طاهر، مزاحم اتوبوسی

خرداد ماه سال 1387 بود. بعد از سفری پربار به قزوین و مهاباد سوار بر اتوبوس راهی تهران شده بودم و در ردیف سوم کنار پنجره چشم به مناظر بیرون دوخته بودم.

هوا گرم بود و من تونیک نازک کرم قهوه ای با طرحهای مختلف شاد با شلواری جین و تنگ پوشیده بودم و شاید هم نازکی تونیکم با برجستگی های اندامم بویژه با نپوشیدن کرست جلب توجه عده ای را کرده بود ولی من غرق در دنیای خودم بودم.

نیم ساعتی نگذشته بود که احساس کردم، از صندلی پشت، دستی زیربغل من را لمس می کند. به ناگه جا خوردم و رویم را به صندلی پشت برگرداندم ولی آن مرد خود را به کوچه علی چپ زده بود و تظاهر به خوابی عمیق.

با این رفتار او دیگر حرفی نزدم و بی اعتنا شدم. اما دقایقی بعد باز همان دست آرام آرام دوباره به لمس این زیربغل نرم و گوشت آلود کشیده شده بود

باز وقتی به سمت او برگشتم دیدم که این بار این تظاهر او به خواب، عمیق تر شده و نفس هایش شبیه خروپف.

اینجا دیگر نتوانستم بی اعتنا باشم و در حالی که دستم را آرام بر روی صندلی می زدم گفتم:  « آقاااا! آقاااا!» ادامهٔ این نوشته را بخوانید

مسافرت زیبا به قزوین و مهاباد، 1387

 باورم نمی شد بعد از حدود سه ماه تحمل سختی ها و ناراحتی های روحی بویژه از نزدیکان و دوستان و آشنایانم در مسافرتم به ایران که یک دفعه بر دلم افتاده بود این همه شادی  و گشایش هائی را شاهد باشم.

گزینگ با خانواده صمیمی و مهربانش چه بهای شیرینی برای کتابها و نوشته هایم شدند. او که فقط با خواندن کتاب «سیبا» شیفته من شده بود دنیای دیگری را به رویم باز کرد. او به تمام همسایه هایش، دوستانش، فامیلهایش و تک تک اعضای خانواده اش از من تعریف کرده بود و همه بی صبرانه انتظارم می کشیدند. انتظار آشنائی با ایده های انسانی که متحول کننده زندگی گزینگ بوده است.

در آن چند روزی که با گزینگ و همسرش آرمان و دو فرزند 8 و 4 ساله شان بودم کسی به من توصیه و نصیحتی نمی کرد که چرا لخت می خوابم، کرست نمی بندم، با حوله از حمام بیرون می آیم، نیمه لخت به بالکن می روم، پیش همسایه و دوستان و مهمانان آنها لباس باز می پوشم و چرا وچرا و چرا…. چه دلنشین بود برخورد او به داستان «شیلان» و «زیبا و کرد ترکیه ای» که بعد از خواندن آنها و قبل ازصحبت در باره شان مرا می بوسد و تحسینم می کند داستانهائی که به خاطر آنها فشارها و نکوهشهای  بسیاری را از نزدیکترین افراد زندگی ام متحمل شده بودم. ادامهٔ این نوشته را بخوانید

زیبا و ولگرد عزیز August

اواخر فوریه 2008 و به تاریخ ما اوایل اسفند 1386 بود. شاد و خندان با ایفوریای ناشی از حالات مانی ام راهی کنسولات جمهوری اسلامی بودم تا بعد از 10 سال اقامت در آلمان تقاضای بازگشت به وطن و خاستگاه زندگی ام را بنمایم.

ایفوریا و شادی بی حد و آنرمال من به رهگذرانم نیز سرایت می کرد و تنی را وادار به سخن با من.

در ایستگاه Dammtor هامبورگ پیاده شدم تا مسیر عوض کنم. در حین گذر از پل چشمم به گدای جوانی افتاد که یک لیوان چینی دسته دار به سوی عابران گرفته بود تا پولی در آن بیندازند. او مردی بود قد بلند، لاغر با موهای حنائی رنگ به مدل پانکی و ظاهر نه خیلی آشفته ولی با کاپشن کثیف شده با آبجو. ادامهٔ این نوشته را بخوانید

نوش جانت مادر!

دائی زیبا ناوک و زیبا

دائی غیرتی من سید محمد وقتی شعر » به من کسی گفت بی غیرت!» من را در کتاب بی بند و بار را خواند، بعد از دقایقی تامل گفت:« درسته زیبا! که من خودم خیلی به غیرت و ناموس پای بندم ولی نوشته تو مرا یاد ماجرائی انداخت که شاید بین من و دوست صمیمی ام آقای جوادی تا به امروز یک راز مانده.

آقای جوادی یک مـغازه خرید و فروش اتومبیل داشت. او یک روز از دوست و آشناهایش می خواهد که برای پادوئی و کارهای مختلف او کارگر ساده ای را پیدا کنند. ادامهٔ این نوشته را بخوانید

هاجر گل فروش

بعد از پیاده روی پرنشاط با شهرام و جولی و دیگر بچه ها، من و گزینگ و زیبا راهی خانه زیبا شدیم.

نزدیکی های خانه در میدان توحید بودیم که خانمی مسن با چندین بسته گل جلوی ما آمد: « گل های سرخ وخوشبو دارم! بفرمائید!

زیبا- آااااو… مرسی! ولی اگر هدیه بدید نه بفروشید!

خانم مسن با افتخار و حالت غرور: « اوااا بفرمائید!! مگه 2000 تومان چیه! قابل شما رو نداره!»

ادامهٔ این نوشته را بخوانید

طاهر، مزاحم اتوبوسی

خرداد ماه سال 1387 بود. بعد از سفری پربار به قزوین و مهاباد سوار بر اتوبوس راهی تهران شده بودم و در ردیف سوم کنار پنجره، چشم به مناظر بیرون دوخته بودم.

هوا گرم بود و من تونیک نازک کرم قهوه ای با طرحهای مختلف شاد با شلواری جین و تنگ پوشیده بودم و شاید هم نازکی تونیکم با برجستگی های اندامم بویژه با نپوشیدن کرست جلب توجه عده ای را کرده بود ولی من غرق در دنیای خودم بودم.

نیم ساعتی نگذشته بود که احساس کردم، از صندلی پشت، دستی زیربغل من را لمس می کند. ناگه جا خوردم و رویم را به صندلی پشت برگرداندم ولی آن مرد خود را به کوچه علی چپ زده بود و تظاهر به خوابی عمیق.

با این رفتار او دیگر حرفی نزدم و بی اعتنا شدم. اما دقایقی بعد باز همان دست آرام آرام دوباره به لمس این زیربغل نرم و گوشت آلود کشیده شده بود.

باز وقتی به سمت او برگشتم دیدم که این بار این تظاهر او به خواب، عمیق تر شده و نفس هایش شبیه خروپف. اینجا دیگر نتوانستم بی اعتنا باشم و در حالی که دستم را آرام بر روی صندلی می زدم گفتم:  « آقاااا! آقاااا!»   نه! عکس العملی از او دیده نمی شد.

- آقاااا! آقاااا! با شما هستم!    و کمی شدیدتر دستم را به صندلی عقب زدم.

- ها هاااا؟ چی شده؟!! چی شده؟!!

ببخشید! میشه از شما خواهش کنم این حرفی که می خواهید با دستتان به من بزنید را با زبانتان به من بگید. ممنون میشم!

با شنیدن این جمله آن مرد بشدت شرمگین شد و حرفی نزد و تا به مقصدمان، تهران هم هیچ عکس العملی از خود نشان نداد.

بعد از رسیدن ما به تهران و گرفتن ساکم از راننده وقتی خواستم راه بیافتم دیدم همان مرد بسرعت و هیجان زده به سمتم آمد و گفت:«خانم! میشه چند دقیقه ای با شما صحبت کنم؟» ادامهٔ این نوشته را بخوانید

زیبا و کرد ترکیه ای

روز دوشنبه ساعت 7 صبح بود که تلفنم به صدا درآمد. فروزان، یک آشنای افغانی از من تقاضای کمک برای یک زن ترکیه ای می کرد. با توجه به اضطراری که احساس کردم، به او قول دادم تا ساعت 10 پیش آنها باشم.

ساعت 9.30 صبح به خانه فروزان رسیدم. از او ماوقع را جویا شدم. گفت صبر کنم تا خود دوستش گویای ماجرا باشد. منتظرآن زن ترک بودم که از دستشوئی بیرون آمد.

آخ! او را می شناختم. گلشا زن کردی که بارها خانه اش رفته بودم. شوهرش علی را از چند سال پیش می شناختم. گاهگاهی به من سر میزد، برایم نان می آورد و از زندگی اش تعریف میکرد. او مرا به خانه اش دعوت کرده بود و با خانم و بچه هایش آشنا شده بودم. آنها مرا خیلی دوستم داشتند. ادامهٔ این نوشته را بخوانید

مزاحم خیابانی

چند ماه پیش در یکی از خیابان های قزوین، من و گزینگ مشغول پیاده روی بودیم که از دور متوجه یک موتورسواری شدم که با ایما و اشاره به من اینور و آنور می رفت.

بعد از چند بار ویراژ دادن ها وقتی او به ما کمی نزدیکتر شد، اشاره کردم به سمت ما بیاید. او با تعجب ایستاد ولی پیش نیامد. من با صدای کمی بلندتر:

« بیا جلو! نترس! مگه به خاطر ما اینور و آنور نمیری؟»    ادامهٔ این نوشته را بخوانید

اگه دوست داری کاری بکن نه روی احساس وظیفه

صفحاتی از داستان واقعی زیبا و خانواده آلمانی

نکته بسیار با ارزش برای من برخورد این خانواده با من در عمل به عنوان یک عضو خانواده بود، نه یک مهمان. امری که در خانواده خواهرم از آن رنج می بردم. بهمن یک روز صریحا در برابر این نیاز من گفته بود:« زیبا! تو باید این را بپذیری که هرگز عضو خانواده ما نخواهی شد و یک مهمان برای ما هستی البته مهمانی بسیار عزیز.»  تفاوت این دو دیدگاه به طور مثال آنجائی خود را نشان می داد که فرد با درجریان قرار گرفتن در تمام امورات زندگی مورد سوال و نظرخواهی قرار می گرفت و حق دخالت به او داده می شد.

زیبا، مارینا، نله، مادر فرانک، یولیان

از طرف دیگر این خانواده به من به عنوان یک همراه در این زندگی مشترک القاء نمیکرد که وظیفه یا تعهدی در قبال این رابطه دارم. تکیه کلام مارینا یا فرانک این بود «هرکاری که دوست داری انجام بده و همیشه با آرامش خاطر و لذت نه روی الزام و احساس جبران»

ادامهٔ این نوشته را بخوانید

پیرمردان Gay مشتریان پناه جویان خارجی

حامد پناهجوی دیگری بود که تازه وارد خاک آلمان شده بود. او می گفت که پناهجویان در یونان همه با هم در یک اتاق کوچک و سرد زندگی می کردند و اکثرا حتی چیزی برای خوردن نداشتند به طوری که برای امرار معاش در یونان این پناهجویان به هر کاری دست میزدند از قاچاق تا فروش مواد تا دزدی و نیز ارتباط جنسی با مردان هموسکسوئل در یونان.

حامد می گفت زیبا! تو اولین زنی هستی که من دارم این حرفها را پیش او می زنم و بازگوئی اینها اصلا برایم راحت نیست و ادامه می دهد آره بعد از چند ماه وقتی می دیدیم دیگر قاچاقچی ها پول های ما را خوردند، کار برایمان پیدا نمی شد و از خانواده هایمان هم دیگر رویمان نمیشد که بخواهیم باز برایمان پول بفرستند، هر از چند گاهی یکی از ماها می رفت پارک الکساندر یا بار سامی که پاتوق این هم جنس بازها یا گی ها بود.

ما وقتی آنجا می ایستادیم بعد از مدتی یکی به سمت ما می آمد و پیشنهاد می کرد که با او وارد رابطه بشویم که بسته به نوع رابطه قیمت ها هم فرق می کرد. در آوردن شلوار و اجازه به ساک زدن کیرمان کمترین قیمت بود ولی حداقل برای من قابل تحمل تر از سکس آنال و کارهای دیگر بود ….

حامد در حالی که نگاهش را به جای دیگری می اندازد ادامه می دهد: اولش وقتی خواستم شلوارم را پائین بکشم و اجازه بدهم که یک پیرمردی کیرم را ساک بزند خیلی برایم سخت بود و رویم را به طرفی برگرداندم و خدا خدا می کردم که زود تمام شود. البته زیاد هم طول نمی کشید ولی خیلی خیلی برایم سخت بود.

من با ناباوری و اشتیاق زیاد از حامد می خواستم بیشتر برایمان توضیح دهد و مرتب از او سوال می کردم. در این حین سامان صبحت من را قطع کرد و گفت: » خب، مگه چیه من هم در ایتالیا این کار را کردم خیلی ها می کنند. بیش از اونی که فکر کنی خب …..

-         عجب! پس چرا در باره این مسائل کسی حرف نمی زند. الان هم که خانه ضیا بودیم احسان و کامبیز و ضیا می گقتند که چطور مرتب به فاحشه ها و پاتوق های سکس می روند و چه رویدادهای عجیب غریبی از خودشان در این مراکز و روابط تعریف میکردند مثل اینکه این ها خیلی عادی تر از آنند که من فکر میکنم اما فقط در خفا!…

 و رو می کنم به حمید: حمید تو هم در یونان از این طرق پول در آوردی؟ یا در این مراکز پول خرج کردی؟…

-         من با گی ها کاری نداشتم هر چند یک بار در مشروب فروشی های یونان یکی برای من سفارش ویسکی داد و از دور به من اشاره کرد ولی من بی اعتنا از آنجا خارج شدم. ولی دروغ نگم یونان که بودم 5-6 باری فاحشه خانه های معروف به خانه های لامپی رفته بودم. می دانی زیبا! هنوز فضا آنقدر راحت برای گفتگو و شنیدن حرفهای ماها نشده وگرنه اگر ما بخواهیم آنچه دیده ایم و تجربه کردیم را بیان کنیم سرتون سوت خواهد کشید. یکی از بچه ها تعریف می کرد که حتی یکی از این پیرمردها بعد از سکس با او آنچنان از او خوشش آمده بود که برای جوراب های بوگندوی او 500 یورو داد و بعد از گرفتن آن جوراب ها جلوی همه آن جوراب های حال بهم زن را آنچنان با اشتیاق بو می کرد که انگار عطری بهشتی است. چه چیزها که ما ندیدیم و نشنیدیم…..

-         خب حالا در باره این فاحشه خانه ها و تجربه های سکسی افراد می تونیم یک روز مجزا که بچه های دیگر هم هستند حرف بزنیم ولی بگذاریم الان حامد حرفهایش را ادامه بدهد. خب بگو حامد! این افراد چطور پیش شماها می آمدند؟

-         این پارک و بار معروف به محل تجمع گی ها بود وقتی ما مدتی آنجا می ایستادیم یک نفر سراغ ما می آمد. توی بار مثلا یک مشروب برای ما سفارش می دادند یا روی نیمکتی که ما نشسته بودیم آنها کنار ما نشسته و شروع به صحبت می کردند و …. با طرز صحبت و پیشنهادشان معلوم می شد که چه می خواهند. من تا همین کار کیرم را خوردن راضی شده بودم ولی وقتی یک بار یکی از آنها اصرار کرد که انگشتش را هم در کونم بکند قبول نکردم و با اصرار او یک چک محکم توی گوشش خواباندم.

-         واااااااااااااااااااای نه! چرا زدی اش!

-         بابا نمی تونستم دیگه تحمل کنم. عصبی شده بودم….. چند بار هم چند پیرمرد از من خواستند که خانه شان بروم و حتی با آنها زندگی کنم و وعده و وعید می دادند که تمام زندگی ام را در آن صورت تامین خواهند کرد ولی دیدم دیگه این یک جورهائی تجاوز به خودم هست و قبول نکردم. همین کار را هم که راضی شده بودم برایم بس بود. هر بار یکی از ما که از  این راه پول در می آورد مثلا 40 یا 50 یورو، با آن پول مایحتاج چند روزمان را تامین می کردیم. می دونی زیبا! در یونان ما آنقدر شرایط سختی داشتیم که همین کاری که اولش برایمان سخت و تهوع آور بود، بعدها دنبالش می گشتیم و تازه کلاه مان را می انداختیم بالا وقتی موردی برایمان پیدا می شد.

-         عجبببببببببببببب                                             زیبا ناوک       9.3.2012 

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 4,894 مشترک دیگر بپیوندید