نگاهی به علل بایکوت و طرد زیبا ناوک از طرف گروه های سیاسی در دوران زندان او

 با ورودم به بند 7  بعد از گرفتن حکم ام ، فاز جدیدی برایم آغاز شد. به این فکر می کردم که در شرایط جدید مبارزه و سیاست خاصی اتخاذ کنم و با دیگرهمرزمان و هم گروه هایم فعالیت های تشکیلاتی ام را در زندان پیش ببرم. حالا دیگر با گرفتن حکم، دغدغه کمتری داشتم.

در ابتدا به دنبال افراد هم گروه یا نزدیک به گروه سیاسی خود مثل پیکار، رزمندگان و غیره بودم. اینجا دیگر همه افراد حکم گرفته بودند و یک شناسنامه سیاسی از خود داشتند بماند که بعد از مدتی به یک عنوانی معروف می شدند، سرموضع، مقاوم، بریده، تواب، خائن، و….

متاسفانه در جامعه ما فرهنگ حذفی و مارک زدن بسیار معمول است بویژه که در جوی مثل زندان اینها خود را به شکل حادتری نشان می دهند. البته خبرهای بهم رسانده شده تا حدی خمیرمایه حقیقت را در برداشتند. ادامهٔ این نوشته را بخوانید

زیبا! آیا به تو در زندان تجاوز جنسی شده است؟

بسیاری از من سوال کرده اند:« آیا به تو در زندان تجاوز جنسی شده است؟»

- من شاید با بیش از هزار نفر در قسمتهای مختلف زندان مستقیم یا غیرمستقیم ارتباط داشتم ولی من شخصا شاهد حتی یک موردی نبودم که کسی بگوید به او تجاوزی شده است.

در تمام مدت زندان هیچوقت به من دستی زده نشد مگر در موقع بستن دستها و پاهایم. موقع بردن ما به جائی چوبی به دستمان میدادند که طرف دیگر آن را خودشان می گرفتند وهمیشه برمبنای اعتقادشان مراقب بودند تماس بدنی با ما نداشته باشند.

برخورد صادقانه ومنصفانه حتی به مخالف و دشمن خود نشان دهنده شخصیت سالم ماست. بی جا زیاد کردن پیاز داغ جریانات و از آب گل آلود ماهی گرفتن نهایتا انرژی منفی اش را به خود ما باز خواهد گرداند.

بحث بیان واقعیات است نه ارزش گذاری. مسلم احتمال تعرضات و تجاوزات جنسی را نیز می توان داد وعدم شاهد بودن من دلیل برعدم وجود آنها نیست. ادامهٔ این نوشته را بخوانید

زیبا ناوک بعد از آزادی اش به ملاقات زندانبانش می رود

ملاقات زیبا ناوک با حاج داود، زندانبان قزل حصار بعد از آزادی اش 

از آخرین دیدارهایم از حاج آقا یادم هست که او بسیار پریشان و ناراحت بود و حتی ابراز پشیمانی از اعمال و رفتار گذشته اش می کرد.

اینها باعث شدند که من بعد از آزادی ام در سال 1365 به اتفاق معصومه برای پیدا کردن حاجی اقدام نمایم.

معصومه از طرفداران سابق مجاهدین و از توابینی بود که مدتی مسئول بند 4 یا 3 بود. او هم مانند من قصد ادامه تحصیل در حوزه علمیه را داشت.

ما در بیرون زندان مدتی کوتاه با هم در ارتباط بودیم. روزی به پیشنهاد من، ما سراغ حاجی به محله آهنگران درخیابان شهناز رفتیم. نمیدانم گل یا شیرینی هم گرفته بودیم یا نه.

بالاخره بعد از کُلی گشتن و پرس و جو ما موفق به پیدا کردن حاجی در یک دکان آهنگری شدیم. ادامهٔ این نوشته را بخوانید

دست زنانه می دهی یا مردانه؟

در کلاس پهلویى ما، معلمی بود قد بلند به نام آقای امیری، از اساتید دانشگاه تهران که چند ساعتی در مدرسه‌ ما تدریس می‌کرد. روش تدریس او را در شیمی آلی خیلی دوست داشتم. به همین دلیل داوطلبانه در کلاس‌های او شرکت می‌کردم. با آشنایی بیشتر، رابطه‌ من با آقای امیری عمیق تر شد.

كتاب هاى ماتریالیسم دیالتیک و ماتریالیسم تاریخی‌، مانیفست حزب كمونیست و چند كتاب دیگر را با معرفی او در این دوره خواندم. کم کم به ایدئولوژی مارکسیست ـ لنینیستی  گرایش پیدا کردم در سیاست هم به مشی چریکی. اما هنوز روسرى سرم مى كردم. در واقع جهت‌ گیری سیاسی ـ مذهبی ام تغییر کرده بود اما هنوز پوسته مذهب را بیرون نینداخته بودم. ادامهٔ این نوشته را بخوانید

از حالات مانی و عرفانی زیبا ناوک در دوران زندان او

صفحاتی از کتاب سیبا – زینب دوران زندان زیبا ناوک

یکبار از حاجی خواستم که در جلسات دینی بند به من اجازه ارائه بحث اعتقادی و عرفانی بدهد. او با یکی از توابین بند صحبت می کند و این امکان به من داده می شود.

با خود فکر کردم در آن جمع 30-20 نفری چه بحثی را آغاز کنم که مثل اکثر جلسات خسته کننده و بی روح و تکرار مکررات نباشد. بحث جبر و اختیار را انتخاب کردم. ضرورت تاریخی و طبیعی و نقش انسان یا نیروی آگاه در آن.

در این فاز هنوز روحیه مطالعه پیدا نکرده بودم و کششی به غور و تفحص در کتب اسلامی نداشتم. شگفت انگیز بود جوشش چشمه علم و معرفت درونم که خودش می آمد و می آمد، و مرا از آموزش و فراگیری بی نیاز می ساخت. ادامهٔ این نوشته را بخوانید

اولین و آخرین جشن تولد من

از کلاس دوم ابتدایی به مدرسه‌ عزت رفتم. عزت، مدرسه‌ ای غیراسلامی بود. اما باز هم علاقه اى به محیط مدرسه نداشتم. درس و مشق برایم حالت اجباری داشت. باز هم تبعیض بین دختر و پسر مرا رنج می‌داد. همیشه دلم می‌خواست پسر می ‌بودم تا آزادی بیشتری داشتم. یک روز هم کت وشلوار برادرم را پوشیدم و با آن به مدرسه رفتم. همه به من خندیدند ولی من با این کار می خواستم نشان دهم که من هم پسرم.

در این مدرسه با بچه هایى آشنا شدم که فرهنگ دیگرى داشتند. بچه‌های تهران. دخترانی که طرز لباس پوشیدن و آداب معاشرتشان با ما یکی نبود. روزی یکی ازاین دخترهاى همكلا سیم مرا به جشن تولد ش دعوت کرد. من تا آن روز با مفهوم جشن تولد آشنا نبودم. برایم جالب بود که کسی تولدش را جشن بگیرد. التماس واصرار به مادرم براى گرفتن اجازه شركت در این جشن تولد؛ کار سختی بود. بالاخره موفق شدم. ادامهٔ این نوشته را بخوانید

نگو من با کی ام، بگو کی با منه

پدرم برتری خواهی را در من شرور و پر از شیطنت پروده بود. از همان كودكى تشویقم می‌کرد که کتک زن بچه هاى دیگر باشم تا کتک خورشان.

جمله‌ معروف او زبان زد ما بود که « وقتی می‌خواهی با دیگران بازی کنی نگو من با کی ام. بگو کی با منه».

بچه ها از من می ‌ترسیدند. به قدری جسور بودم که دوستا‌ن برادربزرگم، محمدباقر هم از من حساب می‌بردند و این را می‌دانستند که اگر باقر را بزنند سر کوچه با من طرف خواهند بود. ما برادرم را تا قبل از ورود به دانشگاه باقر صدایش می کردیم. بعد از آن بنا به خواسته او محمد.

روز اولی که به مدرسه رفتم به قدری عصیانگر و نا آشنا به مفهوم مدرسه و نظم و انضباط بودم که مثل اسب وحشی رفتارمی کردم. وقتی مسئولین مدرسه متوجه شدند که نمی‌توانند مرا با تهدید آرام کنند با مهربانی مرابه دفتر بردند و به آرامش دعوتم کردند. مدرسه‌ اسلامی بود.

پدرم تصمیم گرفته بود که مرا که اولین دختر خانواده بودم به مدرسه‌ اسلامی بفرستد. مدرسه‌ی هاشمیه. پذیرفتن قوانین خشك مدرسه و چادر اجبارى برایم سخت بود. اولین روزی كه با پالتو و کلاه، سوار سرویس مدرسه شدم؛ خدمتگزار مدرسه به شدت اعتراض كرد. او در تمام طول راه مدرسه گردنم را گرفته بود و سرم را به کف مینی بوس فشار مى داد که از پنجره دیده نشوم. صحنه بدى بود. ادامهٔ این نوشته را بخوانید

بزرگترین معجزه دوران کودکی من

از همان كودكى، عاشق طبیعت بودم. محو طلوع و غروب آفتاب می شدم. آسمان آبی،  ابرها، ستاره‌ها، گل‌ها و درخت‌ها را دوست داشتم و با حیوانات حرف می‌زدم. عاشق روزه گرفتن، سحرى، اذان و نماز بودم. سحرخیزی پدرم شعف و لذت عجیبی به من میداد. آب پاشیدن او در صبح به حیاط زیبای خانه.

وای! که چه روح می گرفتم وقتی صبح زود بوی آب و خاک از باغچه ها و گلهای پرطراوت را می شنیدم و صدای پدرم را که همه ما را به صبحانه آماده روی سفره با نان تازه و پنیر و کره وعسل و خامه  میخواند. ادامهٔ این نوشته را بخوانید

اولین گرایشات خفته چندهمسری من

وجود علی در من یك سوسوی عشق و احساسی را بارور كرد که شاید همان خندیدنها و بوسیدنها و بغل كردنها بود. چیزی كه در قبل از علی در من نبود و حتی نشانه های آن احساس را نمی توانستم دریابم، چنانچه در ارتباط با عبدی کاملا کور بودم.

 اگر بخواهم رابطه عشقی خودم را با علی به درصد بیاورم شاید از100% بتوانم بگویم كه 5-4% بیشتر ما به همدیگر نتوانستیم نزدیك شویم كه این تطابق هم در واقع همان مواردی بود كه من اشاره كردم.

اگر افكار امروزم را آن روزها داشتم قطعا هم با علی و هم عبدی رابطه عشقی و عاطفی و جنسی بسیار عمیق تری برقرار می كردم. ادامهٔ این نوشته را بخوانید

لهجه غلیظ ترکی من

با ورود به دوره راهنمایی، استعدادهایم شکوفا شدند. سیستم آموزشى جدید در سه قسمت ابتدائی، راهنمائی و نظری  براى اولین بار در ایران با ورود پسر شاه به مدرسه به اجرا درآمد.

جرأت پرسش، كندوكاو و یافتن پاسخ براى این پرسش هایم در درونم پیدا شده بود.

 آموزش سه درس مهم را آموزگاران خوبى برعهده داشتند. این مربیان روحیه كنجكاوى و كنكاشگرى را در من تشویق و تشدید می‌کردند.

می دیدم که آن‌ها مرا به خاطر ویژگى هایم دوست دارند نه صرف نمره هاى درسیم. انتقاد و اعتراض به هر آنچه قبول نداشتم در من بیشتر می شد. درسهائی که دوست نداشتم را نمی خواستم بخوانم. زیرسوال بردن و نپذیرفتن هرآنچه که بر من دیکته می‌شد؛ آغاز شده بود. سوال‌های اساسی از معلم تعلیمات دینی داشتم که او عاجز از پاسخ دادن به آن‌ها بود. ادامهٔ این نوشته را بخوانید

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 4,894 مشترک دیگر بپیوندید