریق یکی از دوستان مشهدی ام مریم با خانم بخشی و بعد هم با محله آنها آشنا شده بودم. خانم بخشی مانند خانم مرندیان جزو جمع دوستان من بود و در ارتباط نزدیک با من و روابط من. خانم بخشی زنی بود چاق و تنومند و قوی هیکل با ظاهری زمخت و خشن که به قول خودش با یک حرکت دستش می توانست راحت مردی را به گوشه ای پرت کند.

یک روز همسایه روبرویی من بنگاه دار عزیز، بعد از دریافت نظر من در نفی ازدواج  از من می خواهد که در روابط خودم زنانی را که می شناسم به او معرفی کنم. من هم منتظر فرصت هائی بودم، مردانی که به سوی من می آمدند را به این محله «زن بیوه ها» ببرم تا شاید وصلتی بین آنها و این دوستان من صورت بگیرد. هر چـند آنها از ایـن کـار من درونا ناراحت می شـدنـد و این کـارم را نـوعی تحـقیـر می خواندند ولی نمی توانستند شکایت و اعتراضی به من داشته باشند.

من چون خانم بخشی به خانه ما زیاد رفت و آمد داشت به این مرد محترم بنگاه دارمان پیشنهاد کردم که با او برخوردی داشته باشد. او هم با تعریف های من، ندیده موافقت کرد.

از طرفی از خانم بخشی خواستم کمی در لطافت برخورد و رفع زمختی خودش بکوشد و دست از آن چادر به کمر بستن ها برداشته و حتی به جای چادر روسری سر کند. هر دو آماده شدند که در خانه من با هم برخورد کنند. بلاخره هیچکدام ضرری نمی کردند و چیزی از دست نمی دادند.

بگذریم از اینکه این برنامه خود، یک تئاتر شد. بخصوص با آمدن برادر مریم و شناختی که او از خانم بخشی داشت که این ماجرا را به یک داستان کمدی تبدیل کرد : « بله! زینب می خواهد از خانم بخشی سیندرلا بسازد و او را به کسی در مقام شاهزاده روی اسب سفید، برساند و ….»

البته برنامه باصطلاح خواستگاری صورت گرفت. همسایه من دلخور بود ولی من رو به او گفتم: « شما خودتان گفتید برای رضای خدا می خواهید زن بگیرید و اصلا دنبال هوس‌های شهوانی و نیازهای جنسی خودتان نیستید و چون گناه داره می خواهید ازدواج کنید. خوب چه ثوابی بالاتر از ازدواج با یک زن بیوه با  6 فرزند! از نظر مالی هم که شما در حد خوبی هستید. حالا ازدواج دائم نمی کنید ازدواج موقت بکنید برای این ثواب و خدا!»

به خانم بخشی هم روحیه می دادم که به خاطر گذشته اش یا داشتن 6 فرزند یا بیوه و فقیر بودن و … احساس کمبود نکند و راحت پا پیش بگذارد.

و به او جـوک آن ترکـه را تعریف می کردم که » یک تـرک از دهـی راهی پایتـخت می شود تا از دختر شاه خواستگاری کند به او گفتند:« آخه تو با این وضع و حال و موقعیت‌ات چطور جرات میکنی که از یک شاهزاده خانمی خواستگاری کنی؟

 ترکه جواب میده: « 50% قضیه من هستم که من راضی ام و مساله حله. ما میریم ببینیم  50% بعدی چطور میشه!»

بعد از آشنایی با ابوالفضل هر وقت خانه خانم بخشی میرفتم او را هم با خودم می بردم نزدیک های عید که میخواستم برای بچه های خانم بخشی کفش بخرم، ابوالفضل همراهم شده بود و چه صمیمانه با خانم بخشی و بچه ها رفتار می کرد.

خانم بخشی کلانتر محل شان شده بود و در حل مشکلات زن بیوه ها و خانواده های آنها نیز مساعدت فراوانی می کرد. یک روز پیش من آمد و گفت:« زینب! یکی از دخترهای همسایه که جشن عروسی اش است خیلی ناراحته چون در تهیه جهازش اجاق گاز برایش نتوانستند بخرند. این دختر جوان هم از بس گریه کرده که من هم می خوام هر طوری شده بهش کمک کنم که یک اجاق گاز حتی دست دوم هم شده برایش تهیه کنیم.»

ـ خانم بخشی! من این روزها پول اجاق گاز نو برای این تازه عروس ندارم ولی دست دوم چرا! این روزها به عناوین مختلف همه‌اش این ور و آنور از این خرج ها داشته ام.  همین چند روز پیش لیلا و رضا  خدمتکار و راننده خانه بابا و مامانم پیش من آمدند و شکایت از بابام داشتند که او ضمن اینکه عذر آنها را خواسته، در تصفیه حساب حقوقشان هم 5000 تومان به آنها کمتر داده است. من چون دیدم این زوج جوان دلشان از پدر و مادرم شکسته است و دلم نمی خواست که از آنها ناراحتی توی دلشان داشته باشند، گفتم که مساله ای نیست من این 5000 تومان را به شما می دهم. بگذریم که آجان هم چقدر برای این کار دعوایم کرد و ناراحت شد که چرا در کارهایش دخالت کردم. بهرحال الان خانم بخشی من توی حسابم زیاد پول نیست. شاید 7-6 هزار تومان.

ـ آخ قربونت برم زینب جان! با 4000 تومان در خیابان های پائین شهر میشه یک اجاق گاز دست دوم خرید.

ـ خب باشه! من این پول را میدم ابوالفضل تا ترتیب خرید این اجاق گاز را رابده. برو حالا به آن دختر دلداری بده که دم عروسی اش زیاد ناراحت نباشه!

ـ وای ممنونم زینب! ابوالفضل و تو هم بیائید عروسی! هرکس دیگری هم دوست داشتی با خودت می تونی بیاری. زینب جان خدا انشاء الله هر آرزوئی داشتی برآورده کنه!

در روز مقرر من به ابوالفضل 4000 تومان دادم تا این اجاق گاز را برای نوعروس تهیه کند. ابوالفضل با دوستش به آن مغازه می رود ولی با دیدن اجاق گاز دست دوم احساس بدی پیدا می کند که در جشن عروسی آن دختر با این اجاق کهنه احساس حقارت خواهد کرد. او بعد از کمی درنگ و تامل تصمیم می گیرد که با استفاده از پس انداز خودش و آن 4000 تومان یک اجاق گاز نو بخرد و این کار را هم می کند و بعد از خرید آن را به خانه عروس می برد. نوعروس بقدری خوشحال شده بود که فکر می کرد معجزه شده است.

این کار ابوالفضل هم برای من بسیار باارزش بود، چراکه او خود نیز آنچنان پس اندازی نداشت ولی در آن لحظه از سرمایه بزرگی گذشته بود……                                                                                           
صفحاتی از کتاب زینب دوران بعد از آزادی زیبا ناوک

قانون وحش می گوید تنها زمانی که گرسنه هستید بکشید

   عکاس میشل دنیس - Huot، این تصاویر شگفت انگیز  را در سیاحت اکتشافی در افریقا در کنیا گرفته است،  میشل دنیس – Huot می گفت از آنچه که دیدم حیرت کردم.

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

«این سه برادر (یوزپلنگ) که با هم زندگی می کنند. در صبح یکروز ما آنها را دیدیم، به نظر می رسید گرسنه نباشند و با هم بازی می کردند. ’در یک نقطه، آنها گروهی از آهوان را دیدند که فرار می کردند.اما یک آهو که جوان بود به اندازه کافی سریع نبود و به راحتی گرفتار این برادران شد».
                                      این صحنه های فوق العاده  را ببینید                                                                                           که رفتارشان با این آهو چگونه بود و در آخر هم بعد بدون اینکه به او آسیبی برسانند از آنجا دور شدند.

از رهنمودهای کاربردی رواندرمانی

یکی از رهنمودهای کاربردی که می تواند هدیه خوبی برای شما باشد ابراز احساسات و بیان حالات خودتان در هر شرایطی بدون ملاحظه است. بدین ترتیب که حتی ناراحتی دیگران و پیامدهای آنها مانعی برای آن ابراز نگردد.

- اینکه خانم دکتر خیلی سخته! ما در طول روز از بسیاری چیزها ناراحت و آزرده می شویم ولی برای اینکه آشوب و بلوائی نشود از بیان آنها صرف نظر کرده و همه را توی دل مان می ریزیم. از شوهرمان، خواهر و مادرشوهـرهایـمان، از همسایه ها و فامیل هایمان و کلا همه افراد اطرافمان.

- خب، برای همین شما دچار عقده ها و کمپلکس های روحی شدیدی می شوید. در طول روز مرتب تکرار می کنید» عیب نداره، این پیرمرده یا پیرزنه، اون بزرگتره، یکی بچه است، این یکی مهمانه، آن دیگری غریبه است و با دهها توجیه های مختلف ذره ذره این ناراحتی ها در وجودتان جمع می شوند و به صورت بیماری روحی در می آیند و آنگاه که تن و روان شما دیگر تاب تحمل آن عقده ها و ناراحتی ها را ندارند بصورت درد و رنج های جسمی یا فشارهای عصبی خود را به بیرون می ریزند. در واقع ذره ذره مسائل کوچکی که در جای خود با بیان صریح و راحت می توانستند به راحتی حل شوند، با تجمع و فشرده شدن ناگهان به آتشفشانی از عصبیت و طغیان ناراحتی ها بدل شده که نتیجه آنها هم تشدید سیکل معیوب در روابط ناصحیح ما می باشند.

ببینید دوستان! هیچکدام از ابعاد شخصیتی و روحی و روانی ما مانند غمگینی، شادی، حسادت، ترس، دوگانگی و دروغ، حرص و ولع، زودرنجی، فراموشی، شهوت رانی، خسیسی، سردی، بی تفاوتی و دهها ویژگی دیگری که متناوبا شما آنها را در خود و افراد دیگر همواره شاهدید، در کنه و واقعیت خود فی نفسه منفی نیستند و اقرار به وجود آنها و زمینه دادن به عرض اندام شان، نه تنها از شان و منزلت ما نخواهد کاست بلکه قدرت و توانائی ما را در جهت دهی صحیح آنها فزون تر خواهد نمود.

- خانم دکتر! میشه بفرمائید ما با چه روشی این حالات خودمان را می توانیم نشان دهیم که موجب کدورت و ناراحتی و قطع روابط و بدتر شدن شرایط و اوضاع زندگی ما نشوند.

- اولا این ترس که شما از بدتر شدن اوضاع زندگی تان با بیان احساسات تان دارید بیشتر از خود واقعیت در ذهن تان بزرگ شده است. دوما شما عموما شاهد فوران این احساسات در موقعیت شدیدا هیجانی و با عصبیت بودید نه در یک فضای آرام و منطقی. این خود هنر بزرگی است که شما بتوانید با ابراز نظرات و احساسات روابط خود را ارتقاء دهید و بدانید که می توانید براحتی به این هنر آراسته شوید. کافیست ابتدا بخواهید و این نکته در ذهن و اندیشه تان جای باز کند. بعد به خودتان باور داشته باشید که شما انسان هستید. انسان یعنی حیوان ناطق، که نقطه عطف تکامل اش در نطق و بیان اوست. آره، به همین راحتی که من می گویم » به زبان آورید و بیان کنید هرآنچه از ذهن و دلتان می گذرد.» این نقطه شروع و گام اولتان در رسمیت دادن به خودتان هست. این جمـلات زیبا را به روی دیـوار خانه تان بنویسـید و کمی در باره آنها تعمـق کنید.

 صفحاتی از سفر زیبا به بروجرد

آخر، مبارزه، چرا؟

شعار دادم، اعلامیه پخش کردم، تشکیلات راه انداختم،

اسلحه برداشتم، زندان رفتم، مقاومت کردم   و مبارزه و نبرد.

عزیزانم رفتند، عمر و جوانی ام سپری شد

و از من سردی و جمود و حس انتقام بر جای ماند …

تا روزی رهگذری درویش از من پرسید:

آخر چرا مبارزه؟  ای زیبا روی مشت گره کرده؟

حاصل این بهای گران چه بودند؟  باز کن چین های خشونت بار رُخت را نازنین!

تیز نگاهی متعجب به او انداختم

و گفتم: چه می گویی دیوانه؟ مبارزه معنای زندگی من است.

با گرمی دستم بگرفت و خیره در چشمانم گفت:

زندانبانی با کینه، برده ای را به غل و زنجیر کشانده بود و بر سر او فریاد می کشید

 که هی! تو، ای اسیر و گرفتار من، بدان که تا آخر عمرت، ترا به اسارت خود دارم و به زور و جبر از اینور دنیا تا آنور دنیا خواهمت کشاند تا همیشه در رنج و عذاب بمانی.

اسیر ناتوان و درمانده، خسته سری بلند کرد

و آرام گفت: باشد، چاره ای دیگر نیست. اما این را بدان تو ای کینه ورز انتقام جو،

که تو هم با من همواره کشیده خواهی شد.  چرا که آن سر دیگر زنجیر در دست توست.

من و تو هر دو گرفتاریم.   تو با منی و من با تو.

با حیرت آن درویش را می نگریستم و عنادم رو به خروش بود تا با او به مقابله برخیزد.

که با دو دستش بازوانم را فشار داد و شانه هایم را به تنش درآوردو فریادکی بر سرم کشید:  هی! تویی که زندگیت را فنا کرده ای،

بیدار شو و از خودت بپرس، آخر چه می خواهی؟

 آیا خود نجات یافته ای تا ناجی دیگران شوی؟

کدامین حرص ِ قدرت تو را به شورش وامی دارد؟

می خواهی او برود و تو در جای او بنشینی؟!

خونت رنگین تر است یا چشم و ابرویت زیباتر؟

فریب مده خود را! تحت لوای عدالت و برابری و احقاق حقوق،

که تو خود نیز خواهان اثبات من ِ خویشتن هستی!

و حکومت را برای به کرسی نشاندن ایده ها و اعتقاداتت می خواهی ولاغیر!

تا آن نیاز درونی ات برای قدرت سیراب گردد.

می گویی پرولتاریا و زحمت کشان، می گویی ستم دیدگان و بیچارگان

می گویی دفاع از مظلومان و مستضعفان      و مدعی هستی برای نجات و رهایی آنها

در چه توّهم بزرگی هستی،  گُل من! ای شوریدۀ خشن من!

تاب دیدن حقایق را داری؟    پس آماده باش!

اینجا بود که او دست خود را آرام به روی چشمانم کشید و گفت

حال به خود دوباره نگاه کن!  به خود در عرصه و اریکۀ قدرت!   خوب نگاه کن!

چشمانم می خواست از ناباوری و وحشت از حدقه درآید،

از آن چه در جام جهان نمای می دیدم.

خود را می دیدم در مرکب قدرت به مانند استالین که چه بی رحمانه برای دفاع از کارگران و زحمت کشان،خلق را قتل عام می کردم، خون می ریختم و حتّا حکم اعدام پدرم را به مثابۀ یک سرمایه دار صادر می کردم  تا داعی مدافع حقوق انسان ها گردم  و صدای هر مخالفی را با نام رویزیونیست، اپورتونیست و چی چی نیست و فی فی نیست و همه نیست سر به نیست می کردم.

وحشت زده سرم را در میان دستانم گرفته بودم و دیوانه وار داد می زدم: نه  نه!   این من نیستم!     باور نمی کنم!

لیک آن پیر مرا وامی داشت که آن جام را بیشتر بگردانم و تماشایش کنم.

در زمان و مکان دیگر، باز هم خود را می دیدم به مانند زینب کبرا

که اینک نه دیگر تشنه در صحرای کربلا بود، بل در کنار حسین،  فتوای جهاد می داد

و در زندان های اسلامی با تعزیر و شکنجۀ مردم، حکم الهی را اجرا می کرد

و در شهر اشرف، با نام مجاهد آیات قصاص قرآن را سرلوحۀ مقابله به مثل خود می نمود.

در هر دو حالت چه رعب آور خود را می دیدم که با دلی پر کینه و خشم و مملو از انتقام، این، من ِ درونی ام، تعیین کنندۀ می باشد که چه ملوِن تحت عنوان مبارزه و نبرد و دفاع از ستم دیدگان و مظلومان، چهره عوض میکند.

ترس داشتم از لمس خود و تماشای  وحشی  ددمنشِ  خفتۀ  خود!

آخر چگونه ممکن است؟ چگونه؟  در هم ریخته بودم و مضطرب با این رو به رو !

آیا من بازی خورده ای بیش نبودم؟چگونه می توانم از این غل و زنجیر بیرون آیم؟

رهگذر دانا،   درماندگی و پریشانی ام  را  دریافت.

دستی بر سرم کشید و با محبت مرا در آغوش خود فرو برد

و در حالی که اشکهایم را پاک می کرد، آرام زمزمه نمود:

می دانم که حقیقت گاه بسیار تلخ می باشد.  اما بدان! عزیزم که دریافت آن بسیار شیرین تر است.   بنگر به آینده،    بنگر به افق،  بنگر به تکامل جهان و جهانیان

و شاد باش شاد،  که در تو جوشیدن چشمۀ عشق و محبت را به همۀ کاینات می بینم

Ziba            Hamburg        18.12.06        از کتاب  عادتی؟! عادتی؟! عادتی؟! زیبا ناوک

ziba s naked fotos عکس های برهنه زیبا در مناطق لختی ها

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

عکس های برهنه زیبا ناوک در مناطق لختی های هامبورگ در سال 2007

به من کسی گفت بی غيرت !

 تقديم به يکی از دوستان عزيزم به نام محمد که در تعريف خاطره ای از زندگی اش برايم گفته بود که  در دعوايی ، سر يکی از دوستانش را  با کاسه  بلوری ماست  به علت فحش خواهر، مادر شکانده بود و بازگويی اين خاطره بود که انگيزه ای در من برای نوشتن اين متن ايجاد کرد و تقديم  به تمام کسانی که برای غيرت و ناموس  مجالس را به هم میزنند !     

به من کسی گفت : بی غيرت !

گفتم : باشد ، قبول ، اما مرحمتی نما و بگو غيرت چيست ؟

 گفت : معلوم است معلوم ، دفاع من از ناموس

گفتم : ناموس ؟ – چه جالب!  آوايش خوش است ، اما آن را هم نمی فهم .

  گفت : (1) اَه scheisse،  تو نمِی دانی ! ناموس يعنی مادر و خواهر و زن و دختر من  و کسی  نمی تواند به آنها چشم چپ بدوزد و نظر بد داشته باشد خرخره اش را می جوم . چه فکر کردی خيال کردی من بی غيرت و بی ناموس ام ؟

گفتم : چشم چپ و نظر بد چگونه است؟  آيا چشم دِفورمه می شود و سياهی اش منحرف ؟ برايم بگو !

گفت : آه از دست تو (2)Dummkopf کله خراب ، چگونه خر فهمت کنم؟ کسی حق ندارد به زن و خواهر من نگاه کند و از آنها خوشش بيايد . اينست نظر بد ، نه چپول شدنِ چشم، فهميدی ؟

 گفتم : نه ، شوخی میکنی . آخر چرا نبايد به خواهر و زن تو کسی نگاه بکند ، اگر آنها قشنگ و زيبا و دل انگيز باشند . چرا نبايد از زيبائی آنها لذت برد ؟ آيا حق زيبايی ها در تعريف کردن از آنها  نيست ؟

گفت : چه می گويی عوضی! مرا عصبانی نکن ، کسی خوشش بيايد به آنها لبخند بزند ، خوشش بيايد چشمک بزند . خوشش بيايد به آنها احساس پيدا کند و خوشش بيايد به آنها نزديک بشود . اينو میخوای ؟

گفتم :  (3) Na  und ?!  , Ja  که چی، عيبش چيست ؟

گفت : (4)  Na , und و زهرمار، حرف دهنت را بفهم، فکرمیکنم که تو کتک دلت میخواهد. کسی حق ندارد احساس داشته باشد و از ناموس من خوشش بيايد و بخواهد  کم کم  لاس هم  بزند .

گفتم : آخ ، حيف (5) schade، آخر چرا بايد انسان خود را از اين محبت و نعمت قشنگِ  لاس زدن   محروم کند ؟

گفت : وااااای ، واااای که تو داری آن روی مرا بالا می آوری . خانم ! خانم ! برای من که مرد هستم اشکالی ندارد و من می توانم با هر کس که دلم خواست لاس بزنم . اما اين حق برای خواهر و مادر و زن من هرگز !

گفتم : آهان ، فهميدم ، يعنی اين خانم هايی که تو با آنها می خواهی لاس بزنی نبايد پدر و  برادر داشته باشند. منظورت اينست ؟

گفت : تو داری منو ديوانه میکنی خانم! من نمي دانم. دارند يا ندارند برای من مهم نيست ، فقط بايد خواهر ، مادر و زن من نباشند، بعدش ديگر برايم اهميت ندارد، خرفهم  شدی؟ استغفرالله ! من آبرو دارم آخر مردم چه می گويند، بگذارم که آنها فکر کنند من بی ناموس و بی غيرتم ؟

خواهر و مادر و زن من بايد که عفيف باشند و همواره بايد احساس خود را بکُشند،  بله !                                     خواهر و مادر و زن من بايد که نجيب باشند و دم نزنند و آرام و رام باشند .                                                             خواهر و مادر و زن من بايد که عصمت داشته باشند و به آخرت خود درآن دنيا بينديشند و به آبروی خود در اين دنيا

گفتم : آهان ،  و اما تو در اين دنيا به عيش و نوش خود و تحکيم اعمال قدرت خود؟ اگر درست فهميده باشم .

گفت : نه خانم جان ، منهم به فکر آخرت خود و آبروی خود در اين دنيا هستم ، ولی تو نمی فهمی که ما مرديم و با شما زنها خيلی فرق داريم ما می توانيم و اجازه داريم شرعاً و عرفاً خيلی کار ها بکنيم ، اما شما ها بايد قبول کنيد بلاخره زن هستيد .

گفتم : Na , und ?

گفت : (6) Na, und, und? که چی که چی ندارد . پر رويی نکن ، تو اگر زن يا خواهر من بودی اين und  و  Na , und ها را به تو می فهماندم .  حيف که غريبه ای و زن هم هستی و دستم را روِيت بلند نمی کنم . پررو !   هر چه می گويی،  میگه Na , und?  و  und? ، شيطونه میگه …..

گفتم : خوب، من اگر زن يا خواهر تو بودم و در يک مجلس عروسی به مردی توجه می کردم و او به من ، چه می شد؟

گفت ( با دندان قروچه ) : خوب ، خوب، چه حرفها ، چه چيزها چشمم روشن! و ادامه می دهد (باعربده )  : میدانی چه می کردم؟

من مجلس ميهمانی و عروسی را به هم میزدم ، آره ! کسی به ناموس من نظر بياندازه من چشمش را در می آورم.

من که بی غيرت نيستم آرام بنشينم و عربده نکشم . من که بی ناموس نيستم دم نزنم و مجلس را به هم نريزم.      من مرد نيستم اگر روزگارشان را سياه نکنم. بله ! ما اينيم.                                                                                   و توی خانه هم پدرِ زن يا خواهرم را درمی آورم و روزگار را هم برای آنها سياه می کنم،  هر دو طرف بايد بدانند با کی طرفند ، با يک ناموس پرست با غيرت !                                                                                                                 تو هنوز خانم آن روی مرا نديدی ، من درسی به تو می دهم که هرگز فراموشت نشود و پوزه ات را چنان خونين می کنم که ديگر به کسی توجه پيدا نکنی و بفهمی هم که غيرت و ناموس چيست !

گفتم ( آرام وکمی با ترس ): خوب ، خوب عزيزم  داد و فرياد نکن . من يواش يواش معنی آنها را خوب می فهم . فقط صدايت را کمی پائين بياور تا همسايه ها اعتراض نکنند.

گفت: (7) scheissegal ، scheissegal  است.  مهم نیست من بايد خوب حاليت کنم . بذار از آن روز برايت بگويم که چطور رگ غيرت من بالا زد ، آن وقت که مرتيکه الدنگ  فحش خواهر ،  مادر به من داد . نشنيدی از اين و آن که من با آن يارو چه کردم؟ کاسه بلوری ماست را روی سرش شکاندم. بله ! کارش به بيمارستان و عمل جراحی کشيده شد .

با وحشت گفتم : آخ نه ، چرا ؟ چرا ؟ فقط برای يک فحش و يک حرف ؟ خواهر و مادرت هم آنجا بودند يا نه ؟

گفت (باعصبانيت): يعنی چه آنجا بودند، آنجا بودند؟ آنها لازم نيست که باشند. باشند ، نباشند مهم نيست. مهم نشان دادن ناموس پرستی من است که من هم با حملۀ خودم به او و شکاندن سرش نشان دادم.

گفتم : باور کردنی نيست ، آخر فقط برای يک حرف ، يک ناسزا؟ آن هم به کسانی که اصلاً حضور نداشتند . خوب میگذاشتی که آن مرد با فحش و ناسزايش دلش خالی میشد . برای چه سر او را شکاندی و او را خونين و مالين کردی؟ آخر چگونه  میتوانی اين قدر جاهل باشی چگونه ؟

گفت : من جاهل نيستم . من آبرو و حيثيتم را حفظ کردم . تو بی رگ و بی غيرتی!  و معلوم نيست که از کدام سياره به اينجا آمدی .

گفتم : اين بی غيرتی و بی رگی افتخار من است، اما از تو بگويم که چگونه قربانی غيرت و ناموس هستی و معلوم نيست که چه دفعاتی در زندگيت از ديگران به خاطر اين جهالت ها، ضرب و شتم ها متحمل شده ای وچه آثاری از زخم های گذشته در پيشانی و بدنت داری ؟ و هر آن بار که به آنها نظر می افکنی، مانند تاتوهايی که در اندامت نقش بسته اند يادآور حماقت های تو هستند و يادگاری از جنگ جهالت ها .

گفت : تو کنايه میزنی به حماقت ما که يعنی ما هم سالها بيهوده برای غيرت و ناموس رنج و عذاب داده ايم  و حتّا قتل ها به راه انداخته ايم؟

گفتم : آری ، انگار که کم کم حرف هم ديگر را می فهميم.

گفت : مثل تو پررو کس نديده ام .

گفتم : (8) Egal و بی تفاوت است بر من ، هر چه که تو به من می گويی، اما اين را برايم بگو که آيا  لُبِ مطلب و عمق فاجعه را دريافته ای يا نه ؟

گفت : يعنی ما آن قدر جاهل و نفهم بوده ايم که جنگ و دعوای ما همه بی اساس بوده و بس .

يعنی ما اين همه آدم که برای غيرت و ناموس، هم ديگر را زده ايم ،

با هم قهرکرده ايم و حتّا یک دیگر را کشته ايم و از آن طرف زنان و خواهرانمان را منع و سرکوب کرده ايم

و تحت فشار و کنترل خود قرار داده ايم، هيچ حاليمان نبود و تو يکی حاليت هست ؟

گفتم : اگر در شهری که همه بيماری سل دارند و همه سرفه  میکنند يکی سالم باشد و سرفه نکند غير نرمال است و در اقليت . اما چه چيز اصل برای حقانيت است اکثريت يا حقيقت ؟

گفت : مرا هم مثل خودت ديوانه نکن . خوبست که من هم بی غيرت و بی ناموس باشم ؟

گفتم : آه ، آه که آرزوی من است.

گفت : چه می گوئی ديوانه ؟!    چه آرزوئی عجيب !

گفتم : شايد که ديوانه باشم ،     اما آرزويم بی جا نيست !

                                                 باورم داشته باش که آرزويم بی جا نيست!

Ziba           Hamburg      21. 6 . 2005         از کتاب  عادتی؟! عادتی؟! عادتی؟! زیبا ناوک

اَه، گُه : Scheisse -1        احمق ، کله خراب : Dummkopf -2         بله :  Ja  -3

و که چی؟ :   Na , und?  -4         افسوس، حیف : schade -5    و : und  -6

ابراز بی تفاوتی با حالت خشم و غضب :  Scheissegal  -7     بی تفاوت، یکسان :  Egal  -8

Back massage, farsi

ماساژ پشت با بهروز اعتمادزاده  از برنامه های سلامتی جسمی و روحی زیبا ناوک،  فیلم از پوری، همسر بهروز اجرا در  Witten  از شهرهای آلمان، دسامبر 2010

تصویری زیبا از سرما و یخبندان هامبورگ

Ziba Nawak , 4.2.2012, hamburg, Elbe River

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 4,894 مشترک دیگر بپیوندید