
22 سال از سن ینس بیشتر نمی گذشت. او در دانشگاه Einsteinufer برلین در رشته گرافیک سال 3 را می
گذراند. یک روز در کافه دانشگاه با جوان بسیار مودب و شیک و آراسته ای به نام Klaus آشنا می شود که تا آن موقع او را هرگز ندیده بود. ظاهر و رفتار Klaus نشان می داد که او از خانواده بسیار ثروتمند و متمولی است.
او بعد از مدتی هم صحبتی با ینس رو به او می گوید:« ببینم! دوست داری با یک کار نسبتا ساده ای 50 مارک راحت بدست بیاری؟»
جواب بلافاصله ینس تنها، در آن زمان با درآمد بسیار پائین دانشجوئی اش برای این پول هنگفت برای او، آری قطعی بود.
Klaus ینس را با خود همراه کرد تا با هم به خانه اش بروند. او می گفت که بعدا برای او چگونگی کارش را توضیح خواهد داد.
با ظاهر و رفتارKlaus لحظه ای افکار منفی و آزاردهنده از ذهن ینس عبور نمی کرد و راحت و آسوده با او همراه شده بود.
آن دو با گذر از خیابانی به خانه آن جوان رسیدند. خانه ای مرفه و زیبا در آخرین طبقه زیر شیروانی. آنها با آسانسور بالا رفتند. در داخل خانه هم مبلمان مجلل، دکوراسیون شیک و وسایل گرانبها جلب توجه می کردند.
بعد از تعارفات معمول و صرف نوشیدنی، ینس کنجکاوانه سر صحبت را باز کرد که او برای این 50 مارک عهده دار چه وظیفه ای باید گردد؟
بعد از درنگی Klausبا من و من ولی در عین حال با همان ادب و نزاکتش گفت:
« ینس! تو نباید از این پیشنهادی که من می کنم تعجب کنی! شاید خیلی برات عجیب باشه ولی تو این کاری را که میگم بکن و پولت را بگیر و برو! خیلی خب؟»
- باشه، مساله ای نیست ولی آخر بگو چه کاری؟ من را خیلی کنجکاو کردی!
- خیلی خب! عجله نکن! من الان برمی گردم.
Klaus به آشپزخانه رفت و نیم ساعتی مشغول شد. صدای پخت و پز و قل قل آب جوش به گوش ینس می رسید.
بعد از مدتی Klaus با یک قابلمه پر سیب زمینی کاملا پخته شده به پیش ینس برگشت و شروع کرد به درآوردن لباسهایش و نهایتا لخت شدن کامل.
ینس متعجب با چشمانی گرد گیج و منگ، محو این صحنه شده بود.
بعد Klaus چند بند چرمی را به سمت ینس گرفت و گفت:
« بگیر اینا را ینس! و من را محکم به این تنه چوبی که وسط هال هست، ببند! دستانم را از پشت و پاهایم را به همدیگر!»
بعد رو به ینس که هنوز در جایش خشکش زده بود، ادامه داد:« هی! خشکت نزنه ینس! بیا من را ببند، بعد برو! 5 متر دورتر و از اون فاصله این سیب زمینی ها را محکم به سمت من پرت کن! مواظب باش هم که همه شون به من اصابت کنند. دِ بجنب! تا سیب زمینی ها داغند!»
- آخه چرا؟ برای چی؟
- خب دیگه! من گفتم که تعجب نکنی. این کار را بکن و 50 مارک ات را بگیر و برو! کار سختی که نیست!
- نه! معلومه که کار سختی نیست، بخصوص برای 50 مارک که پول زیادی هم هست ولی دوست دارم واقعا احساست را بدونم و انگیزه کارت را!
- می دونی ینس! هرکسی یک جور ارضاء جنسی میشه، من هم اینطوری ارضاء میشم. کسی که از من آزار نمی بینه. حالا اگه دیگه حرفی نداری زود باش!
ینس در حالی که دست و پاهای Klaus را می بست گفت:« آره، آره، درسته! به کسی آزارت نمیرسه به خودت هم نه، با این سیب زمینی های کاملا پخته و نرم! شاید اگر کاری از من می خواستی که با خشونت باشه به هیچ قیمتی قبول نمی کردم.»
با پرتاب هر سیب زمینی آخ و اوخ های Klaus شدت می گرفت و او تحریک شده و داد می زد:
« وااااااای، آخخخخ! محکم تر، محکم تر!…..»
ینـس هم صمیمانه و دوسـتانه هر چه محکم تر سیـب زمینی ها را به سمـت او می انداخت، تا جائی که آنها تمام شده و Klaus به ارگاسـم جنسی می رسد.
سیب زمینی های داغ له شده روی بدن قرمز شده Klaus، آمیخته با مایع منی او صحنه فراموش نشدنی را در ذهن ینس حکاکی می کرد.
در همان حالت بی حالی Klaus با اشاره به ینس فهماند که دست و پاهایش را باز کند و پولش را از روی میز بردارد.
بعد او بدون اینکه هیچ کلامی بر زبان آورد، ینس را به سمت آسانسور راهنمائی کرد و ینس همچنان غرق در حیرت و شگفتی آنجا را ترک کرد و دیگر هم هرگز Klaus را نه در دانشگاه و نه در هیچ جای دیگر تا به امروز ندید.
ینس در 19 ساللگی
14.02.09 زیبا ناوک
از مجموعه مقالات زیبا ناوک