طاهر، مزاحم اتوبوسی

خرداد ماه سال 1387 بود. بعد از سفری پربار به قزوین و مهاباد سوار بر اتوبوس راهی تهران شده بودم و در ردیف سوم کنار پنجره چشم به مناظر بیرون دوخته بودم.

هوا گرم بود و من تونیک نازک کرم قهوه ای با طرحهای مختلف شاد با شلواری جین و تنگ پوشیده بودم و شاید هم نازکی تونیکم با برجستگی های اندامم بویژه با نپوشیدن کرست جلب توجه عده ای را کرده بود ولی من غرق در دنیای خودم بودم.

نیم ساعتی نگذشته بود که احساس کردم، از صندلی پشت، دستی زیربغل من را لمس می کند. به ناگه جا خوردم و رویم را به صندلی پشت برگرداندم ولی آن مرد خود را به کوچه علی چپ زده بود و تظاهر به خوابی عمیق.

با این رفتار او دیگر حرفی نزدم و بی اعتنا شدم. اما دقایقی بعد باز همان دست آرام آرام دوباره به لمس این زیربغل نرم و گوشت آلود کشیده شده بود

باز وقتی به سمت او برگشتم دیدم که این بار این تظاهر او به خواب، عمیق تر شده و نفس هایش شبیه خروپف.

اینجا دیگر نتوانستم بی اعتنا باشم و در حالی که دستم را آرام بر روی صندلی می زدم گفتم:  « آقاااا! آقاااا!» ادامهٔ این نوشته را بخوانید

مسافرت زیبا به قزوین و مهاباد، 1387

 باورم نمی شد بعد از حدود سه ماه تحمل سختی ها و ناراحتی های روحی بویژه از نزدیکان و دوستان و آشنایانم در مسافرتم به ایران که یک دفعه بر دلم افتاده بود این همه شادی  و گشایش هائی را شاهد باشم.

گزینگ با خانواده صمیمی و مهربانش چه بهای شیرینی برای کتابها و نوشته هایم شدند. او که فقط با خواندن کتاب «سیبا» شیفته من شده بود دنیای دیگری را به رویم باز کرد. او به تمام همسایه هایش، دوستانش، فامیلهایش و تک تک اعضای خانواده اش از من تعریف کرده بود و همه بی صبرانه انتظارم می کشیدند. انتظار آشنائی با ایده های انسانی که متحول کننده زندگی گزینگ بوده است.

در آن چند روزی که با گزینگ و همسرش آرمان و دو فرزند 8 و 4 ساله شان بودم کسی به من توصیه و نصیحتی نمی کرد که چرا لخت می خوابم، کرست نمی بندم، با حوله از حمام بیرون می آیم، نیمه لخت به بالکن می روم، پیش همسایه و دوستان و مهمانان آنها لباس باز می پوشم و چرا وچرا و چرا…. چه دلنشین بود برخورد او به داستان «شیلان» و «زیبا و کرد ترکیه ای» که بعد از خواندن آنها و قبل ازصحبت در باره شان مرا می بوسد و تحسینم می کند داستانهائی که به خاطر آنها فشارها و نکوهشهای  بسیاری را از نزدیکترین افراد زندگی ام متحمل شده بودم. ادامهٔ این نوشته را بخوانید

نوش جانت مادر!

دائی زیبا ناوک و زیبا

دائی غیرتی من سید محمد وقتی شعر » به من کسی گفت بی غیرت!» من را در کتاب بی بند و بار را خواند، بعد از دقایقی تامل گفت:« درسته زیبا! که من خودم خیلی به غیرت و ناموس پای بندم ولی نوشته تو مرا یاد ماجرائی انداخت که شاید بین من و دوست صمیمی ام آقای جوادی تا به امروز یک راز مانده.

آقای جوادی یک مـغازه خرید و فروش اتومبیل داشت. او یک روز از دوست و آشناهایش می خواهد که برای پادوئی و کارهای مختلف او کارگر ساده ای را پیدا کنند. ادامهٔ این نوشته را بخوانید

هاجر گل فروش

بعد از پیاده روی پرنشاط با شهرام و جولی و دیگر بچه ها، من و گزینگ و زیبا راهی خانه زیبا شدیم.

نزدیکی های خانه در میدان توحید بودیم که خانمی مسن با چندین بسته گل جلوی ما آمد: « گل های سرخ وخوشبو دارم! بفرمائید!

زیبا- آااااو… مرسی! ولی اگر هدیه بدید نه بفروشید!

خانم مسن با افتخار و حالت غرور: « اوااا بفرمائید!! مگه 2000 تومان چیه! قابل شما رو نداره!»

ادامهٔ این نوشته را بخوانید

طاهر، مزاحم اتوبوسی

خرداد ماه سال 1387 بود. بعد از سفری پربار به قزوین و مهاباد سوار بر اتوبوس راهی تهران شده بودم و در ردیف سوم کنار پنجره، چشم به مناظر بیرون دوخته بودم.

هوا گرم بود و من تونیک نازک کرم قهوه ای با طرحهای مختلف شاد با شلواری جین و تنگ پوشیده بودم و شاید هم نازکی تونیکم با برجستگی های اندامم بویژه با نپوشیدن کرست جلب توجه عده ای را کرده بود ولی من غرق در دنیای خودم بودم.

نیم ساعتی نگذشته بود که احساس کردم، از صندلی پشت، دستی زیربغل من را لمس می کند. ناگه جا خوردم و رویم را به صندلی پشت برگرداندم ولی آن مرد خود را به کوچه علی چپ زده بود و تظاهر به خوابی عمیق.

با این رفتار او دیگر حرفی نزدم و بی اعتنا شدم. اما دقایقی بعد باز همان دست آرام آرام دوباره به لمس این زیربغل نرم و گوشت آلود کشیده شده بود.

باز وقتی به سمت او برگشتم دیدم که این بار این تظاهر او به خواب، عمیق تر شده و نفس هایش شبیه خروپف. اینجا دیگر نتوانستم بی اعتنا باشم و در حالی که دستم را آرام بر روی صندلی می زدم گفتم:  « آقاااا! آقاااا!»   نه! عکس العملی از او دیده نمی شد.

- آقاااا! آقاااا! با شما هستم!    و کمی شدیدتر دستم را به صندلی عقب زدم.

- ها هاااا؟ چی شده؟!! چی شده؟!!

ببخشید! میشه از شما خواهش کنم این حرفی که می خواهید با دستتان به من بزنید را با زبانتان به من بگید. ممنون میشم!

با شنیدن این جمله آن مرد بشدت شرمگین شد و حرفی نزد و تا به مقصدمان، تهران هم هیچ عکس العملی از خود نشان نداد.

بعد از رسیدن ما به تهران و گرفتن ساکم از راننده وقتی خواستم راه بیافتم دیدم همان مرد بسرعت و هیجان زده به سمتم آمد و گفت:«خانم! میشه چند دقیقه ای با شما صحبت کنم؟» ادامهٔ این نوشته را بخوانید

مزاحم خیابانی

چند ماه پیش در یکی از خیابان های قزوین، من و گزینگ مشغول پیاده روی بودیم که از دور متوجه یک موتورسواری شدم که با ایما و اشاره به من اینور و آنور می رفت.

بعد از چند بار ویراژ دادن ها وقتی او به ما کمی نزدیکتر شد، اشاره کردم به سمت ما بیاید. او با تعجب ایستاد ولی پیش نیامد. من با صدای کمی بلندتر:

« بیا جلو! نترس! مگه به خاطر ما اینور و آنور نمیری؟»    ادامهٔ این نوشته را بخوانید

دعوت به فاحشه خانه برای روز تولد

داستانی از دوران جوانی ینس!

ینس حدودا 24 ساله بود که در یک آموزشگاه نجاری یک دوره یک ساله عملی یا پراکتیکوم را آموزش می دید.

یک روز رئیس کارگاه آنها تمام کارکنان خود را که حدودا 10-9 نفر می شدند به مناسبت روز تولدش به یک Puff یا فاحشه خانه ای دعوت کرد. این افراد در سنین 35-24 سال بودند. همه شگفت زده از این ایده بکر و عالی با هورائی بلند از آن استقبال کردند. آنها با دو اتومبیل راهی خیابان معروف هامبورگ Herbert Str. در منطقه Sant-Pauli می شوند.

شوخی و مزاح و خنده آنها از این ایده غیرمعمول رئیس کارگاه تمامی نداشت. در این خیابان که سرتاسر آن ویترین های شیشه ای با فاحشه های جوان و آرایش کرده به چشم می خوردند؛ خانم های مختلف قابل انتخاب بودند.

اعضای دعوت شده بعد از چندین بار به اینور و آنور رفتن بلاخره بر سر خانمی به توافـق می رسند و رئـیس بـرای چـانه زدن و معـامله کنـتراتی به سمت باجه مخـصوص می رود.

در آن زمان، قیمت یک ارتباط جنسی ساده بدون معاشقه و مخلفات!! 50 مارک بود، اما رئیس برای گروه خودش سرهم در زمان محدود، به یک توافق مناسبی با آن فاحشه مربوطه می رسد که پرواضح برای آن زن هم این برنامه سوپر عالی بود.

با اشاره رئیس، همکاران دیگر وارد محل کار خانم فاحشه می شوند. ناگفته نماند که در اروپا شغل فاحشگی از شغل های رسمی جامعه با تمام امتیازات خاص خود محسوب می شود. خانم مربوطه از همه می خواهد که خود را آماده ساخته و به ترتیب در صف بایستند.

- اما آقایون محترم! همانطور که می دانید بدون Pariser ممنوع است. (Pariser اصطلاح کلاس بالای کاندوم در 40 سال پیش بود.)

جمع دوستان با خنده و شوخی، از پائین تنه لخت و کاندوم به دست توی صف ایستادند و رئیس هم متواضعانه در وسط صف.

خانم فاحشه آماده به خدمت و لخت روی تخت قرار گرفت تا برنامه کاباره Cabaret در جلوی چشمان همه که جنبه تبلیغاتی هم داشت آغاز شود.

بچه ها یکی پس از دیگری روی آن زن قرارمی گرفتند و دقایقی بعد نفر بعدی.

ینس جوان که بنا به کنجکاوی و نیز تجربه جدید در جمع دوستان و طرد و مسخره نشدن نتوانسته بود از همان ابتدا صریحا به این برنامه «نه» بگوید؛ حال در عمل و رویاروئی با واقعیت در تضاد با اخلاقیات و پرنسیپ های انسانی خودش قرار گرفته بود.

حرکات مکانیکی و بدون احساس افراد، لنگ های باز و آخ و اوخ های مصنوعی آن زن و بسرعت نفر بعدی را خواندن، قهقهه دوستان و ریشخند آنها به آن صحنه ها و آلت های تناسلی همدیگر و همه و همه نه تنها حس جنسی ینس را برنیانگیخته بود، بلکه درونا موجب یک حالت اکراه و انزجاری در او نیز از این رابطه بی محتوا شده بود.

ینس که هنوز به آن بلوغ کامل فکری و استقلال شخصیتی مطلوبش نرسیده بود؛ تنها توانست با دادن نوبت خود به نفر بعدی و باز نفر بعدی و نهایتا امتناع از این کار، تضاد درونی اش را در جهت اصالت به آرامش خود رفع کند و از آن محیط خارج شود.

عملیات در کمتر از نیم ساعت به پایان رسید و همه آماده بازگشت به محل مراسم جشن تولد شده بودند که همسر رئیس و دیگر شریکان زندگی مهمانان انتظارشان را می کشیدند، ولی این تنها ینس بود که با آرامش خاطر و روانی صاف با دوست دخترش به شادی و سرور می پرداخت و نیز تنها کسی از جمع این دوستان که عهد و پیمان رئیس و شرکاء را می شکند و همه ماجرا را به همسر و همراه زندگی او باز می گوید

و ینس چه خوب می کند! که عهد و پیمان رئیسی را می شکند که همه را به رازداری!!! دعوت کرده بود. دمت گرم ینس!

 و امروز هم ینس همراهی است بی راز با من!  که سربلند و موزون از تمام زوایای زندگی اش راحت و روان  برای همه سخن می گوید.

                                               14.02.09             زیبا ناوک    

آلمان چزدی

در 40 ـ 30 سال پیش در شهر تبریز دو برادر ثروتمندی زندگی می کردند که به تجارت و خرید و فروش و صادرات و واردات آهن آلات مشغول بودند. ثروت و دارائی آنها بقدری بود که معروف عام و خاص شده بودند تا اینکه روزی آن دو وارد معامله بزرگ و پر ریسکی شدند که آنها نه تنها تمامی سرمایه های خود بلکه با استفاده از اعتبار خود وام زیادی را نیز درگیر آن کردند. آن معامله بزرگ خرید یک کشتی پر از بار سنگین آهن آلات از آلمان بود که با ورود آن به ایران ثروت فراوانی نصیب آنها شده و موقعیت شان ده چندان بهتر می شد.

دو برادر بی صبرانه و با اشتیاق و هیجان زیادی منتظر ورود آن کشتی به لنگرگاه های جنوب ایران بودند، اما دست سرنوشت بازی دیگری را برای آنها رقم زده بود.

  کـشتی بزرگ پر از محـموله های گـران بها در وسـط اقیانوس دچار سـانحه شدیدی می شود و آن بارهای سرنوشت ساز به قعر آبهای بیکران فرو می روند.

دو برادر با شنیدن این خبر وحشتناک که نشانه ورشکستگی مطلق آنها بود، دچار بیماری روانی شده و راهی تیمارستان گشتند.

بعد از چندی که دیگر از آنها نه ثروت و دارائی و نه خانواده و دوستانی مانده بودند هر دو کنار خیابان به کبریت فروشی مشغول شدند. آن دو کبریت ها و گاه چندین بسته  سیگارهای خود را روی یک صندوق وارونه خالی میوه می گذاشتند تا که شاید رهگذران از آنها پاکتی سیگار و کبریتی بخرند.

بچه های محل، جوانان ناتو و نامردان روزگار که همواره به دنبال تمسخر و مضحکه دیگران بودند که شاید لحظاتی برای خنده و شوخی خود بسازند وقتی به آن دو برادر زمین خورده کبریت فروش می رسیدند با صدای بلند داد می زدند:

« آلمان چزدی*، آلمان چزدی …»

ادای این جمله کافی بود که این دو برادر را مانند ترقه بترکاند و آنها را وادار به واکنشی دیوانه وار سازد. برای همین آنها آجرپاره هائی را برای این منظور کنار خود گـذاشـته بودنـد که آنـها را بـرمی داشــتند و به دنبال این بچه ها و جـوانان و نامـردان می افتادند.

آنها هم با قهقهه و خنده های نکره شان فرار می کردند تا در چند متر دورتر باز این جمله خود را تکرار کنند. این دیگر صحنه عادی برای تمام افراد آن محله شده بود.

یک سال ونیم پیش من این داستان را از زبان کسی شنیدم که او نیز خنده کنان و با تمسخر آلمان چزدی را تعریف می کرد ولی من یک دفعه کوپ کردم و در جایم خشک شدم. تمامی وجودم مملو از درد و اندوه شد، انگار که من نیز یکی از آن برادران کبریت فروش دیوانه بودم……………

دلم از اعماق درونم سوخت و سخت سوخت، شـایــــد شـایــــد برای امروزی که من هم نمونه دیگری از آلمان چزدی می شدم.

1.8.08                           Hamburg       زیبا ناوک

 *چز با کسره زیر چ در زبان ترکی به معنای باد شکم و گوز می باشد که در اینجا تحت لفظی آلمان چزدی به معنای اینست که با آلمان همه چیز مانند باد شکم و گوزی فنا شد
 از مجموعه مقالات اجتماعی زیبا ناوک 

بگذارید از مهدی زرگنده برایتان بگویم!

مهدی از دوستان ناصردادرس بود که روزهای اول که مطبم را در تهران گرفته بودم به اتفاق هم برای دیدنم آمدند.

مهدی اولین بار حتی خجالت کشیده بود که بگوید سر سفره سیر نشده و مثل ناصر نون و پنیر می خواهد، اما به مرور با آشنائی بیشتر با من احساس راحتی می کرد.

مهدی هم مثل خود من و خیلی های دیگر در رابطه با مسائل روحی اش به روانپرشکان متعددی مراجعه کرده بود که بعد از مدتها حتی نوعی نفرت از آنها در او موج می زد. به گفته ناصر یک زمانی هم او را بیمار شیزوفرنی می خواندند.

بهرحال بگذریم از خاطرات و گذشته پر اندوه مهدی، ولی آنچه که از او در اینجا جالب برای گفتن می بینم یک حرکت زیبای اوست.

یک روز وقتی در را با صدای زنگ باز کردم، دیدم مهدی است که با چند کیلو سیب زمینی در دستش می خواهد وارد سالن شود.

- زیبا! کی گفته که ما باید همیشه با گل و شیرینی به خانه دیگران برویم؟ من سه کیلو سیب زمینی برایت هدیه آوردم.

- جاااااااان! مرسی! بهترین کار را کردی مهدی! شاید این تله پاتی ما با هم بود، چون من سیب زمینی نداشتم و مصرفم هم زیاد است. در ثانی آفرین به این سنت شکنی های قشنگت که از نهاد و وجود و دلت برآمده!

- تازه کجاشو دیدی؟ اومدم اینجا 3-2 روزی بمونم!

- نه بابا؟! و چه قشنگ و با تحکم! که می گی «اومدم اینجا 3-2 روزی بمونم!»  چون این  تحقق آرزوی من هست که در خانه و مطبم و هر آنچه دارم، دیگران خود را در آنها سهیم بدانند و کلمه «من» را بیشتر به «ما» تبدیل کنند. این کار آسانی نیست و من هم ضعف های کمی در آن ندارم لذا این تصمیم تو هدیه ای است به من و نشانه ای از موفقیت در تحقق رواندرمانی های عینی مان. به عبارت دیگر زندگی درمانی! پس خیلی خوش آمدی مهدی!

مهدی ظهر همان روز برای همه ما غذای خوشمزه ای درست کرد.

- وای زیبا چقدر این غذای ساده برایم لذت بخش و خوشمزه است. می دونی من هیچوقت توی خانه مان غذا درست نمی کنم. الان احساس خیلی خوبی دارم. بعد از سالها خنده روی لبهام اومده. دلم می خواد که این چند روز خیلی چیزها برایت تعریف کنم.

- با کمال میل! ما توی این زندگی دو سه روزه با هم انواع تبادل احساسات مان را با هم تجربه می کنیم و تو خودت را در فضائی می بینی که احساساتت بدون هر گونه سرکوب و سرزنشی خود را نشان می دهند و این موقعیت و شانس کمی برای ما نیست حتی اگر کوتاه مدت باشد. راستی اگر موافقی، تلفن ها و مراجعه کننده ها را هم پاسخگو باش! برنامه پیاده روی و گردش و تفریحات هم که بجایش هست. قطعا در این مدت دنیای جدیدی برایت متفاوت از روزمرگی خسته کننده ای که داشتی باز خواهد شد.

مهدی تلفن ها را جواب می داد. با افرادی که می آمدند حرف می زد. برای خودش کتاب می خواند. تلویزیون نگاه می کرد. توی بالکن سیگار می کشید و با من در فرصت های مختلف حرف می زد و …. و شبها هم در آن در همان اتاق نشیمن و خواب من روی زمین می خوابید و من روی تختم.

او شاید برای اولین بار یک همزیستی و زندگی مشترک بی شرط و شروط و قراردادی را در کنار یک زنی تجربه می کرد. مهدی، مهدی بود و زیبا زیبا و در کنار هم قرار گرفتن و تجربه مماس دو دایره انسانی با هم بود!

و چه پربار بود برای من نیز این تجربه که در کنار او ذره ای ناامن و ناراحت نبودم. 

حال چه خاطراتی دراین دو سه روز من و دوستانم با مهدی در حافظه وجودمان به یادگار گذاشتیم خود جای دیگری می طلبد اما همین بس که آن دو سه روز نمونه جالبی از سبک و ایده های من در روان درمانی خودهایمان شد هرچند برای چنین مواردی من در دادسرای نظام پزشکی جمهوری اسلامی بهای نه چندان کمی پرداختم و پاسخگوئی برای جاهلانی شدم که روابط زن و مرد را منحصر و صرف در رابطه جنسی می دانند و حضور این دو جنس در کنار هم و نزدیکی شان را خطری بزرگ در بهم ریختن بنیادهای اعتقاداتی شان.

غافل از اینکه این تلاشی بیهوده است و این نزدیکی واقعی و همه جانبه انسانها را، هیچ قدرتی نخواهد توانست مانعی شود.

1388.2.14       زیبا ناوک

از مجموعه مقالات اجتماعی زیبا ناوک

http://www.4shared.com/document/aL52k9en/magalat_ejtemai.html?

هاجر گل فروش

بعد از پیاده روی پرنشاط با شهرام و جولی و دیگر بچه ها، من و گزینگ و زیبا راهی خانه زیبا شدیم.

ناصر، گزینگ، زیبا

نزدیکی های خانه در میدان توحید بودیم که خانمی مسن با چندین بسته گل جلوی ما آمد:

« گل های سرخ وخوشبو دارم! بفرمائید!»

زیبا- آااااو… مرسی! ولی اگر هدیه بدید نه بفروشید!

خانم مسن با افتخار و حالت غرور:

« اوااا بفرمائید!! مگه 2000 تومان چیه! قابل شما رو نداره!»

زیبا هم با راحتی تمام یک دسته گل سرخ گرفت و با تکان سر و تشکری راه را ادامه داد:

« مرسی، مرسی! ممنونم!»

من به عقب برگشتم و آن خانم را دیدم که رو به دیگرانی که با تعجب محو ما سه نفر شده بودند باز با غرور و شادی می گفت:« خب مگه چیه؟!! اون گفت هدیه بده من هم دادم! آرررره! هدیه دادم.»

زیبا رو به من و گزینگ:« مطمئنا این خاطره قشنگی برای او و ما و برای دیگرانی که خواهند شنید خواهد شد و این ارزشش صدها برابر آن 2000 تومانه.»

آره، زیبا هم این ماجرا را به همه با آب و تاب تعریف می کرد و گل های سرخ را نشان می داد.

چند روز پیش که باز راهی خانه زیبا بودم یک دفعه متوجه این خانم مسن شدم که سرکوچه با خانمی دیگر روی سکوئی نشسته بود.

بعد از ورود به خانه:« هی زیبا! می دونی همون خانم که به تو گل داده همین جا نشسته؟»

- نه بابا! چرا دعوتش نکردی خونه؟ برو صداش کن بیاد!

و آن زن چه راحت قبول کرد. اسم او هاجر بود. زنی با موهای سفید و صورتی پر از چین و چروک های زندگی پر درد ولی با روحیه ای هم چنان زنده و شاداب.

هاجر برای امرار معاش هر روز در میدان توحید گل یا وسایل دیگر می فروخت.

زیبا به او گفت که می تواند هر وقت که دوست داشت برای رفع خستگی یا صرف ناهار و کارهای دیگر به خانه او راحت رفت و آمد داشته باشد.

هاجر از شعف و خوشحالی سر از پا نمی شناخت و مرتب قربون صدقه او می رفت.

- بسه دیگه اینقدر خودت را زود قربون هر کسی نکن! حالا حالاها لازمت داریم هاجر! و فکر هم نکن که من کار خیلی مهمی کردم. نه بابا! کار تو خیلی با ارزش تر و قشنگ تر بود. حالا اگه دوست داری از خودت و زندگی ات برایمان بگو تا با هم بیشتر آشنا بشیم. هر سوالی هم تو داری از ما بپرس! راستی هاجر! چقدر این مانتوت بو میده! چند وقته حموم نرفتی یا که این مانتو را خیلی وقته نشستی؟ چه خوب که چادر هم سر نمی کنی!

- آره من خیلی وقته دیگه چادر سرم نمی کنم ولی به خدا همین دیروز حموم کردم.

- نمی دونم بذار یه بار دیگه بوت کنم! بهر حال بدجوری بو میدی! به نظرم اگه مانتوت را عوض کنی خیلی بهتره. بذار ببینم یه مانتو می تونم برات پیدا کنم. یه کم به خودت برس که خوشگل تر و مرتب تر بشی، اونوقت مردم بیشتر از تو خوششان میاد و با میل زیادی از تو خرید می کنند.

اولا بانمکی، باغروری و موهای نقره ای قشنگی هم داری! به خودت برس و محکم و استوار و بدون حالت التماس و خواهش و تمنا گل هاتو بفروش! مطمئن باش گل هات هم اینطوری بیشتر خوشحال می شن! روی این نکته هم فکر کن که در یک رابطه برابر با دیگران نه در موضع ضعف و گدائی و خواهش و التماس مردم بیشتر پذیرایت می شوند. تو نیازی به ترحم نداری! باور کن! بسیاری از ثروتمندان بیشتر از فقرا به ترحم و کمک و یاری نیاز دارند.

من با خنده رو به زیبا کردم و گفتم:« ترو خدا اون ماجرای بامزه را در باره مادرت تعریف کن که به تو زنگ زده بود که براش دعا کنی. خیلی بامزه است! بگو تا هاجر هم بشنوه!»

زیبا با کمی فکر:« آهان! همون دم غروب و افطار ماه رمضون؟!! خب، باشه!

( و رو به هاجر) هاجر! مادرم که ما فران صداش می کنیم، پارسال یه روز دم غروب که تو مطبم قزوین بودم به من زنگ زد » زیبا! تو قلبت خیلی پاکه و هر چی آرزو کنی خدا بهت میده. ترو خدا برا من واسطه شو! الان دم غروبه، ماه مبارکه رمضانه! با حالت دل شکسته به خدا بگو که به من بنده ذلیل و بیچاره اش رحم کنه و نظری بیندازه نمی دونی چقدر درد و غصه دارم ( و از این حرفا که دیگه داشت اعصابم را خورد می کرد و نذاشتم ادامه بده)  فران بس کن خواهش می کنم! نه من واسطه میشم نه حالت شکسته و ذلیل و ملیل به خودم می گیرم. از این حرفای مزخرف و چرت و پرت هم نه به خدا و نه به کس دیگه ای نمی گم. بابا چیه بساطتون را جمع کنید دیگه! بساط گریه و زاری و ذلیل و بیچاره و دل شکسته شدن و جلب ترحم را … من هم جای خدا باشم به شماها محل نمی ذارم یکی هم می زنم توی سرتون که بیشتر ذلیل بشید که زده!

چیه این حالت های گدائی و زاری وعجز و ناله! بسه دیگه با همین کارهاتون خدا را پر رو کردید که هی داره امتحانتون می کنه امتحان امتحان امتحان … و اسمش را هم قضا و قدر گذاشته و سرتون کلاه که راضی باشید به رضایش! بابا خدا رو زیاد پر روش نکن اگه باهاش درست حسابی و از موضع قدرت ومحکم حرف بزنی باورکن بیشتر خوشش میاد. همین مثل من باش یه مدت هم محلش نذار! منتش هم نکش، آه و ناله هم نکن! ببین چطور خود این خدا خودش دنبالت میاد….

و مادرم هی استغفرالله استغفرالله…. می گفت. حالا تو هم هاجر محکم وایستا جلوی همه و گل هاتو بفروش و مثل دیروز که به من هدیه دادی تازه به همه هدیه بده!  بعد می بینی یکی هم پیدا میشه که مثل من دوست همیشگی برای تو میشه. ارزشی بالاتر از آن پول..! و هاجر می خندید و می خندید.

- راستی خانم دکتر! من یه نوه ای دارم که سـربازه، خیلی زود عصبی میشه و همه اش سر ما داد می زنه. بیارمش پیش شما؟

- معلومه! ازاین به بعد تا آخرعمرم هر کس اسم هاجر رو بیاره من رایگان او را ویزیت خواهم کرد.

بعد از نیم ساعتی، از هاجر و زیبا به همراه گل های سرخ شان چندتائی عکس گرفتم. هاجر موقع خداحافظی گفت:« خانم دکتر! تابلوتون را که زدید براتون یه دسته گل مصنوعی میارم که هیچوقت پژمرده نشه!»

- باشه بیار هاجر! هرچی دلت میخواد بیار! من هم اگه از تو یه سیندرلا نساختم در مطبم را می بندم.

ناصر 1388.2.1 به قلم و همیاری زیبا

ار مجموعه مقالات اجتماعی زیبا  ناوک

http://www.4shared.com/document/aL52k9en/magalat_ejtemai.html?

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 4,894 مشترک دیگر بپیوندید