غیبت درمانی

همه ما از اوان زندگی مان بارها و بارها شنیده ایم که غیبت کردن گناه است و کاری بسیار زشت و نکوهیده!

و سالهای سال این سخن ورد زبان همگان بوده است.

اما هیچ گاه از خودمان سوال کردیم که چرا علیرغم این همه نصایح و تاکید و هشدارها غیبت  کردن همچنان یکی از رفتارهای معمول مردم و حتی بخشی از نیازها و لذتهای آنها بوده است؟ ادامهٔ این نوشته را بخوانید

تشکر و عذرخواهی؟!

آیا می دانید که به مرور زمان با رشد علم و تکنیک و فرهنگ و شعور میزان تشکرها و عذرخواهی های انسان ها نیز کاهش یافته و می یابند؟

چرا که همه بتدریج می فهمند که آنچه انجام می دهند و وقوع می افتد، ضرورتی است طبیعی و زائیده ایست از نهاد آن وجود، نه لطف و مرحمتی است که او بر دیگری دارد و یا قصور و گناهی است از نهاد بد او!

با این دیدگاه فکری کوته نگاهی به خود و زندگی تان بیاندازید!  و ببینید چقدر خودتان را مدیون و موظف به شکرگزاری و تشکر از همه می دانید  و چقدر هم مقصر و گنه کار و ملزم به جبران و طلب بخشش!

چند روزی یک آینه و ضبط صوتی را با خود همراه ببرید و ببینید روزانه تا چه حد بدن تان در این دو حالت است و زبان تان به تشکر و معذرت خواهی باز می شود؟

قطعا بعد از این چند روز به نتایج خوبی از خودشناسی خواهید رسید!    امتحان کنید!        09.09.09   زیبا

دروغ است یا راست؟ این مشکل دیر پای انسانها!

دروغ است یا راست؟ من درست می گویم یا تو؟

آیا هرگز به این فکر کرده ایم که چگونه صحت یک واقعیت می تواند به اثبات رسد؟

شاهد داشتن؟ اگر شاهد نداشته باشیم چی؟

قسم خوردن به کتاب های مقدس یا جان عزیزان؟ اگر به چنین روشی معتقد نباشیم چی؟

دوربین های مخفی گذاشتن ها و استراق سمع از همگان؟

 آیا این راه حل نهائی است؟   پس چه؟؟؟؟؟؟؟؟

اینکه عرفا از روزی به نام قیامت حرف زده اند که همه حقایق بر همگان روشن خواهند شد آن روز به چه صورت خواهد بود؟ چه زمینه های علمی و عینی پشت این گفته ها می توانند وجود داشته باشند؟

براستی چگونه می توانیم آنچه حتی خود باور داریم را به اثبات دیگران برسانیم و آیا اساسا چنین اثباتی لازم است؟ ولی حتما راه حلی هست برای این بشر متفکر؟

و من می خواهم از این راه حل نهائی برای این مشکل دیرینه حرف بزنم که هزاران موارد مشابه اش را روزانه در زندگی های خودمان و دیگران شاهدیم.

دوستانی که مایلند در این مبحث مهم با من همراه شوند، کتابها، داستان ها و کلیپ ها و کل نوشته ها و فایل های من را پی گیری کنند حتی با این اندیشه و پیش فرض که زیبا دروغگوست، خیال باف است، خودنماست، توجیه گرست ، روانی است، جاسوس است، بدکاره است و…

و با نهایت سوءظن و راحتی تمام سعی کنید که نکته سنجانه نویسنده را زیر سوال ببرید و بی رحمانه مرا به نقد و انتقاد بکشید!

مطمئن باشید که این شیوه برخورد شما به راه حلی که ما همه به دنبال آن هستیم بسیار کمک خواهد کرد و هدف این نیست که خوانندگان به تائید یا خوب و درست بودن من برسند چرا که این نهایتا دستاوردی برای ما نخواهند داشت و من جزء کوچکی هستم از کل!

کتابها، نوشته ها و کلیپ ها و اساسا آثار من شاید ظاهرا جنبه فردی و خصوصی داشته باشند ولی همه ما انسانها در همین خصوصی ها و فردیت ها مشترکیم و من نمونه خوبی می توانم برای همه شما باشم در قضاوت ها و داوری های شما!

در واقع هیچ دروغگوئی و بهتر بگوئیم هیچ انسانی آنقدر قوی نیست که بتواند بر ناخودآگاه خودش آنقدر تسلط داشته باشد که بر همه حرکات و رفتارها و گفته های خودش احاطه کامل داشته باشد، احاطه بر گفتارها و کردارهائی که در نهایت متاثر از کل وجودی ناخودآگاه و خودآگاه انسان است. این بسیار بعید است و ناخودآگاه ما دریائی است بسیار وسیع و عمیق که خودآگاه ما ذره ای است بسی کوچک در برابر آن! و تمام رفتارها و کردارها و گفتارهای ما بیشتر متاثر از این دنیای وسیع است تا این ذره کوچک!

دروغگو نمی داند که بزرگترین افشاگر او، خود اوست و دروغگوست که خود را برملا می کند. تنها کافی است که کمی صبور باشیم و با درایت و آرامش کل پروسه و روند رفتاری و گفتاری او زیر نظر داشته باشیم.

بله! در پروسه دیدن نه مقطعی و لحظه ای! و اینست شیوه برخورد اصولی و قوی!

با این متد بعد از مدت زمانی منطق، مکمل قضاوت ها و تصمیم گیری های احساسی شما خواهد شد و براحتی با ارائه دلایل و مدارک بدست آمده از خود افراد، حقانیت یا عدم حقانیت انسانها را نشان خواهید داد.

                                                      4.9.09           زیبا ناوک

خودارضائی با سیب زمینی

22 سال از سن ینس بیشتر نمی گذشت. او در دانشگاه  Einsteinufer برلین در رشته گرافیک سال 3 را می

گذراند. یک روز در کافه دانشگاه با جوان بسیار مودب و شیک و آراسته ای به نام Klaus آشنا می شود که تا آن موقع او را هرگز ندیده بود. ظاهر و رفتار Klaus نشان می داد که او از خانواده بسیار ثروتمند و متمولی است.

او بعد از مدتی هم صحبتی با  ینس رو به او می گوید:« ببینم! دوست داری با یک کار نسبتا ساده ای 50 مارک راحت بدست بیاری؟»

جواب بلافاصله ینس تنها، در آن زمان با درآمد بسیار پائین دانشجوئی اش برای این پول هنگفت برای او، آری قطعی بود.

Klaus   ینس را با خود همراه کرد تا با هم به خانه اش بروند. او می گفت که بعدا برای او چگونگی کارش را توضیح خواهد داد.

با  ظاهر و رفتارKlaus لحظه ای افکار منفی و آزاردهنده از ذهن ینس عبور نمی کرد و راحت و آسوده با او همراه شده بود.

آن دو با گذر از خیابانی به خانه آن جوان رسیدند. خانه ای مرفه و زیبا در آخرین طبقه زیر شیروانی. آنها با آسانسور بالا رفتند. در داخل خانه هم مبلمان مجلل، دکوراسیون شیک و وسایل گرانبها جلب توجه  می کردند.

بعد از تعارفات معمول و صرف نوشیدنی، ینس کنجکاوانه سر صحبت را باز کرد که او برای این 50 مارک عهده دار چه وظیفه ای باید گردد؟

بعد از درنگی  Klausبا من و من ولی در عین حال با همان ادب و نزاکتش گفت:

« ینس! تو نباید از این پیشنهادی که من می کنم تعجب کنی! شاید خیلی برات عجیب باشه ولی تو این کاری را که میگم بکن و پولت را بگیر و برو! خیلی خب؟»

- باشه، مساله ای نیست ولی آخر بگو چه کاری؟ من را خیلی کنجکاو کردی!

- خیلی خب! عجله نکن! من الان برمی گردم.

Klaus به آشپزخانه رفت و نیم ساعتی مشغول شد. صدای پخت و پز و قل قل آب جوش به گوش ینس می رسید.

بعد از مدتی Klaus با یک قابلمه پر سیب زمینی کاملا پخته شده به پیش ینس برگشت و شروع کرد به درآوردن لباسهایش و نهایتا لخت شدن کامل.

ینس متعجب با چشمانی گرد گیج و منگ، محو این صحنه شده بود.

بعد Klaus چند بند چرمی را به سمت ینس گرفت و گفت:

« بگیر اینا را ینس! و من را محکم به این تنه چوبی که وسط هال هست، ببند! دستانم را از پشت و پاهایم را به همدیگر!»

بعد رو به ینس که هنوز در جایش خشکش زده بود، ادامه داد:« هی! خشکت نزنه ینس! بیا من را ببند، بعد برو! 5 متر دورتر و از اون فاصله این سیب زمینی ها را محکم به سمت من پرت کن! مواظب باش هم که همه شون به من اصابت کنند. دِ بجنب! تا سیب زمینی ها داغند!»

- آخه چرا؟ برای چی؟

- خب دیگه! من گفتم که تعجب نکنی. این کار را بکن و 50 مارک ات را بگیر و برو! کار سختی که نیست!

- نه! معلومه که کار سختی نیست، بخصوص برای 50 مارک که پول زیادی هم هست ولی دوست دارم واقعا احساست را بدونم و انگیزه کارت را!

- می دونی ینس! هرکسی یک جور ارضاء جنسی میشه، من هم اینطوری ارضاء میشم. کسی که از من آزار نمی بینه. حالا اگه  دیگه حرفی نداری زود باش!

ینس در حالی که دست و پاهای Klaus را می بست گفت:« آره، آره، درسته! به کسی آزارت نمیرسه به خودت هم نه، با این سیب زمینی های کاملا پخته و نرم! شاید اگر کاری از من می خواستی که با خشونت باشه به هیچ قیمتی قبول نمی کردم.»

با پرتاب هر سیب زمینی آخ و اوخ های Klaus شدت می گرفت و او تحریک شده و داد می زد:

« وااااااای، آخخخخ! محکم تر، محکم تر!…..»

ینـس هم صمیمانه و دوسـتانه هر چه محکم تر سیـب زمینی ها را به سمـت او می انداخت، تا جائی که آنها تمام شده و Klaus به ارگاسـم جنسی می رسد.

سیب زمینی های داغ له شده روی بدن قرمز شده Klaus، آمیخته با مایع منی او صحنه فراموش نشدنی را در ذهن ینس حکاکی می کرد.

در همان حالت بی حالی Klaus با اشاره به ینس فهماند که دست و پاهایش را باز کند و پولش را از روی میز بردارد.

بعد او بدون اینکه هیچ کلامی بر زبان آورد، ینس را به سمت آسانسور راهنمائی کرد و ینس همچنان غرق در حیرت و شگفتی آنجا را ترک کرد و دیگر هم هرگز Klaus را نه در دانشگاه و نه در هیچ جای دیگر تا به امروز ندید.

ینس در 19 ساللگی    

14.02.09 زیبا ناوک

از مجموعه مقالات زیبا ناوک

فردوسی یا محمد؟ ایرانی یا عرب؟ جنگ و جدلی بیهوده!

دو قبیله ای سالها با هم جنگ و مبارزه داشتند، خونها ریخته می شدند،

خانه ها به آتش کشیده، پدر انتقام پسر را می گرفت و پسر انتقام پدر را

و همین طور قتل و کشتارها ادامه داشتند

تا اینکه چندین پیر و بزرگ این قبایل بر آن شدند که ریشه این قهر و انتقام ها را پیدا کنند.

با پی گیری وسیع و تحقیق از نسل به نسل و بـررسی تاریخی آن نهـایتا علت آن معلوم شد که

قبیله اول می گفتند که تخم مرغ را باید از طرف پهن اش شکست

و قبیله دوم بر آن بودند که باید از طرف باریکش!

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه                    چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

براستی فردوسی بهتر است یا محمد؟   ایرانی خوب است یا عرب؟

خون من رنگین تر است یا تو؟  چشم و ابروی تو سیاهتر است یا من؟ و…..

خوب نتیجه چیست دوستان؟

حال اگر شخصی نقدی، انتقادی یا حتی ناسزائی به فردوسی یا هر فرد و موجود مقدسی مثل خدا هم داد باید محکوم شود؟

جنایت که صورت نگرفته. تازه باید خوشحال باشیم که در گروه های مختلف مخالفینی همه نظرات شان و حتی فحش و ناسزاهایشان را به روی قلم می آورند.

این بحث ها با روش به روی قلم آوردن، یک تخلیه روانی بسیار خوب برای همه ماست که باید به این تخلیه ها راه داد و گرنه این افکار عقده هائی می شوند که ناچارا بعد خود را در شکل قهرآمیز و خشونت باری نشان می دهند و فراموش نکنیم که زنده ها را نباید هرگز فدای مردگان کرد.

به نظر من انتخاب و تلاش در جهت اثبات برتری فردی به فردی دیگر اساسا اشتباه است و کاری بدون نتیجه عملی و عینی.

فردوسی و محمد هر دو انسانهای بزرگ و اندیشمند و نابغه ای در زمان خود بودند و گرنه این همه پیرو و طرفدار در سراسر جهان نداشتند و اسمی هم از آنها نمانده بود مثل میلیونها نفر از گذشتگان ما. ما چه خوشمان بیاید و چه خوشمان نیاید این واقعیتی است غیر قابل انکار.

محمد و دیگر رهبران دینی از بودا و مسیح و زرتشت و بها الله و … با تمام نکات منفی و قابل انتقاد و ارتجاعی شان ابعاد مثبت زیادی داشته اند که نباید آنها را کتمان کرد. همانطور که فردوسی، حافظ، خیام سعدی و دیگر بزرگان فرهنگ ایرانی این ابعاد مثبت و منفی را داشته اند.

به همین ترتیب در همه علوم و مکاتب و عرصه هائی چنین بزرگانی بوده اند.

ما اگر بپذیریم این انسانهای بزرگ در تاریخ که هریک در زمانهای خود انقلابات و تحولاتی را موجب شده اند هرگز مطلق نبودند و دارای اشتباهات و انحرافات کاملا معمول جامعه انسانی بوده اند برخوردهای ما بسیار طبیعی تر و ملایم به آنها خواهند بود و در صدد توجیه اشتباهات آنها به هر شکلی نخواهیم بود. مطمئنا هم تمام این نکاتی که ما امروزه آنها را اشتباه می دانیم از اصالت و حقانیت کل حرکت این بزرگان تاریخ نخواهد کاست. چرا که ما همه باز بر پایه اشتباهات گذشته مان ایستاده ایم  و همان اشتباهات نیز در روند تکاملی بشر امروز موثر بودند.

این نیرو و استعداد و نبوغ انسانهای بزرگ تاریخ در همه ما زندگان امروز نیز بالقوه وجود دارد و کافی است فقط بدانیم چگونه باید آنها بیدار و بارور شوند. آنگاه است که دیگر پیروی سفت و سخت و تقلـید و بت سازی مذهبی و غیرمذهبی بی معنا خواهد شد و ما برمبنای استفاده از تجارب گذشتگان با تکیه بر زندگان  با نگاه به آینده در حال زندگی خواهیم کرد.

در این رابطه من مطالعه شعری از خودم را به نام «من فرهنگ اصیل پارسی را پاس نمی دارم» در کتاب عادتی؟! عادتی؟! عادتی؟! را به دوستان پیشنهاد می کنم.

از مجموعه مقالات زیبا ناوک

مهمانان زیبا ناوک از طریق سایت جهانی CouchSurfing

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

               CouchSurfing   بیائید تا به کمک هم جهانی بهتر بسازیم!

آیا می دانید در دنیای مجازی اینترنتی سایت هائی درست شده اند که از طریق آنها مردم جهان امکانات مختلف خود را رایگان در اختیار همدیگر قرار می دهند و دنیای عینی و واقعی خود را زیباتر و پرنشاط تر می سازند؟ از جمله بزرگترین و مهم ترین این سایت ها « CouchSurfing « است.

«CouchSurfing» یک شبکه اینترنتی بین المللی در جهان است که مسافران را از سراسر کشورهای مختلف به هم وصل می کند تا آنها همدیگر را صمیمانه و دوستانه بدون چشـمداشت مالی بـپذیرند. این سـایت ها برای بازارهای کاری و مـعاملاتی ایجاد نشده اند و هدف آنها بر محور ایجاد جهانی بهتر به کمک توده های مردمی می باشد. بعد از سرچ این کلمه «CouchSurfing« در سایت های جستجوگر مانند گوگل، شما با لینک های زیادی در این رابطه روبرو می شوید که می توانید اطلاعات کامل را از آنها بدست آورید. مثلا لینک زیر که شاید اولین آنها باشد. CouchSurfing - Participate in Creating a Better World, One Couch http://www.couchsurfing.org/  ترجمه آن به فارسی اینست که…

 بیائید تا به کمک هم جهانی بهتر بسازیم!

«CouchSurfing» یک شبکه اینترنتی رایگان است برای پذیرش مهمانان در سراسر جهان که اعضای آن با استفاده از آن، خانه و امکان جای زندگی خود را بدون دریافت هزینه ای به مهمانان و مسافران مختلف از سراسر جهان عرضه کرده یا حتی در حد معرفی شهر خود برای آشنائی مسافران با فرهنگ و منطقه آنها اعلام آمادگی می کنند و متقابلا خود نیز از چنین امکاناتی در کشورها و مناطق دیگر استفاده می کنند. اعضای این شبکه عکس و شماره تلفن و آدرس ایمیل خود را به همراه دیگر مشخصات و شرایطی که مقرر نمودند را در کادری از سایت وارد کرده و خود را معرفی می کنند.

این سایت اینترنتی بقدری مورد استقبال عموم و توده های مردمی قرار گرفته است که اواسط مارس 2009 بالای یک میلیون نفر از 231 کشور و مناطق مختلف اعضای آن اعلام شده اند. با این وصف این شبکه و سایت بزرگترین اتحادیه در نوع خود می باشد که تا به امروز هزاران هزار انسان را در وصل به همدیگر مملو از تجارب شادی بخش و پربار نمودند.

در حدود 36% از اعضا براحتی جای خواب و اقامت موقت را در منازل خود به میهمانان عرضه کرده اند و 18% از آنها تحت شرایط و ضوابطی خاص به این کار تمایل دارند.  برای گرفتن اطلاعات بیشتر دهها لینک را می توانید ملاحظه کنید از جمله http://de.wikipedia.org/wiki/CouchSurfing

من خود نیز یکی از اعضای این اتحادیه بزرگ میلیونی «CouchSurfing« هستم که با این قدم کوچک برای این بهترسازی جهان در ترغیب انسانها به صمیمیت و محبت به همدیگر و تقویت ارزشی ماورای مادیات، می خواهم خانه و محل زندگی خودم را در شهر هامبورگ علاوه بر میهمانان این سایت در سراسر جهان در اختیار هم میهنان عزیزم نیز از ایران قرار دهم هرچند از طریق این سایت هم این ارتباط ممکن است.  10.4.2010      زیبا ناوک 

شکم من

تا جائی که یادم می آید من از 20-19 سالگی ام با شکم ام مشکل داشتم. خوشگلی و خوش اندامی ام زبانزد دیگران بوده و مرا مانکن می نامیدند، اما این حرف ها و تعریف ها هیچ کدام کارســاز نبوده و فایده ای نداشتند و من هم چنان از این شکم لامصب ام متنفر بودم.

- خدایا! آخه من چرا این شکم را دارم! آخه چی کار کنم؟ دیگران الکی می گن من خوشگل و خوش اندامم. ببین آخه چقدر این شکم من بزرگه و اندام ام را نامتناسب کرده! ببین! حالا به این زهرماری، این نیم تایر گنده همه می گن ماشاءالله! ماشاءالله!!! اصلا می خوام چشم بخوره. آره می خوام چشم بخوره!

هر چی ورزش می کردم و هر برنامه ای برای کوچـک شدن و رفع آن پیش می گرفتم بیــهوده بوده و بی نتیجه و آنچه می خواستم هرگز نمی شد که نمی شد!

و همون آش بود و همون کاسه!

فقط گاهی برای مدتی کوچک می شد و تحت ورزشها و تمرین های زیاد چربی های آن درهم ریخته و دون و دون، ووووووووولی این شکم گنده مهمون همیشگی من بود که بود!

نه بابا! مهمون چیه؟ صاحب خونه اصلی بگم بهتره!

بله! خلاصه من بزرگتر می شدم  و این شکم هم محکم چـسبیده به من، با من پا به سنین می گذاشت.

حتی بعد از زینب شدنم در زندان که دوران بسیار سخت ریاضت و امساک را به خودم تحمیل کرده بودم و با 1.5 سال روزه مداوم، کم غذائی مفرط، بی خوابی ها و پیاده روی های زیاد و… باز این شکم هرچند کمی خود را قایـم کـرده بود ولی هم چـنان محـکم و اسـتوار سرمـوضـع تر از کمونیـست ها و ضد رژیم های دیگر در شکم پرستی خود مانده بود.  ای که هی رو تو برم بشر!

در تمام این سالها بندرت وزنم بالای 60 کیلو می رفت و همیشه حول و حوش 58-57 کیلو بودم، اما ترس های ذهنی شده، تفکرات القائی جامعه ما در زیبائی و خوش اندامی و… رهایم نمی کردند و این مساله آن زمان اوج و شدت گرفت که من داروهای بیماری روانی مانیا را شروع کردم. آخ! بیچاره!

با این مهر بیماری بر پیشانی ام و کناره گیری از محیط های علمی و فرهنگی و اجتماعی و نیز خانواده و نهایتا مهاجرت به خارج از کشور، کمبودها و نقاط ضعف درونی ام برجسته شده بودند که از جمله آنها ترس از چاقی ناشی از مصرف داروها، ناراحتی های روانی و دفورمه شدن بدنم و از دست رفتن تناسب اندام نیز بودند.

و اینجا بود که شکم خانوم، در جبران زمان های قایم شده عرض اندام کرده و خود را بیشتر و بیشتر مطرح می کرد و Problem و مشکل روحی در باره شکم ام برجسته تر می شد!

آخ! آخ! که چه مبارزه بیرحمانه ای من با این شکم ام آغاز کردم. آنقـدر بـیمارگونه روی حـفظ تناسـب اندام ام متمرکز شده بودم که جـلب توجـه همگان را می کرد.

 سیما خواهرم:« زیبا! اینقدر روی ترازو نرو! اصلا اون را از جلوی چشمات دورش کن! بدرک که نیم کیلو اضافه وزن پیدا کردی!»

بهمن همسرش: « زیبا! اینقدر دنبال کالری غذاها نباش! اینطوری اصلا لذت غذا را نمی فهمی!»

و طبق معمول همیشه دستم به شکمم بود که چقدر کوچک شده یا چقدر بزرگ!

بارها حتی از ذهنم گذشته بود که کاش می توانستم با یک عمل جراحی قال قضیه را بکنم ولی می دانستم آن هم راه حل اصلی نیست و به آن هم راضی نمی شدم و به خودم می گفتم:

« نه! این هم مقطعی و زودگذره! تازه چرا یک تعرض بزرگ به بدنم آن هم با تیغ و چاقوی جراحی؟؟! نه نه! نمی خواهم! بازتاب اجتماعی آن هم با دفاع من از natursimus و طبیعت گرائی خوشایندم نیست. باید راه حل دیگری جست.»

بعد از ثبت نام در یک سالن ورزشی و بدنسازی تقریبا هر روز 5 ساعت از وقتم به آنجا اختصاص یافته بود. 3 ساعت اول ورزش متوالی با دستگاه های مختلف و بعد هم شنا و سونا!. همه شرکت کنندگان دیگر و پرسنل آنجا با حیرت و تعجب نگاهم می کردند. باز مثل همیشه افراط و تفریط !

یک روز یک Trainer و مربی جدیدی به نام الوریا پیشم آمد و طی صحبتی صمیمی از من پرسید: « زیبا! کدوم تمرین های ورزشی را دوست داری بیشتر انجام بدی؟»

- ورزش های شکم و هر چی این شکم من را کوچک کنه. آخه من بیش از 20 ساله که این شکم را دارم و هیچوقت هم نبوده که دست از سرم بکشه!

-  بیشتر از 20 سال؟؟؟؟؟!!!!!

- آرررره!! من الان نزدیک 40 سالمه و از 20-19 سالگی این مشکل و مبارزه را همیشه داشتم و دارم ولی همیشه هم بی نتیجه!

- خب! شکم ات ترا دوستت داره، سعی کن تو هم اونو دوستش داشته باشی و باهاش اینقدر مبارزه نکنی!

با چشمان از تعجب گرد شده:« چییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! این شکمو دوستش داشته باشم. این شکم گنده رو؟؟؟؟؟!!!!»

- آره جدی میگم زیبا! ورزش و بدنسازی را برای خودت تمرین اجباری نکن! اینجا سربازخونه نیست! سعی کن از این محل هم برای تفریح و شادی و لذت جسمی و گشایش روحی ات استفاده کنی!

نگاه کن! هرچه بیشتر فشار و تحمیل به بدنت وارد کنی وجودت هم وارد یک مبارزه با تو در برابر این فشارها خواهد شد. در باره سیستم یویو YoYo  تا به حال شنیده ای؟ همون بازی هائی که  مثل فنرند و هر بار که یویو YoYo را به پائین پرتاب کنی با سرعت بیشتری دوباره به بالا و به سوی تو برخواهد گشت.

خیلی از این برنامه ریزهای رژیم های لاغری و تناسب اندام هم برآنند که از این سیستم یویو YoYo در ارائه برنامه هایشان جلوگیری کنند ولی به همین راحتی هم نیست چون تمام عدم تناسب اندام های ما علاوه بر زمینه های جسمی زمینه های روحی و روانی نیز دارند و بدون اهمیت و پرداخت به آنها موفقیت در تمام این برنامه ها غیرممکن خواهد بود. تو وقتی از شکم ات متنفری و با او مبارزه می کنی یا بدنت را همانطور که هست نمی پذیری او هم با درک این حس نفرت با تو به مبارزه برخواهد آمد و این همان مکانیسم دفاعی است

همین طور که در باره ترس هم این مساله صدق می کند. تو وقتی از یک چیزی می ترسی نباید با این حس ترس ات مبارزه کنی و به خودت به زور تحمیل کنی که من نباید بترسم یا شرم از ابراز و پذیرش حس ترس ات را داشته باشی چرا که باز نوعی مکانیسم دفاعی بدن در برابر این مبارزه ایجاد خواهد شد. ( با حرفهای الوریا یاد فیلم کفش های میرزا نوروز افتاده بودم)

بهترین روش اینست که ترس خودت یا آنچه که از آن رنج می بری را مثل کیف دستی ات بپذیری و به آن ضعف یا نارسائی ات بگوئی»هی! تو! ترس! هی! تو! شکم! و هی! تو! هرچی! …. باشه قبول تو به من تعلق داری! و جزئی از منی! دیگه با تو مبارزه نخواهم کرد.» بعد از مدتی یک دفعه متوجه میشی آن نارسائی ها و ضعف ها مثل کیفی که در جائی آن را جا گذاشته ای خیلی راحت از تو دور شده اند یا حداقل دیگر ترا آزار نمی دهند.

نمی خوام به تو زیبا! امر و نهی کنم که اینقدر ورزش نکنی ولی به این فکر کن که برایت همه کارهای زندگی ات روی لذت و نشاط باشند نه جبر و تحمیل و فشار و وظیفه ای که بر دوش خودت می گذاری.

سونا، شنا، این حرکات نرم و لطیف، موسیقی و موزیک همراه با نوشیدنی های سالم و مقوی و روابط خوب انسانی از زن و مرد همه امکانات نشاط آور و فرح بخشی هستند که در این موسسه در اختیار همه شرکت کنندگان اینجا قرار داده شده است…..

با حیرت و شگفتی محو حرفهای دلنشین و در عین حال تکان دهنده الویرا شده بودم.

این سخنان سریعا در وجودم عملی نشدند ولی در ضمیر و نهادم آن چنان عمیق جای گرفته بودند که با گذشت زمان اثرات آنها را روی خودم می دیدم.

سالها بعد وقتی وزنم نسبت به 10 سال پیش 15-10 کیلو اضافه تر شده بود، آن چنان احساس ناراحتی و عذاب روحی نداشتم که در گذشته داشتم و خیلی راحت تر با تناسب اندام و شکم ام کنار می آمدم.

هرچند که در ته ته های قلبم این شکم گنده ام را دوست نداشتم ولی حداقل او را دیگر کنارم پذیرفته بودم

و وقتی در استخرهای جمعی یا سونا با دوستانم از زن و مرد با هم بودیم برای شوخی های بچه ها و متلک هایشان در باره شکم ام نه تنها ناراحت نمی شدم بلکه خوشحال بودم که سوژه ای برای خنده پیدا کرده اند.

- زیبا! چند ماهه حامله ای؟!!!

- شکمت حالا مگه خیلی خوشگله که لباس هائی می پوشی که بیرون بیاد و تو دوچرخه سواری هم اون به همه نشون میدی؟!! و…..

آره! الویرا! ممنونم از تو! خیلی!  هرچند که این مسائل روحی ام را از خود دور نکرده ام

ولی از آنها زیاد دیگر آزار نمی بینم و این قدم کوچکی برای روح و روان من نبود.

           1388.1.24            زیبا ناوک           مقالات اجتماعی زیبا ناوک

مسافر همراه

آیا می دانید در کشورهای اروپائی مردم از طریق اینترنت سایت هائی درست کرده اند  که از طریق آنها امکانات مختلف خود را در اختیار همدیگر قرار می دهند.

از جمله این سایت ها «مسافر همراه» است.

افرادی که با اتومبیل خود از شهری به شهر دیگر می روند با ثبت نام در این سایت های رایگان و دادن تلفن و ایمیل خود مسافران همراه برای خود می یابند.

مسافران با کلیک روی این سایت ها و برقراری تماس با تلفن و ایمیل، آمادگی خود را اعلام می کنند و در محل و زمان مشخصی با آن راننده همراه می شوند.

بدین وسیله دانشـجویان یا افـراد کم درآمـد و دیـگر داوطلـبان به امکانات ارزان تر و مناسب تری دست می یابند و رانندگان نیز خرج سفر و سوخت وسیله خود را با این کار تامین می کنند.

بطور مثال برای مسیری مانند تهران- قزوین که با سواری 5000 تومان باید پرداخت، برای این افراد با همان شرایط مشابه 2000-1500 تومان می شود.

این اقدامات مزایای دیگری نیز دارند از جمله:

1. روابط دوستانه و صمیمانه ای بین افراد ایجاد می شود.

2. مسافرت ها از حالات خسته کننده و تکراری خود خارج می شوند.

3. تبادل تجربه و دادن اطلاعات مختلف به همدیگر

4. کاهش حجم ترافیک و نیز کاهش مصرف بنزین و مواد سوختی و آلوده کننده وسایل نقلیه

5. بالا رفتن اعتماد و اطمینان بین افراد و کاهش بدبینی ها و سو ظن ها

6. روابط بر مبنای رفع نیازها، همکاری، انسان دوستی، حفظ محیط زیست و… تنظیم می شوند نه صرفا منافع مادی و مالی.    و……

این اقدامات اینترنتی بقدری مورد استقبال عموم و توده های مردمی قرار گرفته است که حتی زنان از مردان پیشی گرفته اند و در این سایتها شما با انبوه زنانی روبرو می شوید که براحتی و بدون کوچکترین شک و واهمه ای خواهان مسافران همراه می شوند.

من که اینک خودم یکی از surfer های مداوم این سایت ها در مسافرت هایم هستم با خانم های راننده بیش از مردان، مواجه و همراه شده ام.

جالب اینکه این آگهی دهنده ها گاهی اعلام می کنند چنانچه مسافران همراه، بخشی از رانندگی این مسیرها را به عهده گیرند می توانند مبلغ کمتری بپردازند. یک بار به این دلیل که من عهده دار رانندگی 200 کیلومتر از مسیر را شده بودم به جای اینکه € 12  بپردازم €10 پرداختم.

دوستانی که کمی به زبان آلمانی آشنائی دارند می توانند به سایت زیر نگاه کنند. ترجمه تحت الفظی این عبارت اینست: «موقعیت هائی برای مسافران همراه در آلمان»

http://www.mitfahrgelegenheit.de/

   7.4.2010      زیبا ناوک

نوش جانت مادر!

دائی زیبا ناوک و زیبا

دائی غیرتی من سید محمد وقتی شعر » به من کسی گفت بی غیرت!» من را در کتاب بی بند و بار را خواند، بعد از دقایقی تامل گفت:« درسته زیبا! که من خودم خیلی به غیرت و ناموس پای بندم ولی نوشته تو مرا یاد ماجرائی انداخت که شاید بین من و دوست صمیمی ام آقای جوادی تا به امروز یک راز مانده.

آقای جوادی یک مـغازه خرید و فروش اتومبیل داشت. او یک روز از دوست و آشناهایش می خواهد که برای پادوئی و کارهای مختلف او کارگر ساده ای را پیدا کنند.

چند روز بعد یک جوان دهاتی 23-22 ساله قوی هیکل ترک زبان و به قول خودمان «زرت ترکی» به او مراجعه کرد که به زحمت هم فارسی صحبت می کرد.

- خب پسرجان اسمت چیه و اهل کجائی؟ از خودت کمی بگو!

- کوچک شوما کریم!!! اهل شبسترم نزدیک تبریز! تا سوم راهنمائی درس خوندم، اما هر کاری بگید خوب بلدم!

- خب کریم! تو می تونی با من ترکی حرف بزنی. منم آذری ام! ببین پسرجان! این مغازه را باید تمیز کنی، مواظب غریبه ها باشی، و به خونه من هم که همین نزدیکی هاست سر بزنی و وسایل و خریدهائی که مادرم داره را برایش انجام بدی و از این کارها خلاصه….

بهرحال اگر پسر خوبی باشی با هم می تونیم خیلی خوب کنار بیائیم. من با مادر پیرم که مریضه زندگی می کنم. او همیشه خونه است و کمردرد و صد تا ناراحتی داره…. خرج زندگی ات هم با من، همین جا هم می تونی بخوابی تو اتاق کوچک بالا.

- چشم آگا! اجر شوما با خدا! موطمین باشی. از عهده همه آمدم!

کریم از فردا صبح در مغازه مشغول کار شد.

آقای جوادی کارهای خانه را به کریم می گفت:« کریم! بدو این نون و میوه را ببر خونه! هر چی هم مادر لازم داشت برایش تهیه کن!»

روز بعد- کریم! برو ابزار و وسایل را از خونه بیار!

و همین طور کریم! برو از خونه…. کریم! برو به خونه….. کریم! …..

کم کم آقای جوادی متوجه شد که هر بار که کریم خانه و پیش مادر پیرش می رود، بیش از حد معمول طول می دهد و کار یک ساعته را دو ساعت بعد سه ساعت و… همین طور طولانی تر.

شک و تردید آقای جوادی به کریم و رفت و آمد زیادش به خانه باعث شد که او بیش از پیش به او  و خانه متوجه و حساس شود.

آره!  راستی رفتار مادر هم کمی عوض شده بود.

- حسن پسرم! کریمو بفرس بیاد خونه را تمیز کنه!

- حسن! کریم را بگو بیاد شیر آب را درست کنه!

- حسن! مادر! شیرینی و میوه و آجیل بخر بذار تو خونه همیشه باشه، مهمون میاد….

- کریم را بگو بیاد فلان و بهمان و….و کریم  و کریم….

عجب! روحیه مادر چقدر عوض شده بود. قبلا همه اش آه و ناله می کرد که حوصله نداره حتی خونه را تمیز کنه حالا فکر نظافت یا تعمیر شیر آبه یا مهمون های ناخوانده و….

خب خدا را صد هزار مرتبه شکر که آه و ناله هاش کمتر شده…

این پسره کریم دهاتی هم چه این روزا به خودش میرسه و عطر مطر می زنه یا لباس های رنگاروارنگ می پوشه یا ….

انگار او همون پسره دهاتی نیست که روزهای اول بوی گندش رو نمی تونستی تحمل کنی یا اصلا از لباس و مد چیزی حالیش نبوده …

چند روز پیش هم بلوزش درست شبیه همونی بود که چند وقت من خیلی هم گرون خریده بودم… چه غلط ها!!! این پسر دهاتی و این مدل بلوزها؟….

با این حساسیت ها آقای جوادی یک روز به کریم می گوید:« کریم برو خونه و سر راه هم یه شونه تخم مرغ بخر ببر! چند ساعتی هم به مادر توی کارهای خونه کمکش کن. من امروز اینجا کارم زیاده با تو کاری فعلا ندارم. برو راحت به کارهای خونه و مادر برس!»

بعد از نیم ساعتی آقای جوادی آرام و بی صدا به سوی خانه روانه شده و پاورچین پاورچین وارد خانه می شود.

-  این صداها چیه که به گوشم می رسه؟ ….

او نزدیک و نزدیکتر می شود و ….

واااااااااااااای!  از پشت اتاق متوجه عشقبازی کریم و مادرش می شود.

خدااااااای من چه می بینم؟؟؟؟؟؟

و مادر 70 ساله اش چه ناز و عشوه هائی برای این کریم پدرسگ می ریخت!

خون جلوی چشم آقای جوادی را گرفته بود. تمام تعصبات دینی و اخلاقی و عرفی اش و غیرت و  دفاع از ناموس آن هم » مادر، مادر، مادر»ش می رفتند او را در یک خیزش انتقام جویانه ای تا حد قتل کریم بکشانند.

او می خواست همان لحظه در اتاق را باز کند و حق کریم را کف دستش بگذارد:

« آخه! آخه! این مرتیکه عوضی چطور جرات کرده؟ چطور؟ این پست فطرت دهاتی الاغ! این قرمساق! این دیوث! این جاکش! این کثافت … این، این، این،….. من من من می دونم چی کارش کنم! خدایا من چی کار کنم حالا؟ چطور این ننگ را بپذیرم و…..»

ولی آنچه آقای جوادی را در این انتقام و فرونشانی خشمش سست کرده و مانعش می شد باز هم خود مادر پیرش بود که …..

آره خود این مادر پیر و فرتوت که حالا چقدر رو آمده بود و شاد و سرحال و شنگول شده بود و از عشقبازی با این جوان دهاتی لذت می برد!

و چه ادا و اطوارهائی از خود نشون می داد که تا به این سن 50 سالگی حسن تصورش را هم برای مادرش نمی توانست بکند.

بعد از کشمکش ها و درگیری های درونی بلاخره آقای جوادی به حیاط خانه می رود تا از گوشه ای نظاره گر بقیه ماجراهای بین آن دو شود.

به به! این همون مادر پیر و مریض بنده هستند که اینطور به خودش رسیده و لباسهای تر و تمیز و خوشگل پوشیده؟

نگا نگا!!! چه سرحال و صاف  و راحت راه میره!

- کریم بدو پسر سماور را روشن کن تا یه چائی خوب با هم بخوریم! بدو پسر خوب!

- چشم حاجی خانوم! هرچی شوما بفرمائید!

- راستی کریم این بلوز حسن هم چه بهت میاد. همیشه هم حموم کن و به خودت خوب برس که همه ببینند چقدر تغییر کردی! ببین پسر! وگرنه هیشکی محل سگت هم نمی ذاره! ما ترکها یه مثل خوب داریم آدم اگه 10 باشه 9 تاش لباس و ظاهر اونه.

» آدام اون دی    دوکقوزی دون دی»

- حاجی خانوم شوما خودتون به آقای جوادی بگید که پیرهنش را به من دادید. نکنه یه دفه ناراحت بشن!

- نه بابا! تو نگران نباش! خودم میگم. حسن خیلی پسر خوبیه! حالا بیا کمی کمر منو ماساژ بده که مثل اون دفه حسابی حال بیام. اصلا از اون موقع که تو اومدی من حال و روزم خیلی بهتر و بهتر شده!

- حاجی خانوم من هم اون قدر بهتون عادت کردم که اگه چند روز شوما را نبینم خیلی دلم تنگ میشه. شوما به گردن من خیلی حق دارین. هر چی دارم از شوماست. من اگه یه روز هم زن بگیرم، هیچوقت شوما را فراموش نمی کنم. این روزا از بهترین روزهای زندگی من بودن. شوما برا من هم مادر بودین هم زن هم دوست! خلاصه همه چیز من بودین…

کریم و مادر گرم صحبت شده بودند و گاه گاهی هم صدای خنده شان بالا می رفت.

آقای جوادی از پشت پنجره از تعجب و حیرت کم مانده بود شاخ درآورد.

این رابطه قشنگ و با احساس آنها او را هم شدیدا تحت تاثیر قرارداده بود.

خدا را شکر خدا را شکر! آخ مادر همیشه خوش و خوب باشی!

راستی چرا من این لذت و شادی و این حس جوان شدن و نشاط را باید از مادرم بگیرم؟ اوئی که حتی با پدر خودم هم چنین رابطه خوبی نداشت.

حالا اگر این پسره زرت ترک دهاتی گردن کلفت از عهده اون بر اومده من چرا مانع بشم؟

برای چی؟ برای تعصب و غیرت و ناموس پرستی احمقانه؟ آخ لعنت بر همه شون!

تازه دیگرون از کجا می فهمند؟ مگه مادر چند سال دیگه می خواد زنده بمونه؟ خب همین تفریح و کیف را هم ازش بگیرم؟ من خودم را می زنم به  اون راه که اصلا هیچی ندیدم و نفهمیدم. آره آره! بذار این پسره آخر عمری مادر بیچاره  و تنهام را سرحال و شاد کنه!

لباسهام و همه وسایلم هم برازنده وجودش!

آخ آخ خدای من کمکم کن تا آخر عمر مادرم، هیچوقت برایش مانع و مشکلی نشم!

آقای جوادی به مغازه برگشت و تمام روز ساکت و توی خودش بود.

اما از آن روز به بعد دیگر او یک حامی واقعی و فعالی برای کریم و مادرش شده بود.

او دیگر خودش داوطلبانه لباس و کفش و وسایلش را به کریم می داد و مقدمات تفریحات و شادی آنها را فراهم می کرد و گاهگاهی از کریم می خواست که مادرش را به مسافرت و زیارت ببرد و…

کریم و مادر تا چندین سال دوران خوبی را به کمک آقای جوادی سپری کردند بی آنکه هیچکدام از همیاری و حمایت های بسیار والای او کمترین بوئی ببرند و آقای جوادی حتی نتوانست این پسر دهاتی را که در سر مزار مادرش از خود او که پسرش بود بیشتر گریه و زاری می کرد و اشک می ریخت دلداری صمیمانه دهد و فریاد بکشد که

ای جوان! ای دهاتی و ای و ای! همدم و یار مادرم!

نمی دانی! که  در دلم چه محبت عمیقی بر گناه های تو دارم

نوش جان مادرم و نوش جان تو!

نوش جانتان تمام خوشی هائی که با هم داشتید!

و لعنت و نفرین

بر تمام سیستم ها و شرایطی که ما را محکوم به سکوت و عدم ابراز احساسات درون مان کرده اند.

» فرهنگ زجرطلبی»

« فرهنگ زجرطلبی»

فرهنگ زجرطلبی یاJammerkultur  به زبان آلمانی در جوامعی برجسته است که روابط انسانها در آن باز و راحت نبوده و بستگی ها و تحجرات فکری بویژه متاثر از مذهب در آنها غلبه دارد. بررسی ریشه های تاریخی این موضوع خود جای بحث مفصل دیگری دارد که یکی از آنها به چگونگی تحکیم سیستم استثمار در جامعه و بهره کشی هر چه بیشتر مادی از انسانها برمی گردد.

در این کوتاه مقاله من تنها به ابعادی از این فرهنگ در جامعه خودمان اشاره می کنم.

از 12 ماه در سال، 2 ماه آن محرم و صفر هستند که مردم با تظاهر به گریه و زاری، زجر و اندوه، سیاه پوشیدن، سینه زدن، ریاضتها، عدم شادی و نشاط و رقص و امثالهم این امر را در خود شدت می دهند.

یک ماه، ماه رمضان و روزه داری است که با گرسنگی، تشنگی، بیحالی، عبادت و راز و نیازهای زیاد و باز گریه و زاری ها و ….

10 روز یا به عبارتی 20 روز به دهه فاطمیه اختصاص می یابد و باز به همین ترتیب. در 14 روز ائمه اطهار متولد شده اند و تقریبا به همان تعداد روز فوت کرده اند که ما حتی در روز تولد امام علی باز به یاد ابن ملجم افتاده و گریه و ناله سر می دهیم و……

هر روز هم کافی هست از این آیت الله های پیر فوت شوند تا چندین روز هم برای آنها عزای عمومی اعلام شوند. گذشته از دیگر روزهای تقویم ما که با شهادت ها و فوت و مرگ های به اصطلاح بزرگان و پیشروان و دهها یادبودهای دیگر پر می شوند.

 در واقع جز معدود روزهائی برای غیر عزا نمی مانند و کم کم ما خود نیز در محاصره از این فرهنگ حتی در کوچه و بازار و تصاویر و برنامه های مختلف ناخودآگاه جزئی از این سیستم عزا می شویم.

 اعیاد ما نیز جنبه های بسیار مرتجعانه و متحجرانه ای ناشی از این فرهنگ زجر و ناله و در بطن خود خشونت دارند.

در نگاهی دقیق به مفهوم عید قربان کلمه قربان و قربانی کردن در آن برجسته است که این امر به سالهای سال قبل یعنی به دوران جهالت بشریت برمی گردد که انسانها بی اطلاع از علل واقعی وقایع طبیعی مانند سیل، زلزله، رعد و برقها و امثالهم اینها را نشانه های غضب و خشم خدایان می پنداشتند و برای فرونشاندن این خشم و غضب، انسانها یا حیوانات و غیره را به قربانگاه می بردند تا مگر آرامش به آنها برگردد.

و زمان برد تا انسانها به جائی رسیدند که دست از این قربانی کردن بویژه انسانها بردارند. آثار تاریخی اینها در موزه ها و منابع علمی قابل مطالعه هستند.

عید قربان شاید از نظر عرفائی دارای ابعاد عرفانی باشد که آن هم قابل بحث می باشد ولی از نظر اجتماعی امری جاهلانه و نشانه ای بزرگ از این فرهنگ منفی زجرطلبی حتی در لوای عید و جشن است که در بطن خود زجر و آزار و تقویت و بی تفاوتی به نابودی و خشونت موجودات را در بردارد. اعیاد دیگر نیز با عارضه های منفی خود به نوعی متفاوت نشانگر این فرهنگ زجرطلبی اند.

مقدس و ویژه خواندن مقام سید و ترتیب جشن و عید سیدها در عید غدیر و برتری دادن به این نسل و ویژه کردن آنها تنها تقویت کننده سیستم هیرارشی و طبقاتی و تفرقه اندازی بین نژادها و دیگر انسانها می باشد.

پدر من حاجی است و مادر من سید. دقیقا به دلایلی که اشاره کردم سالهاست که من این اعیاد را به آنها  تبریک نمی گویم و نمی خواهم که با این تبریک هایم حتی در کلام سطحی نیز ذره ای در تائید این جهالت ها نقشی داشته باشم.

با تجدید سال و تکرار این اوقات همواره بر تقویت این فرهنگ تاکید شده و در واقع از روزهای سال چیزی برای شادی و نشاط و لذت انسانها باقی نمی ماند چرا که اساسا شادی و خنده و لذت به آخرت تعلق دارند نه به این دنیا.

این فرهنگ زجرطلبی بقدری ریشه های عمیقی در جامعه ما دارد که حتی ما در مکالمات روزمره خودمان ناخودآگاه انتقال دهنده این فرهنگ می شویم.

نگاهی بیندازیم به کلمات مورد استفاده مان در محاورات روزمره:

الهی ننه قربونت بشم، فدات بشم، دور سرت بگردم، جوانمرگ نشی، الهی داغ بچه هاتو نبینی، الهی بچه هات زیر ماشین نرن، درد و بلات به جونم، پیر شی ننه، دستت درد نکنه، برات بمیرم، می کشمت (در ابراز محبت)، چشم نخوری، قابلی نداره، چاکرتم، خاک پاتم، زمین خورده اتم و دهها و دهها موارد دیگر که با کمی تعمق و تامل بار انرژی منفی، ناله، زجر، خشونت و تحجرات را در آنها بوضوح می توان دریافت.

خنده دار، یک بار یکی از دوستان آلمانی من با شنیدن چنین کلماتی از دوستی ایرانی با ناراحتی و احساس ناامنی به من هشدار می داد:« زیبا! با این دوستت ارتباط نداشته باش! او خیلی حرفهای خشونت باری به کار می برد. به نظرم باید آدم خطرناکی باشد»

و من بودم که با خنده و خجالت به او توضیح می دادم:« نه بابا! نترس! این دوست مان مثلا با این حرفها داره به من ابراز محبت می کنه!!!! »

ولی بیهوده بود قانع کردن او، چون اصلا نمی توانست تصور یا درکی از ارتباط این حرفها را با هم داشته باشد و سرش را متعجبانه تکان می داد.

قربان شدن، فدا شدن، مردن، کشتن، درد وبلا، پیری، داغ دیدن، جوانمرگی و…. همه در اولین وهله که انسان با احساسش عمل می کند نه با منطقش، انتقال دهنده ترس و وحشت و ابعاد مختلف انرژی منفی هستند. در حالیکه در فرهنگ سالم و با نشاط کلمات مورد استفاده و رایج نیز با بار مثبت و زیبا و نشاط آور خود عرض اندام می کنند.

برای آزمایش عملی و مشاهده بازتاب واقعی آنها در وجودمان ما برای نمونه به این جمله بسیار رایج بویژه بعد از انقلاب توجه می کنیم. » دست شما درد نکنه» در این جمله هم کلمه درد است و هم فعل منفی استفاده شده. در مقایسه این جمله با نوع مشابه آن اما با بار انرژی مثبت و زیبا می توان کاملا به تفاوت واکنشهای افراد نیز در ادای این جملات پی برد. طوری که بدن نیز در هنـگام ادای آنها، حـالت افتادگی، ناله و حقـیرانه ای به خـود می گیرد و ایـن غـیرقـابل اجـتناب است چـرا که این حـالات ناشی از بارهای نهـفته در این کلـمات می باشند و به اراده و فکر انسان برنمی گردد.

درست برعکس در فرهنگ سالم و با نشاط که حالات بدن انسانها در ادای کلمات دیگری قائم و محکم و استوار بدون احساس دین و مدیونیت و تحقیر و خود کم بینی می باشند.

روانشناسی جدید به این جنبه نشاط آور و نیرو بخش در همه ابعاد زندگی از جمله نوع لباس پوشیدن، کاربرد کلمات روزمره، چگونگی روابط، و دهها مورد دیگر تاکید می کند که همگی باید بدور از تقویت خشونت و درد و ناله و رنج باشند.

در بررسی ابعاد دیگر فرهنگ زجرطلبی می توان اصطلاحا به ارزشهای رایج در چنین جامعه ای اشاره کرد. فداکاری، ایثار، سوختن و ساختن، ملاحظه کردن، سربه زیر و حرف شنو بودن، سنگینی و متانت و آرام و ساکت بودن، شرم و حیا داشتن، عدم ابراز احساسات و دهها موارد دیگر که در نقطه مقابل آنها مواردی مانند پرروئی، گستاخی، رک گوئی، حرف نشنوی، عاصی بودن، مطیع نبودن، بی حیائی، سبک و لوس بودن، خنده روئی، خودخواهی و ابراز صریح احساسات و امثالهم ضد ارزش  و ناپسند خوانده می شوند.

در حالی که در جامعه سالم و با نشاط و با شاخص های واقعی سلامتی روانی، فداکاری ها، سوختن و ساختن ها، تشویق افراد به تسلیم و پذیرش سرنوشت خود چون مادرند یا فرزند دارند، یا تعهداتی داده اند و…. و برمبنای آنها تسلیم شدنها در برابر شرایط تحمیل شده، از ضعف انسانهاست و ناشی از خودکم بینی آنها.

نفس اعمال برای دیگران، بی اعتنا به خواسته ها و انگیزه های درونی خود مطرود است و تا انسانها به خود ارزش قائل نشوند نمی توانند فراتر از خود بروند.

لذا ابراز صریح احساسات و سر به زیر نبودن، شرم و حیا نداشتن، نپذیرفتن اوامر دیگران، و توان نه گفتن از نشانه های توان مندی انسانها محسوب می شوند.

در دوره های آموزشی و به سازی روانی و در تراپی و رواندرمانی ها برای بالا بردن این توانها به ویژه در تقویت نه گفتن ها، این نکات برجسته می گردند که انسانها جرات رسیدن به خواسته های درونی خود را داشته باشند بدون آنکه احساس گناه و تقصیر و عذاب وجدان آنها را احاطه کنند.

البته باید توجه کرد که این رفتارها و توانمندی ها صرفا واکنشی و عکس العملی نباشند و خاستگاه آنها از درون انسانها باشند در غیر اینصورت زوال پذیرند و تنها مقطعی می توانند ارضا کننده نیازهای فردی باشند.

برای روشن کردن  این مقوله مهم به یک مثال تاریخی اشاره می کنم.

در بین عرفا سابقا گروهی بودند که آنها را ملامتی ها می نامیدند. رفتار و اعمال این افراد به نوعی تابوشکنی در زمان های خود بوده اند و با شکستن رسم و رسومها ملامت دیگران را نیز موجب می شدند از این رو به آنها ملامتی ها می گفتند.

مثلا دست توی دماغ کردن یا گوزیدن یک امر نکوهیده بوده یا پوشیدن لباسهای نامتناسب با محیط و کلا رفتارهای خلاف عرف و مذهب و اخلاق و امثالهم که با این کارها ملامت دیگران یا حتی مریدان خود را موجب می گشتند،مانند شیخ صنعان که خوک چرانی می کند یا در ملاعام شراب می خورد و …

این افراد عمدا برای شکستن عادات و رسوم رایج به این کارها دست می زدند و آن را نوعی مبارزه می دانستند. این حرکات اکثرا در مخالفت با محیط عکس العملی و واکنشی بوده که هرچند تابوشکنی محسوب می شدند ولی از آنجائی که خیزش و خاستگاه آنها از درون افراد نبودند نمی توانستند دوام یابند و نهایتا زوال می یافتند. در شرایط حاضر امثال این رفتارها را می توان بویژه از طرف مبارزان سیاسی و اجتماعی بسیار شاهد بود.

برهنه شدن پروانه رحیمی از مبارزین چپ در کنفرانس برلین در چندین سال پیش از آن جمله اند یا جنبش های واکنشی در اروپا در رواج عشق آزاد، سکس های گروهی، تعویض شریکان زندگی باهم و تبلیغات فرهنگ برهنگی به صورت اکستریم بعد از مدتی از تب و تاب افتادند چرا که مجریان این برنامه ها با حالت واکنشی برای مبارزه صرف و مقابله با مخالفان خود به چنین اعمالی متوسل شده بودند و تنها رفتارهائی پا برجا ماندند که خیزش آنها از درون و کشش های واقعی انسانها ناشی می شدند.

 این رفتارهای عکس العملی را می توان به حرکت یک فنر تشبیه کرد که وقتی به یک طرفی زیاد کشیده می شود بعد از رها شدن، مدتی به طرف مقابل رانده می شود تا بعد از چندین بار به اینور و آنور رفتن به یک تعادلی در نقطه وسط می رسد.

این افراد هم ناشی از ناهنجاری های جامعه حرکت اعتراضی خود را مانند این فنر نشان می دهند. با تمام این احوال نقش این رفتارهای هرچند مقطعی  نیز غیر قابل انکارند.

برای ثبات شاخص های سلامتی روانی در خودمان لازم است که با تاکید بر اصالت فردی، بروز و ابراز صریح خواسته های درونی به بیرون تقویت شوند. بویژه در تربیت و آموزش کودکان اصالت فردی و خود وجودی شان محور قرار داده شود.

بدین صورت که هرگز از آنها  نخواهیم جز بر مبنای خواسته های درونی شان حرکتی کنند حتی اگر خلاف خواسته های ما و ارزشهای رایج و معمول جامعه باشند.

در چگونگی لباس پوشیدن، غذا خوردن و در انواع رفتارهای اجتماعی و غیره دست از تربیت و ادب آنها برداریم، جائی که نمی خواهند نروند، کاری که دوست ندارند نکنند و… وگرنه با حرف شنوی، ملاحظه کاری، به مرور آنها از خودیت خود دور شده و در سیستم القائی غرق و شستشوی مغزی می شوند و نهایتا هم تابع فرهنگ غالب زجرطلبی. ترس از منحرف شدن آنها در واقع ترسی است در ذهن ما و واقعیت عینی ندارد.

در روابط زن و مرد نیز تاثیر این فرهنگ را بوضوح می توان دید. در چنین سیستم طبقاتی و نابرابر با غلبه مرد سالاری، زن با اتکا به مرد خود را پائین تر از او می بیند. اجازه و تمکین او را بر خود لازم می داند و خود به واسطه جهل و خودکم بینی اش می پذیرد که ضعیفه است و در موضع ضعف و ناتوانی و مردان محق بسیاری کارها هستند ولی همان حقوق حتی در نسبت بسیار پائین تری برای زن هرگز!

جالب که در این سیستم حتی اطلاق کلمه «زن» به عنوان فحش و ناسزا تلقی می گردد. چنین تفکراتی حتی در بین غیرمذهبیون و روشنفکران جامعه ما محسوس می باشد.

برای نمونه چند وقت پیش من با یکی از دوستان روشنفکرم بحثی در باره دائی 60 و چند ساله ام داشتم که در عین داشتن همسر و فرزند، خود را محق عیش و نوش های مردانه!!؟؟ و داشتن معشوقه های جوان می دانست ولی انتشار شعر «من همسرانم را دوست دارم» را مصیبت و آبرو ریزی بزرگی برای خانواده ما می خواند.

می دانید جواب این روشنفکر فعال ما به من چی بود؟

 - زیبا! این امری است عادی و اشکالی ندارد. اکثر مردها اینجا دور از چشم همسران شان معشوقه دارند و چنین برنامه هائی. تو نباید رازها را برملا کنی و با این کار خانواده ها را بهم بزنی.

 - آهان!! حمید آیا به همان اندازه که به من اعتراض می کنی می توانی علنا در برابر دائی من از نوشته های من دفاع کنی و دوگانگی ها و دروغهای او را زیر سوال ببری یا اینکه تحت نام رازداری و اخلاق! توجیه گر چنین سیستمی می شوی؟

 در چنین جامعه ای پاکدامنی و باکره بودن زن «ارزش» خوانده می شود ولی به ذهن خود زنها هم خطور نمی کند که آیا مردی نیز باید متقابلا باکره باشد؟ بلکه برعکس برای مرد روابط زیاد در گذشته اش همه تجارب با ارزش!! محسوب می شوند.

و چه مضحک، آن گاه که از خود این زنان در برابر این سوال با جوابهای احمقانه روبرو می شوی:« شوهر من چون صادقانه!!! به روابط گذشته اش اقرار کرده است اشکالی ندارد!!! خوشحالم که به من دروغ نگفته است…»

ولی آیا در برابر این شوهران، زنان نیز می توانند صادقانه!! به حتی لبخند و لاس خشکه خودشان در گذشته با پسر همسایه شان اقرار کنند؟ وا ویلا!!!

اینها مشتی هستند نمونه خروار!

زنان این جامعه بیمار ما به تحقیرها، سرزنشها و رنجها و زجرها تن می دهند مبادا که این سرپناه شوهر و آقا بالا سر و حامی این ضعیفه را از دست بدهند.

اما پس چگونه باید نیازهای درونی و تشنگی محبت این افراد رفع گردند؟

دراین سیکل معیوب است که رفتارهای بیمارگونه، تمارض های، خودآگاه و ناخودآگاه روش هائی رایج میگردند و کودکان نیز به تبع بزرگان این شیوه ها را تقلید می کنند چرا که غیر این راه توجه و ترحم دیگران به ویژه  مردان را نمی توانند به خود جلب کنند.

کافی است فقط ما به امثال مادرها و مادربزرگها و گاها مردان اطرافمان نگاهی بیندازیم که مدام از مریضی و ناراحتی های جسمی خودشان آنچنان آه و ناله می کنند که تو گوئی هر آن در معرض مرگ هستند.

من شخصا از طرف مادرم در تمام طول زندگی اش این را تجربه کرده ام و او در اوج ثروت، زیبائی و تندرستی همیشه بدبخت و مریض و در شرف بیمارستان رفتن بود. این ترس «هر آن در معرض مرگ او بودن» به طور وحشتناکی در ضمیر من هنوز هم لانه کرده است و بار فشار آن احساسات و هیجانات منفی بقدری است که بعد از سالها جدائی وقتی آنها برای چند روزی پیش من می آیند بیش از دو روز نمی توانم تحمل شان کنم.

اما برعکس در جامعه با نشاط و سالم حتی شدیدترین بیماری های جسمی مانند سرطانها و آسیبهای بدنی در معلولین یا ظاهرا ناخوشایندی ها و بدبختی ها با برخورد بسیار راحت و عادی، به عنوان جزئی از زندگی و عواملی سازنده و ارتقا دهنده محسوب می شوند نه وسیله زجر و آزار خود و دیگران و ابزار ترحم طلبی.

خوشبختانه من در زندگی ام از این موارد نمونه های با ارزش زیادی را شاهد بودم که تاثیرات بسیار مثبتی در به سازی شخصیت من داشتند.

بزرگترین و مهمترین عامل تحریک آمیز در کتابها و نوشته های من طرح این نظرات و عملی ساختن آنها از طرف یک زن است و گرنه در واقع بیان و ابراز چنین مطالبی چندان تازگی ندارد.

در این سیستم ناهنجار عشق ورزیدن جای خود را به ترحم که جلوه بسیار بارز و متعفن فرهنگ زجرطلبی است می دهد و نهایت عشق ورزی مرد به زن در تعریف از دست پخت خانوم خلاصه می شود. گذشته از چرندیاتی مانند » تعریف زیاد باعث لوس شدن و پر رو شدن زن می شود » زهرچشم گرفتن هائی مانند «گربه را دم حجله باید بکشی» و تظاهر به سردی و عبوسی و خشنی که متاسفانه جزئی از خلق و خوی عادی مردم شده اند.

الفاظی مانند مادرمحمد، مادر بچه ها، خانوم، ضعیفه، حاجی خانوم و امثال چنین مزخرفاتی لقبهای همسران و زنان جامعه شده اند به طوریکه با نفوذ ریشه های عمیق غیرت و ناموس حتی غیرمذهبیون و روشنفکران نیز خودآگاه یا ناخودآگاه غرق در چنین سیستمی کمتر جرات میکنند که  نام کوچک همسر خود در مجامع به زبان آورند.

تمکین و اطاعت و اجازه گرفتن امری عادی و نرمال و خلاف آن غیرطبیعی و آنرمال خوانده می شوند به ویژه در روابط جنسی که این اطاعت و تبعیت و وظیفه!!؟؟ برآورده نمودن نیازهای مرد طوری در اذهان و سیستم تفکری آنها حکاکی می گردد که اگر زنی نتواند یا نخواهد پاسخگو باشد بیمار تلقی شده و باید راه معالجه پیشه نماید.

چرا که وظیفه!! زن است و تعهد او!!

وظیفه؟؟ و تعهد؟؟ کلمه ای کاملا بی مسمی برای یک رابطه کاملا احساسی و عاطفی!

و این نمونه بارز شستشوی مغزی و اوج تحجرات و بستگی های فکری و روحی انسانهای بیمار این سیستم ناهنجار است با غلبه فرهنگ زجرطلبی.

در رابطه آمیزش دو انسان وقتی تعهد و وظیفه نه احساس و عشق تعیین کننده باشد، زن و مرد در یک معامله بده و بستانی وارد می شوند که چنین روابطی دیر یا زود به بن بست رسیده و زوال خواهند یافت و چنین است که روز به روز با رشد آگاهی و اعتماد بنفس ها علیرغم موعظه های مکرر مذهبیون و اخلاقیون طلاق ها نیز افزایش یافته و مقوله ازدواج معنای خود را از دست میدهد.

6.1.08          زیبا ناوک 

از مجموعه مقالات اجتماعی زیبا ناوک

http://www.4shared.com/document/aL52k9en/magalat_ejtemai.html?

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 4,894 مشترک دیگر بپیوندید