
تقديم به يکی از دوستان عزيزم به نام محمد که در تعريف خاطره ای از زندگی اش برايم گفته بود که در دعوايی ، سر يکی از دوستانش را با کاسه بلوری ماست به علت فحش خواهر، مادر شکانده بود و بازگويی اين خاطره بود که انگيزه ای در من برای نوشتن اين متن ايجاد کرد و تقديم به تمام کسانی که برای غيرت و ناموس مجالس را به هم میزنند !
به من کسی گفت : بی غيرت !
گفتم : باشد ، قبول ، اما مرحمتی نما و بگو غيرت چيست ؟
گفت : معلوم است معلوم ، دفاع من از ناموس
گفتم : ناموس ؟ – چه جالب! آوايش خوش است ، اما آن را هم نمی فهم .
گفت : (1) اَه scheisse، تو نمِی دانی ! ناموس يعنی مادر و خواهر و زن و دختر من و کسی نمی تواند به آنها چشم چپ بدوزد و نظر بد داشته باشد خرخره اش را می جوم . چه فکر کردی خيال کردی من بی غيرت و بی ناموس ام ؟
گفتم : چشم چپ و نظر بد چگونه است؟ آيا چشم دِفورمه می شود و سياهی اش منحرف ؟ برايم بگو !
گفت : آه از دست تو (2)Dummkopf کله خراب ، چگونه خر فهمت کنم؟ کسی حق ندارد به زن و خواهر من نگاه کند و از آنها خوشش بيايد . اينست نظر بد ، نه چپول شدنِ چشم، فهميدی ؟
گفتم : نه ، شوخی میکنی . آخر چرا نبايد به خواهر و زن تو کسی نگاه بکند ، اگر آنها قشنگ و زيبا و دل انگيز باشند . چرا نبايد از زيبائی آنها لذت برد ؟ آيا حق زيبايی ها در تعريف کردن از آنها نيست ؟
گفت : چه می گويی عوضی! مرا عصبانی نکن ، کسی خوشش بيايد به آنها لبخند بزند ، خوشش بيايد چشمک بزند . خوشش بيايد به آنها احساس پيدا کند و خوشش بيايد به آنها نزديک بشود . اينو میخوای ؟
گفتم : (3) Na und ?! , Ja که چی، عيبش چيست ؟
گفت : (4) Na , und و زهرمار، حرف دهنت را بفهم، فکرمیکنم که تو کتک دلت میخواهد. کسی حق ندارد احساس داشته باشد و از ناموس من خوشش بيايد و بخواهد کم کم لاس هم بزند .
گفتم : آخ ، حيف (5) schade، آخر چرا بايد انسان خود را از اين محبت و نعمت قشنگِ لاس زدن محروم کند ؟
گفت : وااااای ، واااای که تو داری آن روی مرا بالا می آوری . خانم ! خانم ! برای من که مرد هستم اشکالی ندارد و من می توانم با هر کس که دلم خواست لاس بزنم . اما اين حق برای خواهر و مادر و زن من هرگز !
گفتم : آهان ، فهميدم ، يعنی اين خانم هايی که تو با آنها می خواهی لاس بزنی نبايد پدر و برادر داشته باشند. منظورت اينست ؟
گفت : تو داری منو ديوانه میکنی خانم! من نمي دانم. دارند يا ندارند برای من مهم نيست ، فقط بايد خواهر ، مادر و زن من نباشند، بعدش ديگر برايم اهميت ندارد، خرفهم شدی؟ استغفرالله ! من آبرو دارم آخر مردم چه می گويند، بگذارم که آنها فکر کنند من بی ناموس و بی غيرتم ؟
خواهر و مادر و زن من بايد که عفيف باشند و همواره بايد احساس خود را بکُشند، بله ! خواهر و مادر و زن من بايد که نجيب باشند و دم نزنند و آرام و رام باشند . خواهر و مادر و زن من بايد که عصمت داشته باشند و به آخرت خود درآن دنيا بينديشند و به آبروی خود در اين دنيا
گفتم : آهان ، و اما تو در اين دنيا به عيش و نوش خود و تحکيم اعمال قدرت خود؟ اگر درست فهميده باشم .
گفت : نه خانم جان ، منهم به فکر آخرت خود و آبروی خود در اين دنيا هستم ، ولی تو نمی فهمی که ما مرديم و با شما زنها خيلی فرق داريم ما می توانيم و اجازه داريم شرعاً و عرفاً خيلی کار ها بکنيم ، اما شما ها بايد قبول کنيد بلاخره زن هستيد .
گفتم : Na , und ?
گفت : (6) Na, und, und? که چی که چی ندارد . پر رويی نکن ، تو اگر زن يا خواهر من بودی اين und و Na , und ها را به تو می فهماندم . حيف که غريبه ای و زن هم هستی و دستم را روِيت بلند نمی کنم . پررو ! هر چه می گويی، میگه Na , und? و und? ، شيطونه میگه …..
گفتم : خوب، من اگر زن يا خواهر تو بودم و در يک مجلس عروسی به مردی توجه می کردم و او به من ، چه می شد؟
گفت ( با دندان قروچه ) : خوب ، خوب، چه حرفها ، چه چيزها چشمم روشن! و ادامه می دهد (باعربده ) : میدانی چه می کردم؟
من مجلس ميهمانی و عروسی را به هم میزدم ، آره ! کسی به ناموس من نظر بياندازه من چشمش را در می آورم.
من که بی غيرت نيستم آرام بنشينم و عربده نکشم . من که بی ناموس نيستم دم نزنم و مجلس را به هم نريزم. من مرد نيستم اگر روزگارشان را سياه نکنم. بله ! ما اينيم. و توی خانه هم پدرِ زن يا خواهرم را درمی آورم و روزگار را هم برای آنها سياه می کنم، هر دو طرف بايد بدانند با کی طرفند ، با يک ناموس پرست با غيرت ! تو هنوز خانم آن روی مرا نديدی ، من درسی به تو می دهم که هرگز فراموشت نشود و پوزه ات را چنان خونين می کنم که ديگر به کسی توجه پيدا نکنی و بفهمی هم که غيرت و ناموس چيست !
گفتم ( آرام وکمی با ترس ): خوب ، خوب عزيزم داد و فرياد نکن . من يواش يواش معنی آنها را خوب می فهم . فقط صدايت را کمی پائين بياور تا همسايه ها اعتراض نکنند.
گفت: (7) scheissegal ، scheissegal است. مهم نیست من بايد خوب حاليت کنم . بذار از آن روز برايت بگويم که چطور رگ غيرت من بالا زد ، آن وقت که مرتيکه الدنگ فحش خواهر ، مادر به من داد . نشنيدی از اين و آن که من با آن يارو چه کردم؟ کاسه بلوری ماست را روی سرش شکاندم. بله ! کارش به بيمارستان و عمل جراحی کشيده شد .
با وحشت گفتم : آخ نه ، چرا ؟ چرا ؟ فقط برای يک فحش و يک حرف ؟ خواهر و مادرت هم آنجا بودند يا نه ؟
گفت (باعصبانيت): يعنی چه آنجا بودند، آنجا بودند؟ آنها لازم نيست که باشند. باشند ، نباشند مهم نيست. مهم نشان دادن ناموس پرستی من است که من هم با حملۀ خودم به او و شکاندن سرش نشان دادم.
گفتم : باور کردنی نيست ، آخر فقط برای يک حرف ، يک ناسزا؟ آن هم به کسانی که اصلاً حضور نداشتند . خوب میگذاشتی که آن مرد با فحش و ناسزايش دلش خالی میشد . برای چه سر او را شکاندی و او را خونين و مالين کردی؟ آخر چگونه میتوانی اين قدر جاهل باشی چگونه ؟
گفت : من جاهل نيستم . من آبرو و حيثيتم را حفظ کردم . تو بی رگ و بی غيرتی! و معلوم نيست که از کدام سياره به اينجا آمدی .
گفتم : اين بی غيرتی و بی رگی افتخار من است، اما از تو بگويم که چگونه قربانی غيرت و ناموس هستی و معلوم نيست که چه دفعاتی در زندگيت از ديگران به خاطر اين جهالت ها، ضرب و شتم ها متحمل شده ای وچه آثاری از زخم های گذشته در پيشانی و بدنت داری ؟ و هر آن بار که به آنها نظر می افکنی، مانند تاتوهايی که در اندامت نقش بسته اند يادآور حماقت های تو هستند و يادگاری از جنگ جهالت ها .
گفت : تو کنايه میزنی به حماقت ما که يعنی ما هم سالها بيهوده برای غيرت و ناموس رنج و عذاب داده ايم و حتّا قتل ها به راه انداخته ايم؟
گفتم : آری ، انگار که کم کم حرف هم ديگر را می فهميم.
گفت : مثل تو پررو کس نديده ام .
گفتم : (8) Egal و بی تفاوت است بر من ، هر چه که تو به من می گويی، اما اين را برايم بگو که آيا لُبِ مطلب و عمق فاجعه را دريافته ای يا نه ؟
گفت : يعنی ما آن قدر جاهل و نفهم بوده ايم که جنگ و دعوای ما همه بی اساس بوده و بس .
يعنی ما اين همه آدم که برای غيرت و ناموس، هم ديگر را زده ايم ،
با هم قهرکرده ايم و حتّا یک دیگر را کشته ايم و از آن طرف زنان و خواهرانمان را منع و سرکوب کرده ايم
و تحت فشار و کنترل خود قرار داده ايم، هيچ حاليمان نبود و تو يکی حاليت هست ؟
گفتم : اگر در شهری که همه بيماری سل دارند و همه سرفه میکنند يکی سالم باشد و سرفه نکند غير نرمال است و در اقليت . اما چه چيز اصل برای حقانيت است اکثريت يا حقيقت ؟
گفت : مرا هم مثل خودت ديوانه نکن . خوبست که من هم بی غيرت و بی ناموس باشم ؟
گفتم : آه ، آه که آرزوی من است.
گفت : چه می گوئی ديوانه ؟! چه آرزوئی عجيب !
گفتم : شايد که ديوانه باشم ، اما آرزويم بی جا نيست !
باورم داشته باش که آرزويم بی جا نيست!
Ziba Hamburg 21. 6 . 2005 از کتاب عادتی؟! عادتی؟! عادتی؟! زیبا ناوک
اَه، گُه : Scheisse -1 احمق ، کله خراب : Dummkopf -2 بله : Ja -3
و که چی؟ : Na , und? -4 افسوس، حیف : schade -5 و : und -6
ابراز بی تفاوتی با حالت خشم و غضب : Scheissegal -7 بی تفاوت، یکسان : Egal -8