صفحاتی از کتاب سیبا، دوران کودکی، نوجوانی و قبل از زندان زیبا ناوک

تازه وارد کلاس دوم نظری شده بودم كه مرد جوان تاجرى بنام« محمد لواف» در زمره خواستگاران زیادى بود که به خانه ما میآمدند. پدر و مادرم از این مرد به علت موقعیت بالای مالی و اجتماعی اش بسیار خوششان آمده بود. او نوه آقای نوری تامین کننده کل چرم فروشگاههای کفش ملی بود. آنها بسیار سرشناس و پولدار بودند.
وقتی براى اولین بار قرار بود برای خواستگاری بیایند، مادرم دست و پاچه شده بود و نمیدانست چگونه مرا برای عرضه به آنها آماده كند. علیرغم مخالفت و اکراه شدیدم مرا وادار به پوشیدن لباس بسیار زیبایى كرد كه بیشتر مناسب شب بود تا مراسم خواستگارى. یقۀ لباس به قدرى باز بود كه برای پوشاندن سینه هایم، موهایم را جلوی سینهام ریختم.
در همان اولین جلسه خواستگاری وقتی برای بردن چای وارد اطاق شدم؛ احساس كردم فاصله بسیار عمیقی با او دارم. برایم حتی از نظر ظاهر قابل تحمل نبود. اما او در اولین نگاه شیفته من شد و تصمیمش را گرفت. من بعد از بیرون آمدن از اطاق با عصبانیت به مادرم گفتم كه از او خوشم نمى آید. مادرم طبق معمول صورتش را نیشگون گرفت و مرا دوباره راهى اتاق پذ یرایی كرد.
بازوان لختم رابراى اینكه دیده نشوند به پشت گرفته بودم. تمام سعی ام این بود کاری کنم تا لواف از من خوشش نیاید. اما او اعتنایى به این مسایل نداشت. تصمیم و فكر خودش مقدم برهمه چیز بود. در آن جلسه حرف خاصی بین ما رد و بدل نشد.
ولی روز بعد جواب آنها به مادرم رسید که تصمیم گرفتهاند و آمادهاند برای جلسه دوم به منزل ما بیایند. آه از نهادم برآمد. خودم را درعرصه مبارزهای شدید با آنها دیدم اما در آن مقطع ناتوان تر از آن بودم که قاطعانه و باجسارت در مقابلشان بایستم و مسئله را پایان دهم.
جلسه دوم، لواف که فکر میکرد، اسمم زیبا است با یک ماشین دنده اتوماتیک و دسته گل بسیار بزرگی به منزل ما میآید و خوشحال و خندان در آن جلسه اعلام میکند که این ماشین را هم به نام زیبا خریده است.
مادرم شیفته از ثروت زیاد خانواده لواف؛ به قدری تحت تأثیر این دست و دلبازى شده بود که نظر و احساس من را به هیچ می انگاشت. این بار من دوباره تلاش کردم که با خود محمد صحبت کنم و به او تفهیم كنم که هیچ تمایلی به این ازدواج ندارم. اما تلاشهایم بیفایده بود. غم بزرگ و عمیقی در دلم حس مى كردم.
در جلسه دوم تصمیم آنها برای ازدواج قطعی شد و از خانواده ام خواستند که برای ترتیب مراسم نامزدی، خرید و دیگر امور لازم، برنامهریزی كنیم. هرچه تلاش کردم که به پدر و مادرم بفهمانم که من راضی به این ازدواج نیستم؛ قبول نکردند.
پدرم حتی به شدت تشر زد: «تو فکر میکنی کی هستی؟ برو قیافه خودت را در آینه نگاه کن و ببین که هیچ نیستی».
در آن روز علیرغم آن تحقیرى كه شدم در جواب پدرم گفتم:
«آجان! من حتی اگر زشتترین و کریهترین آدم دنیا باشم و طرف مقابلم زیباترین، ثروتمندترین و شریفترین باشد؛ دلم میخواهد خودم انتخاب کنم و با احساس خودم ازدواج کنم. من هم برای خودم شخصیت دارم».
پدرم وقتی دید نمیتواند مرا با زور و تحقیر به این ازدواج وادار کند از نزدیکان و اقوام خواست که برای جلب رضایتم با من صحبت کنند. من تا آن موقع آنچنان ارتباط فکری و احساسى با این افراد نداشتم اما این مسئله باعث شد که هر چه بیشتر همدیگر را بشناسیم.
از جمله این افراد دایی ام بود كه من با او تا آن زمان هیچ بحث و گفتگویی که بیانگر افکارم باشد؛ نداشتم. او مرا مثل سایر خواهرزادهها و دختران فامیل می شناخت. او هم آمده بود تا راضی ام كند.
با هم بیرون رفتیم. گفتگوى ما با صحبتهای معمولی شروع شد و به روابط زن و مردی كشید. اندیشههای خود را به او بازگو کردم. شاید تا آن زمان برای هیچ یك از اعضاى خانواده ام آن چنان صحبت نکرده بودم که برای او كردم.
این گفتگوها نزدیک به پنج الی شش روز طول کشید و باعث شد که دایی احساس عمیقی نسبت به من پیدا کند و این نقطه عطفی در رابطه ما شد.
به دایى گفتم كه من از یک مرد چه میخواهم. زن را کالا نمیدانم که باید به دیگران عرضه شود. آرزو دارم همسر آیندهام انسان اندیشمندى باشد. انسانى که در پیشبرد اندیشههایم همراهی ام كند و از من انتظار نداشته باشد كه فقط برای او فرزند بیاورم و مایه سرگرمى و مشغولیت او باشم. زندگی زناشویى با عشق را قبول دارم و اینکه عشق چه تفاوتی با احساسات غریزی دارد.
دایی در مورد قدرت زن حرف مى زد و اینكه مرد در دست زن مثل موم است و زن میتواند او را به هر شکلی که میخواهد؛ در بیاورد. جواب من به این حرف دایى این بود من موم نمیخواهم و از انسانى كه مثل موم باشد؛ متنفرم. میخواهم همسرم استقلال خودش و مرا حفظ كند. به او گفتم كه از روابط موجود بین زنان و مردان دوروبرم منزجر هستم. دایی به فكر فرو رفت و در انتها گفت هیچوقت فکر نمی کرد که من چنین افکاری داشته باشم و خوشحال بود که این ماجرا باعث آشنائی درونی ما شده است.
بعد از آن بود که دایی ارتباط خاصی با من برقرار کرد و من محبت ویژهای نسبت به او در دلم احساس كردم. این رابطه بعد ها نیز هم چنان پا برجا بود و او در بسیاری از امور از نظر فكرى با من همراهى می كرد، هرچند که در عمل ناتوانی خود را در بسیاری از مواقع نشان میداد. آن زمان نیز او سکوت اختیار کرد و موضع بینابینی گرفت و تنها به مادرم گفت که نتوانسته است مرا قانع کند.
از آن به بعد در اطاق پذیرایی مینشستم و به نوبت شوهرعمهها، شوهرخالهها و دیگر افراد از زن و مرد براى جلب رضایت و اقناع من به آنجا مى آمدند. ماموران و فرستادگان آب در هاون مى کوبیدند. حرفهای کلیشهای شان خستهام میکرد. گاهی به طنزمیگفتم: « لطفا بگوئید نفر بعدی بیاید.»
روزها از پی هم میگذشت و من غمگین وغمگین تر مى شدم. برای امداد از خداوند؛ شروع به راز و نیاز و نمازهای ویژه كردم. حتی در دوره عادت ماهیانه هم نماز میخواندم و روزه مى گرفتم. احساس میکردم کسی جز خدا برای همدردی ندارم. زیر فشار شدید خانواده، فامیل و دوستان جواب« نه» قاطع دادن برایم سخت بود. هر چه از احساس کراهتم نسبت به این مرد حرف مى زدم مورد قبول قرار نمى گرفت.
قرار خرید مراسم نامزدى گذاشته شد. همراه خواهر و مادر او و چند تن از نزدیکان من برای خرید به بازار رفتیم. چه احساس انزجارى!
حالت تهوع داشتم. مادرم وقتی متوجه شد روزه هستم با عصبانیت گفت:« چرا روزه گرفتی؟ مگر در این روزهای خرید هم کسی روزه میگیرد؟» او به زور چند دانه نخود و کشمش را در دهانم گذاشت تا بوی بد دهانم از بین برود.
انگیزه دیگری که باعث شد من قاطعیت به خرج ندهم ثروت زیاد این شخص بود. کمبود یا مشکل مالی نداشتم اما احساس مى كردم كه ثروت او مى تواند به پیشبرد اهدافم کمک کند. با خودم فکر میکردم شاید بتوانم او را قانع کنم که با این پولها مدرسه، بیمارستان، کتابخانه، دانشگاه و…بسازیم. با این افكار بود كه از او پرسیدم آیا دوست دارد در این کارها شرکت کند. با بیتفاوتی و صرف براى خر کردن من با بی میلی سری تکان داد.
احساس کردم که با خود میاندیشد بگذار بعد ازعقد، این زن که زیر یوغ من آمد؛ منصرفش می کنم. از تمام اعمال و حرکات تصنعى اش آشكار بود كه فقط برای جلب رضایت من کاری انجام میدهد نه از روى اعتقاد.
در مقابل احساس کراهت شدید من، مادرم معتقد بود كه اگر با او چند بار بیرون بروم نظرم تغییر خواهد کرد؛ چرا كه محبت در گروى رفت و آمد بیشتر است. قبول کردم که با او بیرون بروم.
یک روز او به دنبالم آمد. این اولین بارى بود كه با او تنها بیرون می رفتم. فكر كردم که از اساسیترین مسایل برای شناخت او شروع کنم.
او به طرف جاهایی كه خلوت بود رانندگی مى كرد و ناشیانه می کوشید فضایی رمانتیك ایجاد كند. از او در باره اساسیترین اندیشه انسانی یعنی پرستش خدا و جهان بینیاش سئوال کردم؛ و اینکه چرا خدا را ستایش میکند؟
او که گویی برای اولین بار با این سئوال روبرو مى شد با تعجب و پوزخند گفت:
«خدا؟! خدا؟!…. معلوم است که خدا وجود دارد. چون ما هر وقت سرما میخوریم؛ میگوییم خدایا ما را خوب کن».
خشکم زد. جوابش به قدری مضحك بود که دندان قروچه کردم و چادرى را که مادرم برای خوشایند او سرم کرده بود؛ جلوی صورتم گرفتم.
احساس نفرتم به او به مراتب بیشتر شده بود. از او خواستم مرا به خانه برساند.
این بار من بودم که سر مادرم داد می کشیدم « بیا! این هم نتیجه نظریه تو! به جای بیشتر شدن محبت، نفرت من از او بیشتر شد.»
در دیدار بعدى نظرش را در باره فاصله طبقاتی در جامعه سوال كردم که به نظر تو چرا ثروتمند و فقیر وجود دارد وعلت این فاصله ها را ناشی از چی می دانی؟
گویى این بار هم این سوال برایش عجیب بود. با حالت مسخرهای گفت:« په!!! اگر جنوب شهریها و فقیرها نباشند؟ پس ماهیهای گندیدهی جنوب شهر را کی بخورد؟ . . . ».
پتکی به سرم خورد. نمیتوانستم باور کنم انسانی با چنین تفکرى وجود داشته باشد و هم اینک در کنار من نشسته باشد. باور کردنی نبود. نه! در تئاترها هم چنین جملات اغراقی ندیده بودم. احساس کردم از اساس با او متفاوت هستم. آن روز هم با حرص و ناراحتی به خانه بازگشتم و در جواب مادرم از نتیجه آن دیدار، فقط گریه کردم.
احساس دورى من نسبت به محمد؛ آنچنان بارز بود كه اطرافیانم ازجمله عمه اقدسم متوجه شده بودند. دربحبوحه آماده شدن براى مراسم نامزدى یك روز او از من پرسید:« سیبا! مثل اینکه تو او را دوست نداری؟ نه؟».
ملتمسانه گفتم: «خواهش میکنم کاری کنید كه با او ازدواج نکنم. من اصلا» او را دوست ندارم! خواهش می کنم!».
عمه ام نیز مثل دیگران جرأت نمی کرد خلاف نظر پدر و مادرم حرفی بزند. او موضوع را عوض کرد و پرسید: «تو دوست داری شب عروسی به ماه عسل بروید و یا مثل قدیمیها» ینگه» داشته باشید؟»
ـ « در کدامیک شماها پیش من هستید؟ ».
ـ « در ینگه معمولاً، نزدیکان عروس و داماد پیش آنها می مانند.»
هرچند كه از این سنت ها متنفر بودم اما مى خواستم تنها نباشم. گفتم: « پس ینگه».
عمه اقدسم با دلسوزی به من نگاه کرد و زیر لب گفت: «دخترک بیچاره»
روز خرید انگشتری فرا رسیده بود. در جواهرفروشی، حلقه گران قیمت 70 ـ 60 هزار تومانى انتخاب شد. وقتى محمد حلقه را به دست گرفت و خواست آن را در انگشتم کند؛ با نفرت طوری که دستم به دستش برخورد نکند انگشتر را به سرعت از دست او گرفتم و گفتم:« خودم بلدم».
اما او با وجود این كه احساس مرا حس مى كرد؛ بى اعتنا از این برخورد گذشت.
برایم آینه شمعدان، لباسهای مختلف و وسایل سفره عقد خریده شد و سفارش لباس عروس داده شد. یک بار وقتی برای پرو لباسی به اطاق رختكن فروشگاه رفته بودم؛ مادر محمد سعى كرد برای دیدن تن و بدنم به طور ناگهانی وارد رختكن شود.
چنان عصبانی بودم كه که با تشر او را بیرون راندم و گفتم: «برو بیرون!» مى دانستم كه مى خواهد جنس قبل از خرید را وارسی کند و برای پسرش؛ از بی عیب و نقص بودن عروس اش مطمئن شود.
دومین بار كه برای پرو لباس عروس به اطاق پرو رفته بودم؛ وقتی لباس نیمه کاره را پوشیدم و در مقابل آئینه تمام قد ایستادم؛ در تنهایی خودم گریستم و با خدای خودم حرف زدم. ناگهان مادرم وارد شد و وقتی چشمش به من افتاد كه با چشم هاى گریان به قول خودش مانند فرشتهای زیبا ایستادهام؛ دلش به رحم آمد و متأثر شد.
مادرم بعدها می گفت همانجا با خودم فكر كردم چرا دختر به این زیبایی ام را به کسی بدهم که دوستش ندارد. این صحنه نقطه آغازی بود برای تزلزل مادرم اما نه کافی که جواب رد به آنها بدهند.
من ناامید از همه به دوستان دبیرستانى ام پناه بردم. ولی آنها هم سرزنشم میکردند که چه كسى به این اقبال پشت می كند جز یك آدم خل و چل. باز تنها مانده بودم.
شاید این آزمایشی بود برای من در آن سن و سال که بیاموزم در مقابل نظرات دیگران و مخالفت آنها باید اصالت و حقانیت را به احساس و منطق خود بدهم. تنهایی حرکت کردن و به خود و قدرت درونی خود اتکا و باور کردن. بینیاز شدن از دیگران.
در آن تنهایی به آخرین نقطۀ امیدم پناه بردم. برادر بزرگم، باقر که بی نهایت قبولش داشتم و به شدت عاشقش بودم. علیرغم این که او همیشه با من سرد و غیرصمیمی بود ولی احساس میکردم كه می تواند مرا درک کند و همراهم باشد.
پدر و مادرم بو برده بودند كه مى خواهم به برادرم پناه ببرم. آنها احساس مرا به باقر میدانستند و اینکه چقدر نظرش برایم مهم است و درتصمیم گیریهایم مؤثر. به همین دلیل او را به آشپزخانه کشیدند و از او تعهد گرفته و قسم اش دادند که در این مورد دخالت نکند. اما باورمن به آن بت برادرم،خدشه بردار نبود.
پیش او رفتم. مسئلهام را در میان گذاشتم. حتی از ذهنم نمیگذشت که او خلاف تصور من عمل کند. اما باقر در کمال ناباوریم به من گفت: « نه! متاسفم نمیتوانم کمکی به تو بکنم چون قسم خوردهام». فكرکردم اشتباه میشنوم. نه! امکان ندارد، پرسیدم: « قسم؟؟؟!!!»
- آره، متاسفم!
شکسته شدن بت خودم را میدیدم. صدای جرینگ جرینگش را با تك تك سلولهایم مى شنیدم این لحظه جزو لحظه هاى خاص زندگی ام گشت. باقر، برادرم، عشقم، حیاتم و تمام آرزوهای گم شده درونیم؛ کسی که حتی آرزو داشتم همسرم شبیه اش باشد؛ برایم شکست. غروب، وقت اذان، در تنهاییم به تمام مصائب زندگیم، بسیار گریستم.
ماجرای من با محمد لواف حدود پنجاه روز طول کشید. در تمام این مدت هیچ کس لبخندی بر لب من ندید.
زمـان چاپ کارتهای عروسی نزدیک میشد. پـدر و مادرم ناراحتی و افسردگی ام را مى دیدند. روزی که باید جواب مثبت براى چاپ كارت ها مى دادیم؛ تصمیم گرفتم آخرین حرفم را بزنم. پیش پدرم رفتم و با او صحبت کردم و گفتم: « آجان! خواهش می کنم! من این مرد را دوست ندارم.» در این لحظه تلفن زنگ زد.
پدرم با شنیدن صدای طرف مقابل، به تته پته افتاد. دستگیرم شد كه یكى از افراد خانواده محمد پشت تلفن است. بعد از چند لحظه درنگ پدرم با عصبانیت ولی مردد از من پرسید : «بالاخره ما به اینها بگوییم آره یا نه؟ زود باش بگو. تو باید بگویی!»
تمام نیرویم را جمع کردم برای یک «نه» گفتن. از درونم تمام وجودم فریاد مى زد: «بگو نـــه! بگو نـــه!». میترسیدم. میترسیدم جلوی پدرم اظهار وجود كنم و میترسیدم دوباره روی صورت زدنهای مادرم را ببینم. ولی به خودم گفتم در این لحظه تعیین کننده این «نه» را باید بگویم و گفتم. مادرم عصبانی شد. پدرم چپ چپ نگاه کرد ولی پشت تلفن جواب نه را به آنها داد. نه گفتن همان و ناراحتی و پریشانی بوجود آمدن در آن طرف تلفن همان.
برایم دیگر مهم نبود. آرام شده بودم. احساس می کردم با تمام درد و رنجها بالاخره پدر و مادرم در کنار من قرار گرفته اند وعلیرغم بد خلقى ها، تشرها و نگاههای تندشان به من حق و استقلال دادند که حرفمم را بزنم. حیف که آن جرات را نداشتم که بر آن چشمان پدرم و لبان مادرم آنقدر بوسه زنم که یخ سردی شان به آب زلالی برای رفع تشنگی محبت من تبدیل گردد.
پدر بزرگ محمد، آقای نوری مرد بسیار ثروتمند، ریش سفید و معتبر فامیل به نوهاش اطمینان مى دهد كه رضایت دختر را جلب خواهد كرد و براى این كار سلاحى در دست دارد كه هیچ زنى تاب مقاومت در برابر آن را ندارد.
او به خانه ما آمد تا با من صحبت کند. طبق معمول شروع کردم به حرف زدن در مورد ایدههای خودم و انتقال آن ها به این مرد مسن شصت، هفتاد ساله….این که چرا ازدواج نمیکنم. این كه عمل من تحقیر محمد نیست. این كه ایدههای دیگری دارم و متفاوت از او هستم و چی. . چی. . چی. . حرف زدم؛ حرف زدم؛ حرف زدم. اما انگار سوره یس در گوش خر می خواندم و او منتظر بود که من زود حرفهایم تمام شود.
بعد از تمام شدن حرفهایم او گفت: «خوب، تو حرفهایت را زدی، اما من مطمئنم که اگر آن چیزی را که در جیبم دارم به تو نشان بدهم؛ تو نه نخواهی گفت. یك دستبند الماس گرانقیمت». آنگاه دست کرد توی جیب بغلیش كه جعبه را بیرون بیاورد.
جعبه تا نصفه بالا آمده بود كه گفتم: « لطفاً جعبه را همان طور که هست؛ بگذارید سرجایش. نمى خواهم آنرا ببینم. شما حرف مرا نمیفهمید. جواب من همانست كه گفته ام » نوری سرخ شد. با عصبانیت از روی صندلی بلند شد و گفت: « نه! نه! جای من اینجا نیست، من از این خانه می روم بیرون».
فرداى آن روز تمام وسایل را با ماشین به خانه ما فرستادند. آیینه شمعدان، لباسها وهر آنچه كه خریده بودیم. پدرم باید حدود بیست و پنج هزار تومان خسارت متحمل میشد. این مقدار پول، قیمت لوازم و لباس و کادوهای مختلف بود که خریده بودند. ممنون و مدیون پدر و مادرم بودم كه بالاخره نظرم را قبول كرده بودند ولی عذاب وجدان داشتم برای كلى خرج که روى دستشان گذاشته بودم.
یكى دو روز بعد مادر محمد براى آخرین باربه خانه ما آمد و چند تا از وسایل دیگر را آورد. وقتى مى خواست خانه را ترك كند، در دالان خانه روبرویم ایستاد. دستش را مشت کرد و به شدت به سینه خود کوبید و نفرینم كرد: «الهی! الهی! الهی! دختر، سیاه بخت بشی! این محمد من، این پسر من چنان عاشقت شده که با هر زن دیگری بخوابد، با یاد تو خواهد خوابید. پسرم را ناکام گذاشتی. الهى، ســـیاه بخت بشى!»
مادرم با دیدن این صحنه، داشت قالب تهى مى كرد. او با اعتقاد شدید به نفرین حس میکرد که بلایی در زندگیم گریبان گیرم خواهد شد. ولی کاری نمی توانست بکند.
بعدها میگفت روزى که من با علی، همسر اولم دست در دست هم، خندان، مثل دو دلداده از خیابان میگذشتیم؛ محمد ناگهان با ماشین خودش از آنجا میگذرد و چشمش به من و علی میافتد.
مادرم، اعدام شدن علی را در زندان نتیجه نفرین این مادر و نگاه پرحسرت محمد میدانست كه موجب سیاه بختى من شد و این قسمت اول همان حروفی بود که آن فرشته در رویای مادرم روی پیشانی من نوشته بود « این دختر سیاه بخت خواهد شد.»
بعد ازاین ماجرا تصمیم گرفتم به ازدواج سنتى هرگز تن ندهم و فقط با عشق و برمبناى شناخت خودم شریك زندگیم را انتخاب كنم. اما هنوز نمیتوانستم قاطعانه مقابل والدینم به خصوص مادرم بایستم كه اصرار و تاکید زیادى بر ازدواج هرچه زودترم داشت. علیرغم مخالفت من، باز پاى خواستگارها به خانه باز بودند.
زیبا ناوک
دوستانی که مایلند می توانند کل داستان سیبا را از این لینک دنبال کنند
http://www.4shared.com/document/JghK6raz/ketab_siba.html?