روز قیامت

در باره روز قیامت گفته اند: « روزی است که نامه اعمال انسانها به دستانشان داده

می شود وهمه از رازهای همدیگر باخبر می گردند.»  وقتی می پرسند آخر کی روز قیامت می شود؟  

جوابمان می دهند که کسی نمی داند روز قیامت چه روزی است.

حال من از آن روز برای شما می گویم.

از روزی که بر صور اسرافیل دمیده می گردد،

پرده ها از روی وقایع برداشته می شوند، آبروها  فرو می ریزند و قلبها  باز می شوند.

روز قیامت، روزی است که تو قائم می شوی! و از خود آغاز می کنی!

حجابها را بر می داری و بسان  منصور حلاج  اسرار هویدا می سازی

وبه مانند  زیبا ناوک  می گوئی:  « من رازداری را قبول ندارم» 

آبرو را سه طلاقه می کنی!

و چشم در چشم خدا در یک رابطه پایاپای با او حرف می زنی!

و این روز آغاز می شود ازمن، از آنچه برمن گذشته است و من انجام داده ام

از پیشگفتار کتاب  سیبا دوران کودکی ، نوجوانی و قبل از زندان زیبا ناوک           

سیبا، دوران کودکی، نوجوانی و قبل از زندان زیبا ناوک

صفحاتی از  کتاب  سیبا

فران مادر زیبا ناوک

من امتحان کنکور را برای ورود به دانشگاه می خواستم. برای اینکه بتوانم در دانشگاه فعالیت سیاسی و تشکیلاتی آغاز کنم و به گروه های چریکی مخفی بپیوندم. می دانستم که مرکز این فعالیت ها دانشگاه ها هستند. بخصوص دانشگاه تهران و صنعتی.

با رشته تحصیلی من «علوم تجربی» هدف من ورود به دانشگاه تهران شده بود. با نتیجه کنکورم، قبولی من در رشته پزشکی محرز بود، اما نه در دانشگاه تهران. من روی رشته پزشکی اصراری نداشتم. با هدف مبارزه چریکی عمری کوتاه بیش برای خودم نمی دیدم. از اینرو تحصیل در یک رشته سنگین مانند پزشکی را بیهوده و غیرضروری می دیدم و اشغال نابحق یک کرسی و صندلی تحصیلی که بسیاری در آرزوی آن بودند.

با این محاسبات، تحصیل در رشتۀ زیست شناسی را برای خود انتخاب کردم، چون هم به بیولوژی و تکامل انسان و پیدایش حیات علاقمند شده بودم و هم قبولی ام در این رشته در دانشگاه تهران100 % بود. این تصمیم را با یکی از هم مدرسه ای هایم به نام «رُوزت»  که دختر یهودی بسیار زیبایی بود، در میان گذاشتم.

در آن زمان رُوزت هم اعتقادات کمونیستی و سیاسی مشابه من را پیدا کرده بود. ما از تغییرات فکری و روحی مان با هم زیاد حرف می زدیم. جالب که او هم در امتحان کنکور در ردیف نفرات هشتصد قبول شده بود.

با پیشنهاد من او هم به این نظر رسید که در رشته زیست شناسی شرکت کند تا ورودش به دانشگاه تهران و ادامه فعالیت سیاسی و تشکیلاتی اش در آنجا قطعی شود.

روزت انتخابش را کرد و در رشته زیست شناسی دانشگاه تهران قبول شد. اما چرخش زندگی در مسیر خود مرا به تصمیم دیگری کشاند. من از روزت زیبا بعد از انقلاب، یادی مبهم و کوتاه در فعالیت های سیاسی دارم و نیز خبری نامعلوم و غیرقطعی از اعدام او که از عمق وجودم این آرزو را فریاد می کشم که ای کاش صحت نداشته باشد. او انگار همزاد من بود. همزادی هرچند در دورانی بس کوتاه.

در این فاصله نتایج امتحان اعزام دانشجویان به خارج نیز اعلام شد. خوشبختانه اسم من در اسامی 200 نفر قبول شدگان بود. با دیدن اسمم در روزنامه ها، توجه اعضای خانواده و فامیل یکباره به سوی من جلب شد و این خبر به همه جا پیچید. باران تبریکات بود که به سوی من سرازیر می شدند. مادر و پدرم متعجب می پرسیدند:« آخر! کی تو در این امتحان شرکت کردی ؟ کجا؟»  و من سرافراز و با غرور به همه جواب می دادم.

از شادی در پوست نمی گنجیدم. توانسته بودم قدرت و صلاحیت خودم را به اثبات برسانم و امتیازات زیادی بدست آورم. من به عنوان اولین دختر فامیل وارد دانشگاه می شدم و همزمان با قبولی درامتحان نهایی با نمره ای عالی و کنکور با نتیجه ای خوب، در امتحان زبان انگلیسی و اعزام نیز موفق شده بودم. سه موفقیت بزرگ همزمان باهم.

حالا مادرم موضع دیگری داشت. من باعث افتخار و سرفرازی خانواده بودم. همه از توانایی، استعداد، هوش و نبوغ من حرف می زدند و به پدر و مادرم تبریک می گفتند.

مادرم دیگر از ازدواج و خواستگاری حرف نمیزد و غایله این مسئله برای همیشه تمام شد. اما حالا پدر و مادرم امید به آینده  تحصیلی من پیدا کرده بودند و می خواستند که من در این زمینه آرزوی آنها را برآورده سازم اما غافل بودند از اهداف درونی و سیاسی من و اینکه تصمیمم را برای مبارزه گرفته ام.

آنها قبولی من را می دیدند و اینکه باید دراین عرصه در بهترین رشته تحصیلی شرکت کنم ولی مواجه شده بودند با اینکه می خواهم زیست شناسی را انتخاب کنم. به هیچ عنوان موافق نبودند و زیربار نمی رفتند. به هرشکلی که شده می خواستند مرا متقاعد به شرکت در رشته پزشکی نمایند.

مادرم با مسخره و نفرت، رشته زیست شناسی را زرت شناسی می خواند و می خواست به هر شکلی مانع ثبت نام من در آن رشته شود.

پدرم باز با شناخت بیشتر از من می دانست که با زور و تحمیل، کمتر می توانند موثر واقع شوند. آنها از همه دوستان و آشنایان کمک گرفتند که شاید مرا متقاعد به شرکت در رشته پزشکی و انصراف از زیست شناسی نمایند.

در این رابطه از ابرام دوست برادرم خواستند که با من صحبت کند. از دوست دیگرش به نام عرفان که خواهرش نیز دانشجوی دندانپزشکی در دانشگاه تهران بود و ده ها نفر دیگر که همه دست به دست هم دادند تا که شاید مرا در جهت نظر پدر و مادرم بکشانند. آقای امیری هم که از نتایج کنکور و اعزام دانشجو با خبر شده بود مرا تشویق به تحصیل در رشته پزشکی می کرد.

بالاخره بعد از یک ماه تلاش و کوشش دوستان و خانواده بخصوص پدرم که خواسته اش را در حد آرزوی او می دیدم؛ با خود اندیشیدم، من که عمر زیادی برای خود نمی بینم؛ شاید بعد از مدت کوتاهی در دانشگاه، نیروهای مخفی با من تماس بگیرند و ماموریت به من بدهند و بعد هم در عملیات یا ترور و یا در زندان بمیرم. پس چه بهتر که در این مدت کوتاه زندگی، آرزوی پدرم را برآورده کنم.

در واقع بالاترین و قویترین حربه تاثیر در من، آرزوی قلبی پدرم شد که مانند تیری در قلب من نشست و عقیده ام را برای انتخاب از زیست شناسی به پزشکی برگرداند.

از اینرو بدون هیچ گرایشی به تحصیل در رشته پزشکی، ورقه انتخاب رشته ها را پر کرده و با عشق به پدر و برآوردن آرزوی او آن را در صندوق پست انداختم و خود را به دست سرنوشت سپردم تا در یک دانشگاهی در شهرستان های بزرگ برای رشته پزشکی قبول شده و راهی آنجا شوم.

هنوز با آقای امیری در ارتباط بودم و هر از چندگاهی پیش او می رفتم. با نزدیکتر شدن به او و برخوردهای بیشتر، تضادهای روحی و عقیدتی ما خود را بیشتر نشان می دادند.

یک روز در بحثی با او وقتی من از اهداف سیاسی و مبارزاتی خودم برای او حرف میزدم؛ او عصبانی شد و گفت: « تو می خواهی برای این کارگران، این بی سر و پاها، این سپورها مبارزه کنی؟ این آدم هایی که هیچی نمی فهمند و هیچی حالیشان نیست. من به اندازه موهای سر اینها لغت بلدم و کتاب خوانده ام.»

اینجا من احساس کردم که دنیای من با او متفاوت است و ما از همدیگر بسیار دوریم. به اندازه کافی با او از آرمان ها و اهدافم صحبت کرده بودم و ادامه بحث را بیهوده می دیدم. فکر و احساسم می گفت نمی توانم با انسانی که برخورد از بالا با دیگران دارد و خود را تنها به دلیل سواد و تحصیلش بالاتر می بیند، همراه شوم.

او محمد لواف نبود که ماشین دنده اتوماتیک به نام من پیشکشم کند یا دستنبد الماس و طلا و جواهرات و تجملات ظاهری را به من عرضه نماید، اما به نوعی می دیدم که برخوردهای طبقاتی او با حربه علم و سواد و تحصیل و مدرک عالی در ماهیت فرقی با آن دیگری ندارد.

من با آقای امیری معمولاً از محل کار او نزدیک پل هوایی در خیابان شاهرضا، تا 24 اسفند، میدان انقلاب فعلی پیاده می آمدیم. از آنجا او با تاکسی به سوی گیشا می رفت و من پیاده راهی خانه. در این مسیر ما با هم حرف می زدیم. با او که بودم، دوست داشتم این مسیر طولانی و طولانی تر شود تا ما با هم بیشتر حرف بزنیم .

اما در آخرین باری که من از او به یاد دارم؛ دیگر این احساس را نداشتم. تصمیم ام را گرفته بودم که راهم را از او جدا کنم. من از او بسیار چیزها آموخته بودم ولی دیگر همراهی با او را مانعی در راه رشد و تکامل خود می دیدم و احساس ایستادگی و ماندگی می کردم.

حرفهایم را به او زدم و گفتم: تو شاید بیش از موهای سر این بی سر و پاهای خیابان ها، لغت و علم میدانی ولی من می خواهم زندگیم را در مسیر آنها جهت بدهم، نه در مسیر افراد عالم و تحصیل کرده و دانشگاه دیده و تر و تمیز و اتو کشیده.

گفتم که دنیای من متفاوت از اوست و بسیار متشکرم برای تمام آموزش هایش، برای علمی که به من آموخته، برای احساسات خوبی که به من نشان داده، برای تشویق هایش،… و برای تمام خاطرات خوبی که از خود برایم بجای گذاشته است ولی با او دیگر نمی توانم همراه شوم و می خواهم برای همیشه از او خداحافظی کنم.

هیچوقت حالت صورت او، نگاه او و آن دقایق و لحظاتی که او ایستاده بود و به من نگاه میکرد تا من از او دور شوم را فراموش نمی کنم. انگار باور نمی کرد که این رفتار و تصمیم را از من ببیند.

من او را که هاج و واج در جای مانده بود؛ رها کردم و از پیش او رفتم. اما در آن لحظه خود نیز غافل از آن بودم که سال ها بعد در جستجویش خواهم بود و دنبالش خواهم گشت، به مانند فاطمی و ریسمانچی و دیگران که تا به امروز آن ها را نیافتم.

من به همه بدرود گفته و خداحافظی کرده بودم اما مگر می توانستم با ذره ذره وجودم، یادگارهای روحی و همه گذشته ام که در عمق ناخوداگاهم ریشه داشتند، خداحافظی کنم. آنها همیشه با منند و با من و همه برای من ماندنی.

اواسط تابستان 1357 بود که اسامی قبولی دانشگاه ها در روزنامه های سراسری اعلام شدند و سیبا معمار نوبری با شماره 451 در مقابل آن، یکی از آن ها بود. بله! من در دانشگاه فردوسی مشهد دررشته پزشکی قبول شده بودم و باید خود را برای سفری طول و دراز به سمت شهری با هزار کیلومتر فاصله از تهران آماده می کردم.

مشهد، شهری بزرگ اما مذهبی، شهری پرجمعیت و پیشرفته و با امکانات فراوان. شهری که در آن هیچ فامیل و آشنایی نداشتم و نیز هزارکیلومتر دور ازدسترسی خانواده و آشنایان ما بود.

هیچکس نمی توانست از آن فعالیت هایی که من قصد انجامش را داشتم با خبرشود و چه خوب بود، چه خوب!  آخ جان!  دراین شهر هیچکس دیگر نبود که به من امر و نهی کند، کنترلم کند و حتی ببیند که من در دانشگاه درس می خوانم یا نه. من نمی خواستم حتی یک کلمه از آن درس های سخت پزشکی را بخوانم. نه! من قصد دیگری داشتم.

حالا در شهری دور، این امکان را پیدا می کردم و از اینهم راضی بودم که پدر و مادرم ظاهراً به آرزویشان رسیده اند که دخترشان از همین الان خانم دکتر نامیده می شود و باعث افتخارشان است.

ورود من به دانشگاه درسال 1357 همزمان با حرکت های مردمی و تظاهرات دانش آموزان و دانشجویان بود. من نیز که از قبل گرایشات سیاسی داشتم فعالانه در تمام این برنامه ها شرکت می کردم. از پخش اعلامیه گرفته تا شرکت در تظاهرات گوناگون و رفتن به سخنرانیها و …. این نوع فعالیت ها را هم  در تهران و مشهد داشتم.

زیبا ناوک

دوستانی که مایلند می توانند کل داستان سیبا را از این لینک دنبال کنند

http://www.4shared.com/document/JghK6raz/ketab_siba.html?

تاجر جوان، محمد لواف خواستگار سیبا

صفحاتی از کتاب سیبا، دوران کودکی، نوجوانی و قبل از زندان زیبا ناوک

تازه وارد کلاس دوم نظری شده بودم كه مرد جوان تاجرى بنام« محمد لواف» در زمره‌ خواستگاران زیادى بود که به خانه ما می‌آمدند. پدر و مادرم از این مرد به علت موقعیت  بالای مالی و اجتماعی اش بسیار خوششان آمده بود. او نوه آقای نوری تامین کننده کل چرم فروشگاههای کفش ملی بود. آنها بسیار سرشناس و پولدار بودند.

وقتی براى اولین بار قرار بود برای خواستگاری بیایند، مادرم دست و پاچه شده بود و نمی‌دانست چگونه مرا برای عرضه به آن‌ها آماده كند. علیرغم مخالفت و اکراه شدیدم مرا وادار به پوشیدن لباس بسیار زیبایى كرد كه بیشتر مناسب شب‌ بود تا مراسم خواستگارى. یقۀ لباس به قدرى باز بود كه برای پوشاندن سینه هایم، موهایم را جلوی سینه‌ام ریختم.

در همان اولین جلسه خواستگاری وقتی برای بردن چای وارد اطاق شدم؛ احساس كردم فاصله بسیار عمیقی با او دارم. برایم حتی از نظر ظاهر قابل تحمل نبود. اما او در اولین نگاه شیفته‌ من شد و تصمیمش را گرفت. من بعد از بیرون آمدن از اطاق با عصبانیت به مادرم گفتم كه از او خوشم نمى آید. مادرم طبق معمول صورتش را نیشگون گرفت و مرا دوباره راهى اتاق پذ یرایی كرد.

بازوان لختم رابراى اینكه دیده نشوند به پشت گرفته بودم. تمام سعی ام این بود کاری کنم تا لواف از من خوشش نیاید. اما او اعتنایى به این مسایل نداشت. تصمیم و فكر خودش مقدم برهمه چیز بود. در آن جلسه حرف خاصی بین ما رد و بدل نشد.

ولی روز بعد جواب آن‌ها به مادرم رسید که تصمیم گرفته‌اند و آماده‌اند برای جلسه دوم به منزل ما بیایند. آه از نهادم برآمد. خودم را درعرصه مبارزه‌ای شدید با آن‌ها دیدم اما در آن مقطع ناتوان تر از آن بودم که قاطعانه و باجسارت در مقابلشان بایستم و مسئله را پایان دهم.

جلسه­ دوم، لواف که فکر می‌کرد، اسمم زیبا است با یک ماشین دنده اتوماتیک و دسته گل بسیار بزرگی به منزل ما می‌آید و خوشحال و خندان در آن جلسه اعلام می‌کند که این ماشین را هم به نام زیبا خریده است.

مادرم شیفته‌ از ثروت زیاد خانواده لواف؛ به قدری تحت تأثیر این دست و دلبازى شده بود که نظر و احساس من را به هیچ می انگاشت. این بار من دوباره تلاش کردم که با خود محمد صحبت کنم و به او تفهیم كنم که هیچ تمایلی به این ازدواج ندارم. اما تلاش‌هایم بی‌فایده بود. غم بزرگ و عمیقی در دلم حس مى كردم.

در جلسه دوم تصمیم آن‌ها برای ازدواج قطعی شد و از خانواده ام خواستند که برای ترتیب مراسم نامزدی، خرید و دیگر امور لازم، برنامه‌ریزی كنیم. هرچه تلاش کردم که به پدر و مادرم بفهمانم که من راضی به این ازدواج نیستم؛ قبول نکردند.

پدرم حتی به شدت تشر زد: «تو فکر می‌کنی کی هستی؟ برو قیافه­ خودت را در آینه نگاه کن و ببین که هیچ نیستی».

در آن روز علیرغم آن تحقیرى كه شدم در جواب پدرم گفتم:

«آجان! من حتی اگر زشت‌ترین و کریه‌ترین آدم دنیا باشم و طرف مقابلم زیباترین، ثروتمندترین و شریفترین باشد؛ دلم می‌خواهد خودم انتخاب کنم و با احساس خودم ازدواج کنم. من هم برای خودم شخصیت دارم».

پدرم وقتی دید نمی‌تواند مرا با زور و تحقیر به این ازدواج وادار کند از نزدیکان و اقوام خواست که برای جلب رضایتم با من صحبت کنند. من تا آن موقع آنچنان ارتباط فکری و احساسى با این افراد نداشتم اما این مسئله باعث شد که هر چه بیشتر همدیگر را بشناسیم.

از جمله این افراد دایی ام بود كه من با او تا آن زمان هیچ بحث و گفتگویی که بیانگر افکارم باشد؛ نداشتم. او مرا مثل سایر خواهرزاده‌ها و دختران فامیل می‌ شناخت. او هم آمده بود تا راضی ام كند.

با هم بیرون رفتیم. گفتگوى ما با صحبت‌های معمولی شروع شد و به روابط  زن و مردی كشید. اندیشه‌های خود را به او بازگو کردم. شاید تا آن زمان برای هیچ یك از اعضاى خانواده ام آن چنان صحبت نکرده بودم که برای او كردم.

این گفتگوها نزدیک به پنج الی شش روز طول کشید و باعث شد که دایی احساس عمیقی نسبت به من پیدا کند و این نقطه­ عطفی در رابطه­ ما شد.

به دایى گفتم كه من از یک مرد چه می‌خواهم. زن را کالا نمی‌دانم که باید به دیگران عرضه شود. آرزو دارم همسر آینده‌ام انسان اندیشمندى باشد. انسانى که در پیشبرد اندیشه‌هایم همراهی ام كند و از من انتظار نداشته باشد كه فقط برای او فرزند بیاورم و مایه سرگرمى و مشغولیت او باشم. زندگی زناشویى با عشق را قبول دارم و اینکه عشق چه تفاوتی با احساسات غریزی دارد.

دایی‌ در مورد قدرت زن حرف مى زد و اینكه مرد در دست زن مثل موم است و زن میتواند او را به هر شکلی که می‌خواهد؛ در بیاورد. جواب من به این حرف دایى این بود من موم نمی‌خواهم و از انسانى كه مثل موم باشد؛ متنفرم. می‌خواهم همسرم استقلال خودش و مرا حفظ كند. به او گفتم كه از روابط موجود بین زنان و مردان دوروبرم منزجر هستم. دایی به فكر فرو رفت و در انتها گفت هیچوقت فکر نمی کرد که من چنین افکاری داشته باشم و خوشحال بود که این ماجرا باعث آشنائی درونی ما شده است.

بعد از آن بود که دایی ارتباط خاصی با من برقرار کرد و من محبت ویژه‌ای نسبت به او در دلم احساس كردم. این رابطه بعد ها نیز هم چنان پا برجا بود و او در بسیاری از امور از نظر فكرى با من همراهى می‌ كرد، هرچند که در عمل ناتوانی خود را در بسیاری از مواقع نشان می‌داد. آن زمان نیز او سکوت اختیار کرد و موضع بینابینی گرفت و تنها به مادرم گفت که نتوانسته است مرا قانع کند.

از آن به بعد در اطاق پذیرایی می‌نشستم و به نوبت شوهرعمه‌ها، شوهرخاله‌ها و دیگر افراد از زن و مرد براى جلب رضایت و اقناع من به آنجا مى آمدند. ماموران و فرستادگان آب در هاون مى کوبیدند. حرف‌های کلیشه‌ای شان خسته‌ام می‌کرد. گاهی به طنزمی‌گفتم: « لطفا بگوئید نفر بعدی بیاید.»

روزها از پی هم می‌گذشت و من غمگین وغمگین تر مى شدم. برای امداد از خداوند؛ شروع به راز و نیاز و نمازهای ویژه كردم. حتی در دوره عادت ماهیانه‌ هم نماز می‌خواندم و روزه مى گرفتم. احساس می‌کردم کسی جز خدا برای همدردی ندارم. زیر فشار شدید خانواده‌، فامیل و دوستان جواب« نه» قاطع دادن برایم سخت بود. هر چه از احساس کراهتم نسبت به این مرد حرف مى زدم مورد قبول  قرار نمى گرفت.

قرار خرید مراسم نامزدى گذاشته شد. همراه خواهر و مادر او و چند تن از نزدیکان من برای خرید به بازار رفتیم. چه احساس انزجارى!

حالت تهوع داشتم. مادرم وقتی متوجه شد روزه هستم با عصبانیت ‌گفت:« چرا روزه گرفتی؟ مگر در این روزهای خرید هم کسی روزه می‌گیرد؟» او به زور چند دانه نخود و کشمش را در دهانم ‌گذاشت تا بوی بد دهانم از بین برود.

انگیزه دیگری که باعث ‌شد من قاطعیت به خرج ندهم ثروت زیاد این شخص بود. کمبود یا مشکل مالی نداشتم اما احساس مى كردم كه ثروت او مى تواند به  پیشبرد اهدافم کمک کند. با خودم فکر می‌کردم شاید بتوانم او را قانع کنم که با این پول‌ها مدرسه، بیمارستان، کتابخانه، دانشگاه و…بسازیم. با این افكار بود كه از او پرسیدم آیا دوست دارد در این کارها شرکت کند. با بی‌تفاوتی و صرف براى خر کردن من با بی میلی سری تکان داد.

احساس کردم که با خود می‌اندیشد بگذار بعد ازعقد، این زن که زیر یوغ من آمد؛ منصرفش می کنم. از تمام اعمال و حرکات تصنعى اش آشكار بود كه فقط برای جلب رضایت من کاری انجام می‌دهد نه از روى اعتقاد.

در مقابل احساس کراهت شدید من، مادرم معتقد بود كه اگر با او چند بار بیرون بروم نظرم تغییر خواهد کرد؛ چرا كه محبت در گروى رفت و آمد بیشتر است. قبول کردم که با او بیرون بروم.

یک روز او به دنبالم آمد. این اولین بارى بود كه با او تنها بیرون می رفتم. فكر كردم که از اساسی‌ترین مسایل برای شناخت او شروع کنم.

او به طرف جاهایی كه خلوت بود رانندگی مى كرد و ناشیانه می کوشید فضایی رمانتیك ایجاد كند. از او در باره اساسی‌ترین اندیشه­ انسانی یعنی پرستش خدا و جهان بینی‌اش سئوال کردم؛ و اینکه چرا خدا را ستایش می‌کند؟

او که گویی برای اولین بار با این سئوال روبرو مى شد با تعجب و پوزخند گفت:

«خدا؟! خدا؟!…. معلوم است که خدا وجود دارد. چون ما هر وقت  سرما می‌خوریم؛ می‌گوییم خدایا ما را خوب کن».

خشکم زد. جوابش به قدری مضحك بود که دندان قروچه کردم و چادرى را که مادرم برای خوشایند او سرم کرده بود؛ جلوی صورتم گرفتم.

احساس نفرتم به او به مراتب بیشتر شده بود. از او خواستم مرا به خانه برساند.

این بار من بودم که سر مادرم داد می کشیدم « بیا! این هم نتیجه نظریه تو! به جای بیشتر شدن محبت، نفرت من از او بیشتر شد.»

در دیدار بعدى نظرش را در باره‌ فاصله طبقاتی در جامعه سوال كردم که به نظر تو چرا ثروتمند و فقیر وجود دارد وعلت این فاصله ها را ناشی از چی می دانی؟

گویى این بار هم این سوال برایش عجیب بود. با حالت مسخره‌ای گفت:« په!!! اگر جنوب شهری‌ها و فقیرها‌ نباشند؟ پس ماهی‌های گندیده‌ی جنوب شهر را کی بخورد؟ . . . ».

پتکی به سرم خورد. نمی‌توانستم باور کنم انسانی با چنین تفکرى وجود داشته باشد و هم اینک در کنار من نشسته باشد. باور کردنی نبود. نه! در تئاترها هم چنین جملات اغراقی ندیده بودم. احساس کردم از اساس با او متفاوت هستم. آن روز هم با حرص و ناراحتی به خانه بازگشتم و در جواب مادرم از نتیجه آن دیدار، فقط گریه کردم.

احساس دورى من نسبت به محمد؛ آنچنان بارز بود كه اطرافیانم ازجمله عمه اقدسم متوجه شده بودند. دربحبوحه آماده شدن براى مراسم نامزدى یك روز او از من پرسید:« سیبا! مثل اینکه تو او را دوست نداری؟ نه؟».

ملتمسانه گفتم: «خواهش می‌کنم کاری کنید كه با او ازدواج نکنم. من اصلا» او را دوست ندارم! خواهش می کنم!».

عمه ام نیز مثل دیگران جرأت نمی کرد خلاف نظر پدر و مادرم حرفی بزند. او موضوع را عوض کرد و پرسید: «تو دوست داری شب عروسی به ماه عسل بروید و یا مثل قدیمی‌ها» ینگه» داشته باشید؟»

ـ « در کدامیک شماها پیش من هستید؟ ».

ـ « در ینگه معمولاً، نزدیکان عروس و داماد پیش آنها می مانند.»

هرچند كه از این سنت ها متنفر بودم اما مى خواستم تنها نباشم. گفتم: « پس ینگه».

عمه اقدسم‌ با دلسوزی به من نگاه کرد و زیر لب گفت: «دخترک بیچاره»

روز خرید انگشتری فرا رسیده بود. در جواهرفروشی، حلقه گران قیمت 70 ـ 60 هزار تومانى انتخاب شد. وقتى محمد حلقه را به دست گرفت و خواست آن را در انگشتم کند؛ با نفرت طوری که دستم به دستش برخورد نکند انگشتر را به سرعت از دست او گرفتم و گفتم:« خودم بلدم».

اما او با وجود این كه احساس مرا حس مى كرد؛ بى اعتنا از این برخورد گذشت.

برایم آینه شمعدان، لباس‌های مختلف و وسایل سفره عقد خریده شد و سفارش لباس عروس داده شد. یک بار وقتی برای پرو لباسی به اطاق رختكن فروشگاه رفته بودم؛ مادر محمد سعى كرد برای دیدن تن و بدنم به طور ناگهانی وارد رختكن شود.

چنان عصبانی بودم كه که با تشر او را بیرون راندم و گفتم: «برو بیرون!» مى دانستم كه مى خواهد جنس قبل از خرید را وارسی کند و برای پسرش؛ از بی عیب و نقص بودن عروس اش مطمئن شود.

دومین بار كه برای پرو لباس عروس به اطاق پرو رفته بودم؛ وقتی لباس نیمه کاره را پوشیدم و در مقابل آئینه تمام قد ایستادم؛ در تنهایی خودم گریستم و با خدای خودم حرف زدم. ناگهان مادرم وارد شد و وقتی چشمش به من افتاد كه با چشم هاى گریان به قول خودش مانند فرشته‌ای زیبا ایستاده‌ام؛ دلش به رحم آمد و متأثر شد.

مادرم بعدها می‌ گفت همانجا با خودم فكر كردم چرا دختر به این زیبایی ام را به کسی بدهم که دوستش ندارد. این صحنه نقطه آغازی بود برای تزلزل مادرم اما نه کافی که جواب رد به آن‌ها بدهند.

من ناامید از همه به دوستان دبیرستانى ام پناه بردم. ولی آن‌ها هم سرزنشم می‌کردند که چه كسى به این اقبال پشت می كند جز یك آدم خل و چل. باز تنها مانده بودم.

شاید این آزمایشی بود برای من در آن سن و سال که بیاموزم در مقابل نظرات دیگران و مخالفت آنها باید اصالت و حقانیت را به احساس و منطق خود بدهم. تنهایی حرکت کردن و به خود و قدرت درونی خود اتکا و باور کردن. بی‌نیاز شدن از دیگران.

در آن تنهایی به آخرین نقطۀ امیدم پناه بردم. برادر بزرگم، باقر که بی نهایت قبولش داشتم و به شدت عاشقش بودم. علیرغم این که او همیشه با من سرد و غیرصمیمی بود ولی احساس می‌کردم كه می تواند مرا درک ‌کند و همراهم باشد.

پدر و مادرم بو برده بودند كه مى خواهم به برادرم پناه ببرم. آنها احساس مرا به باقر می‌دانستند و اینکه چقدر نظرش برایم مهم است و درتصمیم گیری‌هایم مؤثر. به همین دلیل او را به آشپزخانه کشیدند و از او تعهد گرفته و قسم اش دادند که در این مورد دخالت نکند. اما باورمن به آن بت برادرم،خدشه بردار نبود.

پیش او رفتم. مسئله‌ام را در میان گذاشتم. حتی از ذهنم نمی‌گذشت که او خلاف تصور من عمل کند. اما باقر در کمال ناباوریم به من گفت: « نه! متاسفم نمی‌توانم کمکی به تو بکنم چون قسم خورده‌ام». فكر‌کردم اشتباه می‌شنوم. نه! امکان ندارد، پرسیدم: « قسم؟؟؟!!!»

- آره، متاسفم!

شکسته شدن بت خودم را میدیدم. صدای جرینگ جرینگش را با تك تك سلولهایم مى شنیدم این لحظه جزو لحظه هاى خاص زندگی ام گشت. باقر، برادرم، عشقم، حیاتم و تمام آرزوهای گم شده‌ درونیم؛ کسی که حتی آرزو داشتم همسرم شبیه اش باشد؛ برایم شکست. غروب، وقت اذان، در تنهاییم به تمام مصائب زندگیم، بسیار گریستم.

ماجرای من با محمد لواف حدود پنجاه روز طول کشید. در تمام این مدت هیچ کس لبخندی بر لب من ندید.

زمـان چاپ کارت‌های عروسی نزدیک می‌شد. پـدر و مادرم ناراحتی و افسردگی ام را مى دیدند. روزی که باید جواب مثبت براى چاپ كارت ها مى دادیم؛ تصمیم گرفتم آخرین حرفم را بزنم. پیش پدرم رفتم و با او صحبت کردم و گفتم: « آجان! خواهش می کنم! من این مرد را دوست ندارم.» در این لحظه تلفن زنگ زد.

پدرم با شنیدن صدای طرف مقابل، به تته پته افتاد. دستگیرم شد كه یكى از افراد خانواده محمد پشت تلفن است. بعد از چند لحظه درنگ پدرم با عصبانیت ولی مردد از من پرسید : «بالاخره ما به این‌ها بگوییم آره یا نه‌؟ زود باش بگو. تو باید بگویی!»

تمام نیرویم را جمع کردم برای یک «نه» گفتن. از درونم تمام وجودم فریاد مى زد: «بگو نـــه! بگو نـــه!». می‌ترسیدم. می‌ترسیدم جلوی پدرم اظهار وجود كنم و می‌ترسیدم دوباره روی صورت زدنهای مادرم را ببینم. ولی به خودم گفتم در این لحظه‌ تعیین کننده این «نه» را باید بگویم و گفتم. مادرم عصبانی شد. پدرم چپ چپ نگاه کرد ولی پشت تلفن جواب نه را به آنها داد. نه گفتن همان و ناراحتی و پریشانی بوجود آمدن در آن طرف تلفن همان.

برایم دیگر مهم نبود. آرام شده بودم. احساس می کردم با تمام درد و رنجها بالاخره پدر و مادرم در کنار من قرار گرفته اند وعلی‌رغم بد خلقى ها، تشرها و نگاه‌های تندشان به من حق و استقلال دادند که حرفمم را بزنم. حیف که آن جرات را نداشتم که بر آن چشمان پدرم و لبان مادرم آنقدر بوسه زنم که یخ سردی شان به آب زلالی برای رفع تشنگی محبت من تبدیل گردد.

پدر بزرگ محمد، آقای نوری مرد بسیار ثروتمند، ریش سفید و معتبر فامیل به نوه‌اش  اطمینان مى دهد كه رضایت دختر را جلب خواهد كرد و براى این كار سلاحى در دست دارد كه هیچ زنى تاب مقاومت در برابر آن را ندارد.

او به خانه ما آمد تا با من صحبت کند. طبق معمول شروع کردم به حرف زدن در مورد ایده‌های خودم و انتقال آن ها به این مرد مسن شصت، هفتاد ساله….این که چرا ازدواج نمی‌کنم. این كه عمل من تحقیر محمد نیست. این كه ایده‌های دیگری دارم و متفاوت از او هستم و چی. . چی. . چی. . حرف زدم؛ حرف زدم؛ حرف زدم. اما انگار سوره یس در گوش خر می خواندم و او منتظر بود که من زود حرف‌هایم تمام شود.

بعد از تمام شدن حرفهایم او گفت: «خوب، تو حرفهایت را زدی، اما من مطمئنم که اگر آن چیزی را که در جیبم دارم به تو نشان بدهم؛ تو نه نخواهی گفت. یك دستبند الماس گرانقیمت». آنگاه دست کرد توی جیب بغلیش كه جعبه را بیرون بیاورد.

جعبه تا نصفه بالا ‌آمده بود كه گفتم: « لطفاً جعبه را همان طور که هست؛ بگذارید سرجایش. نمى خواهم آنرا ببینم. شما حرف مرا نمی‌فهمید. جواب من همانست كه گفته ام »  نوری سرخ شد. با عصبانیت از روی صندلی بلند شد و گفت: « نه! نه! جای من اینجا نیست، من از این خانه می ‌روم بیرون».

فرداى آن روز تمام وسایل را با ماشین به خانه‌ ما فرستادند. آیینه شمعدان،‌ لباس‌ها وهر آنچه كه خریده بودیم. پدرم باید حدود بیست و پنج هزار تومان خسارت متحمل می‌شد. این مقدار پول، قیمت لوازم و لباس و کادوهای مختلف بود که خریده بودند. ممنون و مدیون پدر و مادرم بودم كه بالاخره نظرم را قبول كرده بودند ولی عذاب وجدان داشتم برای كلى خرج که روى دستشان گذاشته بودم.

یكى دو روز بعد مادر محمد براى آخرین باربه خانه ما آمد و چند تا از وسایل دیگر را آورد. وقتى مى خواست خانه را ترك كند، در دالان خانه روبرویم ایستاد. دستش را مشت کرد و به شدت به سینه‌ خود کوبید و نفرینم كرد: «الهی! الهی! الهی! دختر، سیاه بخت بشی! این محمد من، این پسر من چنان عاشقت شده که با هر زن دیگری بخوابد، با یاد تو خواهد خوابید. پسرم را ناکام گذاشتی. الهى، ســـیاه بخت بشى!»

مادرم با دیدن این صحنه، داشت قالب تهى مى كرد. او با اعتقاد شدید به نفرین حس میکرد که بلایی در زندگیم گریبان گیرم خواهد شد. ولی کاری نمی توانست بکند.

بعدها می‌گفت روزى که من با علی، همسر اولم دست در دست هم، خندان، مثل دو دلداده از خیابان می‌گذشتیم؛ محمد ناگهان با ماشین خودش از آنجا می‌گذرد و چشمش به من و علی می‌افتد.

مادرم، اعدام شدن علی را در زندان نتیجه نفرین این مادر و نگاه پرحسرت محمد میدانست كه موجب سیاه بختى من شد و این قسمت اول همان حروفی بود که آن فرشته در رویای مادرم  روی پیشانی من نوشته بود « این دختر سیاه بخت خواهد شد.»

بعد ازاین ماجرا تصمیم گرفتم به ازدواج سنتى هرگز تن ندهم و فقط با عشق و برمبناى شناخت خودم شریك زندگیم را انتخاب كنم. اما هنوز نمی‌توانستم قاطعانه مقابل والدینم به خصوص مادرم بایستم كه اصرار و تاکید زیادى بر ازدواج هرچه زودترم داشت. علی‌رغم  مخالفت من،  باز پاى خواستگارها به خانه‌ باز بودند.

زیبا ناوک

دوستانی که مایلند می توانند کل داستان سیبا را از این لینک دنبال کنند

http://www.4shared.com/document/JghK6raz/ketab_siba.html?

خواب عجیب مادرم در شب تولد من

از کتاب ســیـبا دوران کودکی، نوجوانی و قبل از زندان زیبا ناوک

شب بعد ازتولد من، مادرم خواب عجیبی می بیند. این خواب سا‌ل‌ها بعد برایش معنا می‌یابد. مادر بعدها خوابش را برایم تعریف كرد. آن خواب چنین بود:« تو را در گوشه‌ای خوابانده بودم. بانویی فرشته مانند وارد اتاق شد. به سویت آمد و با انگشتش روی پیشانیت چیزی نوشت. از فرشته پرسیدم: بر پیشانی دخترم چه نوشتی. او به سردى پاسخ داد: «نوشتم كه سیاه بخت خواهد شد». گریه كنان به سویش دویدم. در آستانه در به او رسیدم. دامنش را ‌گرفتم و به التماس از او خواستم  كه نگون بختت نکند. وقتى عجز و التماسم را دید؛ گفت: « خیلی خوب، بلند شو! » آنگاه دوباره  به طرف تو ‌آمد و روی پیشانیت چیزی نوشت و گفت : « آن طرف پیشانیش هم نوشتم که خوشبخت خواهد شد‌.»

داستان را از آنجا آغاز می‌کنم که پدرم چند سال قبل از ازدواجش، موقع مسافرت به زنى برمى خورد كه دخترى کوچک و زیبا به همراه داشت. آن زن دخترش را سیبا صدا میزند. پدرم شیفته دخترک کوچک می‌شود و با خود عهد می‌کند که اگر خداوند روزی به او دختری بدهد؛ نام او را سیبا بگذارد.

یک سال و نیم بعد از تولد برادرم، محمد باقر من به دنیا می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آیم. پدرم آن زمان بیست و سه سال داشت وجوانى ثروتمند بود. موقعیت اجتماعی، اقتصادی خوبى داشت. در آن سال ها، بسیارى از خانواده‌های تبریزی در محیطى بسته و سنتى زندگى مى كردند. زنان دراین خانواده ها بیشتر از مردان تحت فشاربودند. مادر من هم یكى از همین زنان بود. او تحت فشار شدید خانواده شوهرش به ویژه مادرشوهرش قرارداشت. با کوچکترین حرکت از طرف خانواده پدرم مورد اتهام قرارمى گرفت.

مادرم بلافاصله بعد از تولد برادرم مرا حامله شده بود. به همین دلیل به او اتهام می‌زدند که این بچه از شوهرش نیست. ناراحتی مادرم زمانی شدت مى گیرد که پدرم روزى از روی عصبانیت بر این حرف صحه مى گذارد. این مسئله مادرم را بشدت مى رنجاند و پدرم را نفرین مى كند: « ازخدا مى خواهم كه این بچه شبیه خودت بشود تا خودش جوابگویت باشد.»

دست برقضا نوزاد گویی سیبی بود که از وسط نصف کرده بودند. نیمی پدر و نیمی فرزند دختر. با تولد من پدر به آرزوی دیرینه‌ خود رسید و مرا سیبا نامید.

طبق سنت‌، بزرگترها نام بچه‌ای را که به دنیا می‌آمد؛ پشت جلد قرآن می‌نوشتند. معمولا این اسامی از بین نام‌های ائمه انتخاب می‌شد. پدر بزرگم نام مرا هم در پشت قرآن به لیست سایرین اضافه می‌کند. اما نه كلمه سیبا را که به عنوان نام اصلی من وارد شناسنامه‌‌‌‌‌‌‌ام شده بود. این موضوع را بعد‌ها عمه‌ کوچکم زمانی به من مى گوید که حدودا 28 ساله بودم و نام خودم را از سیبا به زینب تغییر داده بودم.

بعد از آزادی ام از زندان عمه ام شگفت زده به من مى گوید: « وای! می‌دانی موقع تولدت، پدر بزرگت هم، نام زینب را برای تو انتخاب کرده و پشت قرآن نوشته بود؟»  این امر برای من هم بسیار عجیب و حیرت انگیز بود. چرا که درست همان اسمی بود که در زندان به من الهام شده بود و من برخود نهاده بودم. یک تصادف صرف برای من نبود. تازه در گذشته و قبل از انقلاب افراد به ندرت نام زینب را انتخاب می کردند. چرا که این اسم یادآور درد، رنج، مصیبت وسختی بود.

تولد من مصادف بود با بازگشت پدرم از سفرحج. به مناسبت بازگشتش از مكه، جشن بزرگی برگزار بود. بنا ‌به گفته‌ مادرم، واقعاَ وفور نعمت و برکت بود. من تا شش ماه شیر مادرم را می‌خوردم تا اینکه به علت حاملگی مجدد مادرم؛ مرا از شیر گرفتند. شیر خشک جایگزین شیرمادرشد. جعبه جعبه شیر خشک بود که برایم می آوردند.

http://www.4shared.com/document/JghK6raz/ketab_siba.html?

محمدباقر ، سیبا ،  مسعود

خدا تو سقف هم نبود

از کتاب ســیـبا دوران کودکی، نوجوانی و قبل از زندان زیبا ناوک

در دوران نوجوانی ام، سرشار از عشق بودم و این عشق را نثار خواهر کوچکم «نازیلا» مى كردم تا او را از این نظر سیراب سازم. از هر آنچه كه در توان داشتم؛ كمك مى گرفتم تا او كمبودهاى عاطفى مرا دوباره تجربه نكند. کتاب‌های کودکان را برای او به شكل نمایش و قصه تعریف می‌کردم. کتاب‌های علمی را با آزمایش هاى عملى به او یاد می‌دادم. در باره تولد و تولیدمثل انسانها و حیوانات به خوبی او را توجیه می کردم. او را كنجكاو و با روحیه‌ اى كنكاش گر بارمى آوردم.اعضای بدن انسان را به خوبی می‌شناخت. در تمام  نقاشی‌هایش آدمها را با اعضای بدنشان می کشید. اندیشه ها و توضیحات کودکانه اش را‌  به همان زبان خودش در زیر آنها می نوشتم. تخیلاتش همه را به وجد می‌آورد و باعث خنده دیگران مى شد.

آماده كردن مرغ و ماهی براى غذا فرصت خوبى براى تشریح اعضای بدن حیوانات در حضور نازیلا بود. پول‌هایم را جمع می‌کردم و برای او حیوانات مختلف می‌خریدم تا درارتباط با حیوانات، احساس بهتری بیابد. ارتباط با نازیلا و تربیت او برایم بسیار دلنشین بود. سوالاتش مرا به فکر وا می‌داشت و گاها برایم تازگی داشت و عامل محرک بسیار قویی شده بود براى اینكه بیان چگونگی مسایل انسان را به زبان کودکانه پیدا کنم. خردسالیش باعث می‌شد تا  .دنبال جواب سوال هاى بى پاسخ دوران کودکیم باشم وهیچ سوالی را در او سرکوب نکنم. می خواستم كه او را با پدیده‌های مختلف آشنا سازم و قدرت تجرید وانتزاع را در او بپرورانم. او را با خود به محیط‌های مختلف می‌بردم تا در روابط اجتماعی، جرئت حضور و ابرازنظر بیابد. تمام کتاب‌های علوم دوره ابتدایی را با آزمایش به او یاد داده بودم.

.یک روز که می‌خواستم مبحث حلال و حل شدن و فرق آن را با مخلوط شدن به او یاد بدهم ماجرای جالبی پیش آمد. یك حبه قند و  یك استکان آب  به او نشان دادم و از او خواستم آب را بچشد. مزه‌ آن را پرسیدم. گفت آب معمولی است. حبه قند را در آب انداختم.  بعد از اینکه قند درآب حل شد از او پرسیدم  حالا بگو! حبه قند کجاست؟ او بارها این عمل را دیده بود ولی این بار متعجب و حیران با زبانى کودکانه از من مى پرسید: « قند کو، کجاست؟» گفتم: « خودت بگو! » مدتی استکان را این طرف و آن طرف می‌کرد تا حبه قند را ببیند. بعد در حالی که گریه‌اش گرفته بود از من دوباره با اصرار سراغ قند را گرفت. با چشاندن آب شیرین به او، موضوع را برایش روشن كردم  و گفتم: این یعنی حل شدن. از این كشف سرمست كیفى كودكانه شده بود. دست مى زد وبا خود  مرتب مى گفت: «حل شده، حل شده،» چند روز بعد با اعتراض مادرم روبرو شده بودم:« حالا، این کارست که به بچه یاد دادی؟ هر چه قند ونمك است  دیگه مى ریزه توى آب که می خواد  حل کنه.» ولی سرمستی من هم دستکمی از شادی نازیلا نداشت.

نازیلا  با آن کودکی اش آنقدر علمی و واقع بین شده بود که سوال هایش عرصه عقاید دین باورانه ام را نیز متزلزل می ساخت ومرا با مسایل پیچیده‌ای روبرو می‌ساخت که از جواب آن‌ها عاجز بودم. روزی در آشپزخانه نشسته بودم که به طرفم آمد و دستم را گرفت و برد به گوشه اى از خانه كه سقف یكى از اتاق ها كمى ریخته بود و کاه و گلش پیدا بود. سقف رابه من نشان داد و گفت:« نگاه کن ! سیبا، آن جا را هم نگاه کردم؛ ولی خدا آن جا هم نبود.» سوال بزرگی بود. گویی مدتها با این سوال درگیر بوده و همه جا بدنبال خدا می‌گشت. او را در آغوش گرفتم و بوسیدم ولی جوابی برای سوالش نداشتم. این سوال از کجا نشأت می‌گرفت. او با این سوال خود مرا هم دچار بحران ‌کرده بود. با توجیه «خدا همه جاست» او و خودم را دست به سر کردم. اما این را مى دانستم که نه برای او نه برای خودم دلایل كافى وجود نداشتند. هنوز باید بسیار جستجو مى كردیم.

رابطه‌ام با نازیلا برایم بسیار شورانگیز بود. تربیت او و رابطه با او؛ تا اندازه ای نیازها و آرزوهایم را برآورده می‌کرد. او را پاره اى از وجود خودم می‌دیدم. متاسفانه، این رابطه فقط تا شش سالگی او تداوم داشت. بعد از فاصله گرفتن من از پدر و مادرم که ناشی از فاصله‌ فکری، روحی و اعتقادی من با آن ها بود؛ او نیز تحت تأثیرخانواده بویژه مادرم از من فاصله گرفت. او بعدها برای جلب محبت و اعتماد پدر ومادرم در سمت آن‌ها قرار گرفت و به مخالفى قوی درمقابل من تبدیل شد. البته خوب کرد. برای من شاید ناراحت کننده بود ولی بار فشارهای ناشی از من بر پدر ومادرم را کم می کرد.

بعد از آن دیگر ارتباط چندان زیبا و عمیقى بین ما وجود نداشت. اما من همچنان آن عشق ومحبت را در دلم پاس مى داشتم و می دارم.       ص41-43

http://zibanawak.wordpress.com/2009/10/12/دانلود-کتاب-سیبا/

نقشه سیبای کوچک، برای بلند شدن صدای زن در مسجد

از کتاب ســیـبا دوران کودکی، نوجوانی و قبل از زندان زیبا ناوک  

کلاس دوم یا سوم ابتدایی بودم که تصمیم گرفتم اعتراض خودم رانسبت به این مسئله که چرا صدای زن نباید در مسجد شنیده شود؛ نشان دهم. چرا مردها حق داشته باشند بلند صحبت کنند؛ صلوات بفرستند و دعا بخوانند ولى ما زن ها نه؟

نقشه ام دقیق و با برنامه‌ریزی بود. ماه رمضان و پرازدحام ‌ترین شب را انتخاب کردم. شب بیست و یکم، شب احیا. همان روز به خواهركوچكم، كه سه سال از من كوچكتر بود گفتم :« می خواهم یک كارى بكنم. اگر كمكم کنی، هر چه دلت بخواهد به تو مى دهم.»  به این دلیل او را انتخاب کرده بودم كه دختر دوم خانواده بود و کمتر مورد تعرض قرار می‌گرفت. سیما هم بعد از کمی فکر، نقشه من را قبول کرد.

با هم به مسجد رفتیم. از اول غروب بغل پرده، نزدیک ستون، جایی را انتخاب کردم. آنجا نشستیم. لحظات بحرانى را پشت سر مى گذاشتم. سیما هم هیجان زده شده بود.

آهسته به او گفتم :  « هروقت  گفتم حالا! تو  صلوات بفرست!»

بعد از ساعاتی مسجد پرشده بود. پشت بام و ایوان غلغله بود. نماز به پایان رسید. «ان الله یرسلون» گفته شد و همه مردها با صدای بلند سه  صلوات را فرستادند. به آخرین صلوات که رسید، همان لحظه به خواهرم گفتم:« حالا!.» یک دفعه سیما با صدای زیر كودكانه اش بلند فریاد زد: « الله من صل علی محمد و آل محمد». همهمه شد. مسجد به هم ریخت. همه از هم  مى پرسیدند:« کی بود؟ چی بود؟»

نفس راحتی کشیدم و تکیه به ستون دادم.  شعف و خوشحالی وجودم را فرا گرفته بود. گویی بار  سنگینی از روى دوشم برداشته شده بود. احساس می‌کردم انتقام خودم را گرفتم و به آرزویم رسیده‌ام. همان طور که فکر و برنامه‌ریزی کرده بودم، خواهرم هم چندان مورد تعرض قرار نگرفت. مادرم بد وبیراه گفت اما او را کتک نزد.

خواهرم، سیما نیز متوجه این تبعیضات و روابط ناعادلانه در محیط اطراف شده بود. یادم می آید، خیلی بامزه که او وقتی متوجه می شود که اکبرآقا، شوهرخاله از تهران آمده ما تا چه حد عزت و قرب دارد، او نیزاسمش را از سیما به اکبر برمی گرداند.

هرکس اورا سیما صدا می کرد جواب نمی داد. فقط وقتی او را اکبرصدایش می کردند جواب می داد. آنقدر این کار را کرد تا اسم اکبر برایش تثبیت شد.

تا آنقدرعادی وجدی که سالها بعد، او از آن نام در مدرسه و دبیرستان احساس شرم میکرد ولی به سختی می توانست آن عادت را از اطرافیان برگرداند. پدرم حتی در جشن عروسی سیما، ناخودآگاه او را اکبراکبر صدایش می کرد. وای که چقدر ما می خندیدیم. حال نیز بعد از سالیان سال گاها این اسم از زبان پدرم در می رود.

ص 22-23

http://www.4shared.com/document/JghK6raz/ketab_siba.html?

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 4,894 مشترک دیگر بپیوندید