بعد از پیاده روی پرنشاط با شهرام و جولی و دیگر بچه ها، من و گزینگ و زیبا راهی خانه زیبا شدیم.

ناصر، گزینگ، زیبا
نزدیکی های خانه در میدان توحید بودیم که خانمی مسن با چندین بسته گل جلوی ما آمد:
« گل های سرخ وخوشبو دارم! بفرمائید!»
زیبا- آااااو… مرسی! ولی اگر هدیه بدید نه بفروشید!
خانم مسن با افتخار و حالت غرور:
« اوااا بفرمائید!! مگه 2000 تومان چیه! قابل شما رو نداره!»
زیبا هم با راحتی تمام یک دسته گل سرخ گرفت و با تکان سر و تشکری راه را ادامه داد:
« مرسی، مرسی! ممنونم!»
من به عقب برگشتم و آن خانم را دیدم که رو به دیگرانی که با تعجب محو ما سه نفر شده بودند باز با غرور و شادی می گفت:« خب مگه چیه؟!! اون گفت هدیه بده من هم دادم! آرررره! هدیه دادم.»
زیبا رو به من و گزینگ:« مطمئنا این خاطره قشنگی برای او و ما و برای دیگرانی که خواهند شنید خواهد شد و این ارزشش صدها برابر آن 2000 تومانه.»
آره، زیبا هم این ماجرا را به همه با آب و تاب تعریف می کرد و گل های سرخ را نشان می داد.
چند روز پیش که باز راهی خانه زیبا بودم یک دفعه متوجه این خانم مسن شدم که سرکوچه با خانمی دیگر روی سکوئی نشسته بود.
بعد از ورود به خانه:« هی زیبا! می دونی همون خانم که به تو گل داده همین جا نشسته؟»
- نه بابا! چرا دعوتش نکردی خونه؟ برو صداش کن بیاد!
و آن زن چه راحت قبول کرد. اسم او هاجر بود. زنی با موهای سفید و صورتی پر از چین و چروک های زندگی پر درد ولی با روحیه ای هم چنان زنده و شاداب.
هاجر برای امرار معاش هر روز در میدان توحید گل یا وسایل دیگر می فروخت.
زیبا به او گفت که می تواند هر وقت که دوست داشت برای رفع خستگی یا صرف ناهار و کارهای دیگر به خانه او راحت رفت و آمد داشته باشد.
هاجر از شعف و خوشحالی سر از پا نمی شناخت و مرتب قربون صدقه او می رفت.
- بسه دیگه اینقدر خودت را زود قربون هر کسی نکن! حالا حالاها لازمت داریم هاجر! و فکر هم نکن که من کار خیلی مهمی کردم. نه بابا! کار تو خیلی با ارزش تر و قشنگ تر بود. حالا اگه دوست داری از خودت و زندگی ات برایمان بگو تا با هم بیشتر آشنا بشیم. هر سوالی هم تو داری از ما بپرس! راستی هاجر! چقدر این مانتوت بو میده! چند وقته حموم نرفتی یا که این مانتو را خیلی وقته نشستی؟ چه خوب که چادر هم سر نمی کنی!
- آره من خیلی وقته دیگه چادر سرم نمی کنم ولی به خدا همین دیروز حموم کردم.
- نمی دونم بذار یه بار دیگه بوت کنم! بهر حال بدجوری بو میدی! به نظرم اگه مانتوت را عوض کنی خیلی بهتره. بذار ببینم یه مانتو می تونم برات پیدا کنم. یه کم به خودت برس که خوشگل تر و مرتب تر بشی، اونوقت مردم بیشتر از تو خوششان میاد و با میل زیادی از تو خرید می کنند.
اولا بانمکی، باغروری و موهای نقره ای قشنگی هم داری! به خودت برس و محکم و استوار و بدون حالت التماس و خواهش و تمنا گل هاتو بفروش! مطمئن باش گل هات هم اینطوری بیشتر خوشحال می شن! روی این نکته هم فکر کن که در یک رابطه برابر با دیگران نه در موضع ضعف و گدائی و خواهش و التماس مردم بیشتر پذیرایت می شوند. تو نیازی به ترحم نداری! باور کن! بسیاری از ثروتمندان بیشتر از فقرا به ترحم و کمک و یاری نیاز دارند.
من با خنده رو به زیبا کردم و گفتم:« ترو خدا اون ماجرای بامزه را در باره مادرت تعریف کن که به تو زنگ زده بود که براش دعا کنی. خیلی بامزه است! بگو تا هاجر هم بشنوه!»
زیبا با کمی فکر:« آهان! همون دم غروب و افطار ماه رمضون؟!! خب، باشه!
( و رو به هاجر) هاجر! مادرم که ما فران صداش می کنیم، پارسال یه روز دم غروب که تو مطبم قزوین بودم به من زنگ زد » زیبا! تو قلبت خیلی پاکه و هر چی آرزو کنی خدا بهت میده. ترو خدا برا من واسطه شو! الان دم غروبه، ماه مبارکه رمضانه! با حالت دل شکسته به خدا بگو که به من بنده ذلیل و بیچاره اش رحم کنه و نظری بیندازه نمی دونی چقدر درد و غصه دارم ( و از این حرفا که دیگه داشت اعصابم را خورد می کرد و نذاشتم ادامه بده) فران بس کن خواهش می کنم! نه من واسطه میشم نه حالت شکسته و ذلیل و ملیل به خودم می گیرم. از این حرفای مزخرف و چرت و پرت هم نه به خدا و نه به کس دیگه ای نمی گم. بابا چیه بساطتون را جمع کنید دیگه! بساط گریه و زاری و ذلیل و بیچاره و دل شکسته شدن و جلب ترحم را … من هم جای خدا باشم به شماها محل نمی ذارم یکی هم می زنم توی سرتون که بیشتر ذلیل بشید که زده!
چیه این حالت های گدائی و زاری وعجز و ناله! بسه دیگه با همین کارهاتون خدا را پر رو کردید که هی داره امتحانتون می کنه امتحان امتحان امتحان … و اسمش را هم قضا و قدر گذاشته و سرتون کلاه که راضی باشید به رضایش! بابا خدا رو زیاد پر روش نکن اگه باهاش درست حسابی و از موضع قدرت ومحکم حرف بزنی باورکن بیشتر خوشش میاد. همین مثل من باش یه مدت هم محلش نذار! منتش هم نکش، آه و ناله هم نکن! ببین چطور خود این خدا خودش دنبالت میاد….
و مادرم هی استغفرالله استغفرالله…. می گفت. حالا تو هم هاجر محکم وایستا جلوی همه و گل هاتو بفروش و مثل دیروز که به من هدیه دادی تازه به همه هدیه بده! بعد می بینی یکی هم پیدا میشه که مثل من دوست همیشگی برای تو میشه. ارزشی بالاتر از آن پول..! و هاجر می خندید و می خندید.
- راستی خانم دکتر! من یه نوه ای دارم که سـربازه، خیلی زود عصبی میشه و همه اش سر ما داد می زنه. بیارمش پیش شما؟
- معلومه! ازاین به بعد تا آخرعمرم هر کس اسم هاجر رو بیاره من رایگان او را ویزیت خواهم کرد.
بعد از نیم ساعتی، از هاجر و زیبا به همراه گل های سرخ شان چندتائی عکس گرفتم. هاجر موقع خداحافظی گفت:« خانم دکتر! تابلوتون را که زدید براتون یه دسته گل مصنوعی میارم که هیچوقت پژمرده نشه!»
- باشه بیار هاجر! هرچی دلت میخواد بیار! من هم اگه از تو یه سیندرلا نساختم در مطبم را می بندم.

ناصر 1388.2.1 به قلم و همیاری زیبا
ار مجموعه مقالات اجتماعی زیبا ناوک
http://www.4shared.com/document/aL52k9en/magalat_ejtemai.html?