مسافرت زیبا به قزوین و مهاباد، 1387

 باورم نمی شد بعد از حدود سه ماه تحمل سختی ها و ناراحتی های روحی بویژه از نزدیکان و دوستان و آشنایانم در مسافرتم به ایران که یک دفعه بر دلم افتاده بود این همه شادی  و گشایش هائی را شاهد باشم.

گزینگ با خانواده صمیمی و مهربانش چه بهای شیرینی برای کتابها و نوشته هایم شدند. او که فقط با خواندن کتاب «سیبا» شیفته من شده بود دنیای دیگری را به رویم باز کرد. او به تمام همسایه هایش، دوستانش، فامیلهایش و تک تک اعضای خانواده اش از من تعریف کرده بود و همه بی صبرانه انتظارم می کشیدند. انتظار آشنائی با ایده های انسانی که متحول کننده زندگی گزینگ بوده است.

در آن چند روزی که با گزینگ و همسرش آرمان و دو فرزند 8 و 4 ساله شان بودم کسی به من توصیه و نصیحتی نمی کرد که چرا لخت می خوابم، کرست نمی بندم، با حوله از حمام بیرون می آیم، نیمه لخت به بالکن می روم، پیش همسایه و دوستان و مهمانان آنها لباس باز می پوشم و چرا وچرا و چرا…. چه دلنشین بود برخورد او به داستان «شیلان» و «زیبا و کرد ترکیه ای» که بعد از خواندن آنها و قبل ازصحبت در باره شان مرا می بوسد و تحسینم می کند داستانهائی که به خاطر آنها فشارها و نکوهشهای  بسیاری را از نزدیکترین افراد زندگی ام متحمل شده بودم.

گزینگ در عشق ورزی هایش بی محابا پیش میرفت. وقتی بعد از خوردن پوسته های خیار به او می گویم که آنها را به صورتم مالیده بودم با خنده ای شیرین جواب داد:

« به! بگو پس چرا لذت بخش و با نمک شده بودند چون به صورت تو مالیده شده بودند.» یا وقتی با ناراحتی در حین ظرف شستن می گویم:

« آخ، گزینگ من استکانی را شکستم.»

- تو زیبا! آن استکان را بر روی سر من بشکن تا همیشه یادگاری از تو داشته باشم. من مرید تو شده ام باور نمی کنی که زیبا! لحظه لحظه با تو بودن چه دستاوردهائی برای من دارد؟ آه که تو در چه زمان خوبی وارد زندگی من شدی و چه خوش آمدی!

من همانگونه که بودم در کنار آنها با صمیمیت به عنوان یک دگراندیش و فرد متفاوت پذیرفته شده بودم. همین امر درمسافرت به مهاباد هم صادق بود هرچند تعداد افراد خانواده و فامیل آنها به بیش از 30 نفر می رسیدند.

در این مدت حتی برای یک بار این جملات القائی که از کودکی مان در گوشهایمان تزریق شده اند را نشنیدم، «حریم خانواده!! فرهنگ جامعه ما!! اعتقادات مذهبی و درخواست احترام کاذب به بزرگترها یا دیگران و…..»

اصل برای ما همزیستی مسالمت آمیز و شادی آفرین در کنار هم بوده است و لاغیر و تا جائی که این تفاوتها و دگراندیشی ها ناراحتی و آزار عینی را موجب نشده بودند چرا می بایستی اساسا مورد اعتراض قرار می گرفتند؟ نه!

گزینگ حتی دوستان مرد و زوج عشقی مرا پذیرا بود و می گفت:« زیبا هرکسی با تو از مرد و زن مهمان ما می شد ما او را به گرمی می پذیرفتیم.» چنانچه مهدی 30 ساله  که در قزوین بود و خواستار آشنائی با من شده بود را به خانه خود دعوت کرد.

گزینگ خواهان مطالعه تمام آثار من بدون سانسور و ملاحظه بود و آنها را با تمام عریانی و برهنگی اش می خواست. او حتی بعد از دیدن عکسهای برهنه من در مناطق لختی ها مرا بوسید و گفت:« احساسش  به من لطیف تر و زیباتر شده و دوست دارد که از این به بعد همه کسانی که دوست دارد را نیز برهنه و عریان ببیند.»

 او در این رابطه متنی نوشت که در وبلاگش بگذارد. گزینگ و آرمان تمامی اشعارم را از جمله «من همسرانم را دوست دارم» و نیز مقالات بی پروایم را از داستان ها با تجارب چندهمسری تا گفته های نانوشته ام را به راحتی و با اشتیاق شنوا بودند.

براستی چه فرقی بین اینان و آنانی بودند که نوشته ها و رفتارهای طبیعی مرا برانگیزنده احساساتشان و یا آنها را صرفا سوژه های سکسی می دیدند؟…..

در مسیر مسافرت به مهاباد در جاده، گزینگ به من پیشنهاد برداشتن روسری ام را میکند و من با استقبال وافر از قزوین تا مهاباد و برعکس بی روسری در صندلی جلوی ماشین می نشینم، حتی در پمپ بنزین ها و مناطق شلوغ و هنگام عبور از جلوی پاسگاههای پلیس و… در مسیر برگشت گزینگ نیز با من همراه شده بود.

جالب که آرمان برخلاف بسیاری از مردان ما بدون کوچکترین عکس العمل و تذکر و واکنشی راحت و آسوده کنار ما رانندگی می کرد.

گزینگ می گفت:« ما افراد این جامعه بدون اطلاع کامل از قوانین، سرکوبگر و نیروی ارشاد و منع کننده خودمان شده ایم واگر آزادی هم داشته باشیم نمی دانیم که از آن چگونه استفاده کنیم. در واقع حریم ماشین مانند حریم خانه است و کسی را حق دخالت بدان نیست ولی ما چنان شستشوی مغزی شده ایم که همه جا ترس داریم.»

در مهاباد خانواده پرجمعیت واعضای فامیل گزینگ همه با اشتیاق شنوای حرفها و نظرات و نوشته های من بودند. فایلهای پرینت شده من بین افراد از پسربچه 12 ساله تا مرد 80 ساله و خانم 67 ساله دست به دست می شدند.

عموی نویسنده گزینگ «احمد قاضی» بعد از شنیدن چندین اشعار من و خواندن کتاب «سیبا» مرا تحت عنوان زنی با ایده های مترقی و پسامدرنی به دوستان و مهمانانش معرفی و آنها را نیز تشویق به خواندن همه آثار من می کند.

وای چه خوشحالی بود سیگاری نبودن همه اعضای خانواده و فامیل که بطور شگفت آوری شادی مرا برانگیخته بود. آخر من کمتر کردی دیده بودم که سیگاری نباشد.

کژال یکی از عروسهای این خانواده خواهش می کرد که برای همیشه پیش آنها بمانم. پرنگ عروس دیگرشان که در عرفان و نیروهای ماورالطبِیعه تحقیق میکرد می گفت: « زيبا با دست و پاهايم به تو رای می دهم که چهار رای بشود و تو کنار ما باشی. تو دریایی هستی که هر چه ازاو می نوشیم حرص و ولع مان برای آن بيشتر می شود.»

سعد برادر گزينگ:« تو پنجره جديدی را به روی ما باز کردی.»

نسرين خواهر گزينگ:« زیبا زلال و پاک و مثل برگ هلوست.»

و مریم خواهر دیگرش:« تو به مانند پیامبر زمان ما را بیدار کردی!»

در سفر کوتاهی به روستایی در نزديکی مهاباد ( ابراهيم آباد) خواستیم که در رودخانه زرينه رود شنا کنيم. سعد گفت:« زيبا! در کنار رودخانه 5 مرد نشسته اند می خواهی تو بعدا شنا کن. اينطوری به نظرم بهتر است.»

ولی من دوست داشتم آن موقع شنا کنم. کمی به فکر فرو رفتم و دقایقی بعد من هم راهی محل شنا شدم. با سلام به آن 5 مرد از کنارشان گذشتم.

مايو نداشتم ولی با شورت و کرست وارد آب شدم و با بچه ها و سعد و آرمان مشغول شنا گشتم. ساعتی بعد همه برای غذا خوردن فراخوانده شدیم.

در پیاده روی بعد از غذا سعد می گفت:«  زيبا! من نظرم را گفتم. تو هم آنچه که دلت خواست انجام دادی و خوب بود. اگر کسی هم بعد در موقع شنا مخالفتی با تو می کرد  قطعا با مقاومت من نیز روبه رو می شد. ما تو را با تمام تفاوت هايت از رفتارهای اجتماعی ات، لباس پوشیدنت، نشست و برخاستت و همه و همه در جمع خودمان پذيرا شديم و اميد  داريم که ما هم همانگونه که هستيم در کل جامعه  پذيرفته شويم.»

آرمان هم می گفت که از بعد شنا با من راحت تر و صمیمی تر شده است.

در مسير برگشت از روستا نسرین گفت:« زیبا! کاک ميرزا حسن خيلی دوست  داشت ترا سوار موتورش کند وبا تو پز بدهد. چه خوب می شد با او می رفتی.»

- چرا نه! چيزی که از من کم نمی شود تازه خوشحالی و شادی دیگران باعث لذت و خوشی  من نیز می شود. به او الان پیغام می دهیم که برگردد و مرا با خودش ببرد.

دقایقی نگذشته بود که کاک ميرزا حسن سریع برمی گردد. من به راحتی پشت موتور او سوار شده و دستانم را دور کمرش گرفتم و با او راهی خانه شدم .

آرمان با خنده:« زيبا الان ديگر همه صف کشیده اند که تو سوار موتورشان بشوی.»

پدر گزينگ سابقا يک پیشمرگ دمکرات بود و سالها در يک رابطه بسيار نزديکی با قاسملو بود. او برای اين مبارزه متحمل فشارات زيادی از جمله مرگ يکی از پسرانش و نیز صدمات مالی بسياری شده بود. او بعد ها خود را تسليم مقامات دولتی کرده و دست از مبارزه کشیده بود.

من در خانه اين خانواده و فاميل پر جمعيت مشکلی از نظر لباس پوشيدن نداشتم. تذکری به من داده نمی شد. رعايت و ملاحظه ای ازمن خواسته نمی شد. شبها در اتاق پذيرايی که محل رفت و آمد همگان بود کنار دياکو پسر 8 ساله گزينگ طبق عادت معمول لخت می خوابيدم.کسی به نداشتن من، شلوارک یا آستين حلقه ای پوشيدن یا کرست نبستن، برپا نخاستن برای بزرگترها به پاس احترام، چگونگی حضورم در خيابان و امثالهم اعتراضی یا حتی نصیحتی نمی کرد. اصلا! هرچند در خيابان حضور من تابلو بود و مرد و زن وبچه بدون استثناء به من نگاه می کردند، به سايه بانی که بر سرم بود، به مانتويی که در تنم بود و خلاصه ….

 بهر حال  انسان متفاوت از خودشان جلب توجهشان کرده بود و اين جالب که حساسيت همراهان مرا بر نمی انگيخت و تازه خوشحال بودند که امثال من راه را برای حضور این متفاوت ها در این اماکن هرچه بيشتر باز می کرد.

مريم خواهر گزينگ در رابطه من مقاله ای نوشت که در وبلاگ خودش و گزینگ و سايت من و نیز انجمن ادبی شهرشان ارائه دهد.

ضمن اينکه آنها از ابراز اعتقادات خود را به من دريغ نداشتند ولی من احساس نزديکی و صميميت و شراکت در زندگی آنها می کردم .

همه به نوعی خواستار مشاوره با من بودند مشاوره درباره مسائل تربيتی کودک، مسائل خانوادگی مشکلات  فردی و خصوصی خود و….

پدر و مادر گزینگ خواهان ارائه امکانات زندگی مشترک با آنها و نیز کمک در فعالیت پزشکی در مهاباد به من بودند.

در مجموع مسافرت به مهاباد نقطه اميد بزرگی برای من در تداوم زندگی در ايران و ارتباط  با اقشار مختلف مردم شد.

 پذيرايی صميمانه از من، پذیرش وجود و هویت من بدون تلاش برای تغيير و اصلاح من،معرفی نوشته ها و کتابهايم و و حمایت و تقويت من به عنوان یک نویسنده و صاحب قلم… همه وهمه تسلی بخش دردهای بسياری بودند که من از خانواده، نزديکان و دوستان و حتی از مدعی عشقم متحمل شده بودم و مرهمی بودند بر زخمهای رفيقان نيمه راه، عهد شکنان آبرو پرستان و ….

من با کوله باری از خاطرات خوش و هدایای مادی و معنوی بسیار و نیز یک چک 50 هزارتومانی برای اشانتیون و سرمایه گرانبهای دوستی گزینگ و همراهانش به تهران برمی گردم.

                                                            19.03.1387      زیباناوک

3 Responses to مسافرت زیبا به قزوین و مهاباد، 1387

  1. omid می‌گه:

    درود برشما و گزینک وآرمان

    • arash می‌گه:

      سلام
      آرش هستم 28 ساله خوش اندام قد180وزن76 تحصىل کرده و با ادب، علاقه زىادى به سکس با خانمهاى خوشگل و ىک زوج(سکس سه نفره) دارم لطفا خانمها و زوجهاى باکلاس و هات که دنبال آدم قابل اعتماد و سکسى هستند تماس بگىرند. 09399806997
      Ajhvan44@yahoo.com

  2. mehran می‌گه:

    زیبا خانم در نظر بگیرید که جوانان میهن ما که دست بر قضا آتشفشان شهوت هم هستند گاهی تا سالها جنس مخالف نمی بینند یا ملاقات نمیکنند پس این طبیعی است که با دیدن اندام جنسی جنس مخالف تحریک شوند و گاهی مرتکب حماقت شوند شما اگر پزشک باشید می دانید که در جنس پسر فعالیت جنسی عموماً از سن 12-13سالگی شروع میشود و تا سال ها ادامه دارد اگر این حس اغنا نشود به انحراف کشیده میشود پس اگر در ایران بودید و پدری گفت لطفاً کنار پسرم لخت نشوید تعجب نکنید شما سایت های پورنوی ایرانی را ببینید همه حکایت از نوعی غریضه سرکوفت شده دارد . المان کجا ایران کجا . برای انها مسئله جنسی وجود ندارد چون به راحتی غریضه های خدرا اطفا میکنند و مانند بچه های ما 70در صد مغز انها از چراهای جنسی پر نشده .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 263 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: